يكي از خوبي ها و جذابيت هاي زمان ما اين است، درست وقتي كه هر چيز معنا و مفهومي دارد ،مي تواند همان معنا و مفهوم را نداشته باشد.هر چهارچوبي مي تواند بي چهارچوب هم بشود.هر عيني ،ذهن بشود و هر وهمي به عين در آيد.اين از شكلي به شكل ديگر شدن در عين رعايت ساختار مي تواند در هم شكستن ساختار را به دنبال داشته باشد.اين به هم ريختگي در ادبيات به قاعده ي تازه اي تبديل مي شود و  اگر نويسنده ،نويسنده باشد، اثري بي بديل به وجود مي آيد.آگوتا كريستف در مجموعه داستان فرقي نمي كند اين كار را با خواننده كرده است.جايي مي گويي اين داستان نیست،نه نيست.جای می گویی آري داستان است،چرا نباشد؟ بالاخره از منظر نويسنده اي مثل كريستف داستان است.بيست و چهار داستان كه در آن مرزي بين خيال و واقعيت نيست.مرزي بين جنون و عقل نيست.هيچ مرزي بين بودن و نبودن نيست.چه در جايي كه راوي،روايت مي كند ،چه وقتي راوي نظاره گر است.

وقتي دوستي دو كتاب دفتر بزرگ و  فرقي نمي كند را به من داد، بعد از خواندن هر دو به دنبال آثار ديگر او رفتم كه به ظاهر همين دو كتاب از او در دست هست.خب آگوتا كريستف است ديگر،در همان سطور ابتدايي نوشته، قلاب خود را مي اندازد و تو را پاي كلماتش مي نشاند و به راحتي همذات پنداري مي كني با دو كودك در دفتر بزرگ كه براي نجات خود در مقابل هيولاي جنگ به هيولايي دائم در حال حفظ بقا تبديل مي شوند.براي همين در فرقي نمي كند هم يك تبر مي تواند عادي باشد،يك مجسمه ي سنگي و سگش چيز ديگري و...

خواندن اين كتاب ها را از دست ندهيد.من گفتم ،تصميم با شماست.