دود همه جا را گرفته

يادداشتي بر رمان «دود» نوشتهی حسين سناپور
به طور معمول اول هر رمان کليدي است براي ورود به آنچه قرار است گفته شود. در همين ابتدا نشانه هايي از شخصيت هاي داستان، مکان و زمان و افرادي که حول و حوش شخصيت اصلي نقشي دارند به نوعي معرفي مي شوند. با فضاي داستان آشنا مي شويم و مي توانيم کليتي از ماجرا را بفهميم، به اضافه گره و تعليقي که ما را تا به آخر دنبال مي کند. مهم تر از اين امکان ها، شايد بتوان گفت، جمله اول يکي از کليدي ترين جملات براي ورود به دنياي رمان است. با جمله اول قرار است خواننده، آنچنان درگير شود که تا آخر رمان پيش برود. جمله اول رمان «دود» از همين جمله هايي است که خواننده را درگير مي کند و او را به سطرهاي بعدي سوق مي دهد به علاوه اينکه فضاي داستان را در همان ابتدا روشن مي کند. «ظرف ها را بشورم يا نه؟» همين ابتدا شک و دودلي شخصيت اصلي پايه گذاري مي شود؛ شخصيتي در يک رمان مدرن که قرار است ما را با ترديد و درون پرازابهام خود آشنا کند. شخصيت اصلي «احسان» با لحني نامطمئن و پرابهام خود، ما را به چالش مي کشد و وارد دنياي ذهني خود مي کند؛ دنيايي پر از سوال هاي بي جواب که نمي داند با آنها چه کار کند. راوي در همان ابتدا با يک مساله ساده و روزمره درگير است، «ظرف ها را بشورم يا نه». وقتي در توان خود نمي بيند اين کار ساده و روزمره را انجام دهد يا نه، آن وقت با کارهاي بزرگ تر و پيچيده تر خود چه کار خواهد کرد. او در ادامه مي گويد «...اگر بشورم...». اين «اگر» آن ابهام و گيجي را دوچندان مي کند. از همين پرسش هاي اوليه، واگويه هاي ذهني و دروني شخصيت آغاز مي شود. احسان پر از ترديدهايي است که او را کنج خانه نشانده، حرف هاي زيادي دارد اما نمي تواند بر زبان آورد. «راجع به چي بايد با درسا حرف بزنم؟» شخصيت اصلي حتي براي حرف زدن با دخترش هم درمانده است و نمي داند چه بگويد. نه اينکه حرفي نداشته باشد، حرف هست اما او نمي داند از کجا و براي چه بگويد.» مثل هميشه، که هرکاري را که خيلي دلم بخواهد نمي توام بکنم.» (ص8) اين بلاتکليفي در درون احسان آنقدر رخنه کرده است که کلي کارهاي ناتمام و نصفه نيمه برايش به جا گذاشته و تا آنجا پيش رفته که در تلاش براي جمع و جورکردن خانه، حتي وقتي قرار است دخترش بيايد هم درمي ماند. «پيش از آمدنش جمع مي کردم بهتر بود. خوب نيست فکر کند پريشانم.» (ص15) اما به راستي او پريشان است و بلاتکليف. اينها نمونه اي از رفتار و کردار شخصيت اصلي است که با درماندگي و پريشاني خود راه به جايي نمي برد. از همان سطرهاي اوليه روشن است که احسان با دنيايي غير از آنچه خود مي خواهد روبه روست. مي خواهد حرف بزند نمي تواند. مي خواهد همراه باشد نمي شود. همه با او کار دارند اما او نمي خواهد با کسي کار داشته باشد. «شده ام لَلِه زن هاي افسرده و خيانت ديده و دم مرگ» (ص13) زنش، مادر درسا از او جدا شده، دوست سابقش بنا به نياز خود به او رومي آورد. زهره، دوست کنوني اش رفتار او را نمي پسندد. همه آدم هاي دور و برش به خاطر خودشان به احسان نياز دارند نه براي آنچه که هست. حتي وقتي مي خواهد به دوست گرفتار خود، در حال کتک خوردن کمک کند، فقط يک تماشاگر محض بوده و غير از آن هيچ. ديگران او را چون ابزاري براي آمال و خواسته هاي خود مي خواهند و او براي همين به انزواي خودخواسته اش پناه مي برد. اما در اين پرتاب دروني و تنهايي راحتش نمي گذارند. براي درخواست کمک لادن به دوست ديرينه اش (فرشيد) روي مي آورد و مي شنود، «حسام الدين پرده نشين» (ص16) او در دنياي شلوغ و درهم برهم دور وبرش تنهاست. نمي خواهد شريک هيچ منفعتي باشد. تا جايي که در خدمت کردن به دخترش هم کم مي آورد. دوروبري که پر از ترازوي سود و زيان است. «اگر احتياجي نداري، به اش رو ندهي بهتر است. ديگر آن آدم نيست.» (ص17) آري احتياج، معيارسنجش ارتباط شده، آن هم فقط تا زماني که سودآوري داشته باشد. اما احسان از اين مقوله ها جداست. معامله بر سرآدم ها را براي سود و زيان نمي پذيرد. احسان نمي تواند مطابق ميل ديگران زندگي خود را پيش ببرد، براي همين دوري پيشه مي کند. اگر کاري به کارش نداشته باشند دنياي خودساخته اش را ترجيح مي دهد. اما در مقابل لادن نمي تواند بي تفاوت باشد. بي تفاوتي کار او نيست. نصيحت دوستش را هم به گوش نمي گيرد: «اين روزها به خيلي ها رو انداخته. کسي هم تحويلش نگرفته. هم به خاطر گندهاي خودش، هم به خاطر حرمت رييس.» (ص18) رييس که تا ديروز روشنفکر در خدمت ديگران بوده، حالابراي نيازهاي خودش پا روي سر ديگران مي گذارد. مظفر نمونه اي است از هزار که امروز به مدد کارهايش به عرش رسيده و از هيچ چيز ابايي ندارد. البته کاش يکي، دونمونه از روشنفکربازي هاي مظفر را مي ديديم. در اينجا فرشيد هم به خاطر رييس و حساب و کتاب کاري خود بهتر مي بيند وجهه کاري خود را خراب نکند. بعد از فصل اول آرام آرام با بقيه ماجرا آشنا مي شويم و مي خوانيم که چطور اين دنياي ناآشناي احسان شکل گرفته است. در هر فصل دنياي مغاير با خواسته هاي احسان به تصوير کشيده مي شود. تا خانه دوست در حال مرگش مي رود اما نمي داند چه کاري انجام دهد. به زهره قول همراهي براي انجام کاري مي دهد اما نمي تواند، «زهره را چه کار کنم؟» او با هر کار خود تنها و تنهاتر مي شود. دودي تا ته جان او رخنه کرده و رهايش نمي کند. نمي تواند نه از دوستانش دست بکشد و نه با آنها نشست و برخاستي داشته باشد. خوره ترديد و اگر و آيا در لحظه لحظه هاي او هست. حتي وقتي براي بردنش به مهماني که خود مي خواست، مي آيند، سوال ها راحتش نمي گذارند. ديگر نمي تواند مثل بقيه باشد. هميشه در حال کلنجارهاي دروني بي جواب است. همان ترديد و شک ابتداي رمان تا آخر داستان با شخصيت اصلي و خواننده باقي مي ماند. راوي رمان با دست و پازدن هاي خود، با دور و نزديک شدن ها، با تنهايي هايش مي خواهد کاري کند و اين بلاتکليفي ها را جواب دهد.
با نگاه دقيقي به فصل اول اين رمان مي توان پيکره نگاه راوي داستان به زندگي خود و اطرافيانش را دريافت. مي توان تک تک شخصيت هاي فرعي را شناخت؛ در همين فصل اول و در همان سطرهاي اوليه که اين ترديد و درون پر تشويش را مي بينيم و با شخصيت ها همراه مي شويم. در هر فصل با تنهايي و ابهام هاي بيشتر او پيش مي رويم؛ ابهامي که چون دود چشم و دل ما را مي سوزاند.
□
برگفته از روزنامهی شرق، شمارهی 2170 به تاريخ 3/9/93، صفحه 8 (ادبيات)
این یادداشت به علت ارجاع دکتر پاینده در جلسهی بررسی رمان «دود» در تاریخ 5/5/94 بازنشر میگردد. گزارش تصویری جلسه را میتوانید در وبسایت نشر چشمه ببینید.

سومین دورهی جایزهی ادبی بهرام صادقی