دود همه جا را گرفته

 

http://s6.picofile.com/file/8202740384/IMG_7098.jpg

 

يادداشتي بر رمان «دود» نوشته‌ی حسين سناپور


نويسنده: مرضيه صادقي

به طور معمول اول هر رمان کليدي است براي ورود به آنچه قرار است گفته شود. در همين ابتدا نشانه هايي از شخصيت هاي داستان، مکان و زمان و افرادي که حول و حوش شخصيت اصلي نقشي دارند به نوعي معرفي مي شوند. با فضاي داستان آشنا مي شويم و مي توانيم کليتي از ماجرا را بفهميم، به اضافه گره و تعليقي که ما را تا به آخر دنبال مي کند. مهم تر از اين امکان ها، شايد بتوان گفت، جمله اول يکي از کليدي ترين جملات براي ورود به دنياي رمان است. با جمله اول قرار است خواننده، آنچنان درگير شود که تا آخر رمان پيش برود. جمله اول رمان «دود» از همين جمله هايي است که خواننده را درگير مي کند و او را به سطرهاي بعدي سوق مي دهد به علاوه اينکه فضاي داستان را در همان ابتدا روشن مي کند. «ظرف ها را بشورم يا نه؟» همين ابتدا شک و دودلي شخصيت اصلي پايه گذاري مي شود؛ شخصيتي در يک رمان مدرن که قرار است ما را با ترديد و درون پرازابهام خود آشنا کند. شخصيت اصلي «احسان» با لحني نامطمئن و پرابهام خود، ما را به چالش مي کشد و وارد دنياي ذهني خود مي کند؛ دنيايي پر از سوال هاي بي جواب که نمي داند با آنها چه کار کند. راوي در همان ابتدا با يک مساله ساده و روزمره درگير است، «ظرف ها را بشورم يا نه». وقتي در توان خود نمي بيند اين کار ساده و روزمره را انجام دهد يا نه، آن وقت با کارهاي بزرگ تر و پيچيده تر خود چه کار خواهد کرد. او در ادامه مي گويد «...اگر بشورم...». اين «اگر» آن ابهام و گيجي را دوچندان مي کند. از همين پرسش هاي اوليه، واگويه هاي ذهني و دروني شخصيت آغاز مي شود. احسان پر از ترديدهايي است که او را کنج خانه نشانده، حرف هاي زيادي دارد اما نمي تواند بر زبان آورد. «راجع به چي بايد با درسا حرف بزنم؟» شخصيت اصلي حتي براي حرف زدن با دخترش هم درمانده است و نمي داند چه بگويد. نه اينکه حرفي نداشته باشد، حرف هست اما او نمي داند از کجا و براي چه بگويد.» مثل هميشه، که هرکاري را که خيلي دلم بخواهد نمي توام بکنم.» (ص8) اين بلاتکليفي در درون احسان آنقدر رخنه کرده است که کلي کارهاي ناتمام و نصفه نيمه برايش به جا گذاشته و تا آنجا پيش رفته که در تلاش براي جمع و جورکردن خانه، حتي وقتي قرار است دخترش بيايد هم درمي ماند. «پيش از آمدنش جمع مي کردم بهتر بود. خوب نيست فکر کند پريشانم.» (ص15) اما به راستي او پريشان است و بلاتکليف. اينها نمونه اي از رفتار و کردار شخصيت اصلي است که با درماندگي و پريشاني خود راه به جايي نمي برد. از همان سطرهاي اوليه روشن است که احسان با دنيايي غير از آنچه خود مي خواهد روبه روست. مي خواهد حرف بزند نمي تواند. مي خواهد همراه باشد نمي شود. همه با او کار دارند اما او نمي خواهد با کسي کار داشته باشد. «شده ام لَلِه زن هاي افسرده و خيانت ديده و دم مرگ» (ص13) زنش، مادر درسا از او جدا شده، دوست سابقش بنا به نياز خود به او رومي آورد. زهره، دوست کنوني اش رفتار او را نمي پسندد. همه آدم هاي دور و برش به خاطر خودشان به احسان نياز دارند نه براي آنچه که هست. حتي وقتي مي خواهد به دوست گرفتار خود، در حال کتک خوردن کمک کند، فقط يک تماشاگر محض بوده و غير از آن هيچ. ديگران او را چون ابزاري براي آمال و خواسته هاي خود مي خواهند و او براي همين به انزواي خودخواسته اش پناه مي برد. اما در اين پرتاب دروني و تنهايي راحتش نمي گذارند. براي درخواست کمک لادن به دوست ديرينه اش (فرشيد) روي مي آورد و مي شنود، «حسام الدين پرده نشين» (ص16) او در دنياي شلوغ و درهم برهم دور وبرش تنهاست. نمي خواهد شريک هيچ منفعتي باشد. تا جايي که در خدمت کردن به دخترش هم کم مي آورد. دوروبري که پر از ترازوي سود و زيان است. «اگر احتياجي نداري، به اش رو ندهي بهتر است. ديگر آن آدم نيست.» (ص17) آري احتياج، معيارسنجش ارتباط شده، آن هم فقط تا زماني که سودآوري داشته باشد. اما احسان از اين مقوله ها جداست. معامله بر سرآدم ها را براي سود و زيان نمي پذيرد. احسان نمي تواند مطابق ميل ديگران زندگي خود را پيش ببرد، براي همين دوري پيشه مي کند. اگر کاري به کارش نداشته باشند دنياي خودساخته اش را ترجيح مي دهد. اما در مقابل لادن نمي تواند بي تفاوت باشد. بي تفاوتي کار او نيست. نصيحت دوستش را هم به گوش نمي گيرد: «اين روزها به خيلي ها رو انداخته. کسي هم تحويلش نگرفته. هم به خاطر گندهاي خودش، هم به خاطر حرمت رييس.» (ص18) رييس که تا ديروز روشنفکر در خدمت ديگران بوده، حالابراي نيازهاي خودش پا روي سر ديگران مي گذارد. مظفر نمونه اي است از هزار که امروز به مدد کارهايش به عرش رسيده و از هيچ چيز ابايي ندارد. البته کاش يکي، دونمونه از روشنفکربازي هاي مظفر را مي ديديم. در اينجا فرشيد هم به خاطر رييس و حساب و کتاب کاري خود بهتر مي بيند وجهه کاري خود را خراب نکند. بعد از فصل اول آرام آرام با بقيه ماجرا آشنا مي شويم و مي خوانيم که چطور اين دنياي ناآشناي احسان شکل گرفته است. در هر فصل دنياي مغاير با خواسته هاي احسان به تصوير کشيده مي شود. تا خانه دوست در حال مرگش مي رود اما نمي داند چه کاري انجام دهد. به زهره قول همراهي براي انجام کاري مي دهد اما نمي تواند، «زهره را چه کار کنم؟» او با هر کار خود تنها و تنهاتر مي شود. دودي تا ته جان او رخنه کرده و رهايش نمي کند. نمي تواند نه از دوستانش دست بکشد و نه با آنها نشست و برخاستي داشته باشد. خوره ترديد و اگر و آيا در لحظه لحظه هاي او هست. حتي وقتي براي بردنش به مهماني که خود مي خواست، مي آيند، سوال ها راحتش نمي گذارند. ديگر نمي تواند مثل بقيه باشد. هميشه در حال کلنجارهاي دروني بي جواب است. همان ترديد و شک ابتداي رمان تا آخر داستان با شخصيت اصلي و خواننده باقي مي ماند. راوي رمان با دست و پازدن هاي خود، با دور و نزديک شدن ها، با تنهايي هايش مي خواهد کاري کند و اين بلاتکليفي ها را جواب دهد.
    با نگاه دقيقي به فصل اول اين رمان مي توان پيکره نگاه راوي داستان به زندگي خود و اطرافيانش را دريافت. مي توان تک تک شخصيت هاي فرعي را شناخت؛ در همين فصل اول و در همان سطرهاي اوليه که اين ترديد و درون پر تشويش را مي بينيم و با شخصيت ها همراه مي شويم. در هر فصل با تنهايي و ابهام هاي بيشتر او پيش مي رويم؛ ابهامي که چون دود چشم و دل ما را مي سوزاند.
    
     


 برگفته از روزنامه‌ی شرق، شماره‌ی 2170 به تاريخ 3/9/93، صفحه 8 (ادبيات)

 این یادداشت به علت ارجاع دکتر پاینده در جلسه‌ی بررسی رمان «دود» در تاریخ 5/5/94  بازنشر  می‌گردد. گزارش تصویری جلسه را می‌توانید در وب‌سایت نشر چشمه ببینید.        

 

پرسه در حوالی داستان امروز 2

نشر تجربه
شمارگان:1000
8000 تومان

ضمن قدردانی و سپاس از حسین سناپور به علت جمع آوری دومین شماره از مجموعه داستان های کوتاه "پرسه در حوالی داستان کوتاه"، باید بگویم نه تنها  خواننده در این مجموعه از تنوع  ایده و افکار،نگاه و تفاوت روایت،لذت خواندن را حس می‌کند، بلکه آشنایی با تنوع اقلیمی و نوع زندگی دیگر نقاط این سرزمین دلیل دیگری است برای بخت یاری خواننده در خوانش این مجموعه و آشنایی با نو قلم هایی که شاید غیر از این جا به سختی می شد آن ها را شناخت و پیدا کرد.

خوش حالم از دیگر شهرهای این مرز و بوم، داستان هایی را می خوانم و لذت کشف نوع نگاه و روایت دوستان تازه‌آشنا را حس می کنم.در یک نگاه کلی می توان گفت که در بیشتر داستان‌های این مجموعه،  استیصال و درماندگی آدم های قصه، اسیر و ابیر شدن‌شان در گذشته و چرخیدن آدم ها دور چرخه ی تکراری و انکار ناپذیری به نام زندگی به وضوح دیده می‌شود. انگار بیشتر شخصیت های داستانی، اخته شده اند واز انسان بودن آنقدر دور شده اند که توان یافتن درکی از حال و احوال خود ندارند.غیر از قصه های "برنده" و "سهم آب " که راوی بالاخره دارای تحرک و ادراکی انسانی نسبت به شرایط هستند، بقیه له و لورده ی شرایط و دیگران شده اند.آن قدرکه نابودی خود و یا دیگران را تنها راه چاره می بینند.مثل "سینه ی خالی بهادر" ،"ترجیح می دهم بمیرم" ، "بویی که با آن زندگی می کنم".

در این مجموعه، پنج داستان در مورد استیصال است، چهارداستان در موردخیانت، پنج داستان در مورد شرایط اجتماعی و فرهنگی، دو داستان در مورد جنگ و دو داستان، تخیلی است:


برنده – زهرا مهدوی

دوتا دوست بعد از سال ها به هم می رسند و با نقب زدن به خاطرات، آرام آرام آن ها را می شناسیم. نقطه‌ی اشتراک این دو، کسی به نام امیر است .داستان با تعلیق این که امیر کجاست و چه کار می کند جذاب است وکشش دارد و خواننده را با خود  تا انتهای داستان می برد .در انتها بدون این که بفهمیم بر سر امیر چه آمده وچه کار می کند ،داستان تمام می شود.

شبی درونیز – مرضیه جوکار

داستانی تخیلی  که با خیال در آمیخته ،احساس و عواطف زنی را به تصویر می کشد که انگار نمی تواند زمینی باشد و در زمین نمی گنجد.

سایه ی خالی – نسرین اسدی

داستان در مورد رابطه ای سه نفره است که یکی از این سه، در تصادفی جان سپرده و راوی خود را مقصر می داند و دچار کابوس شده است.در این داستان فضا سازی، غالب بر همه  ی عناصر داستانی شده است.نه تنها با شخصیت آیدا در داستان زیاد آشنا نمی شویم بلکه نمی دانیم چرا در این رابطه ی سه نفره، راوی و همسر آیدا به هم نزدیک شده اند.

آمده بودی برای مردن- علی فاطمی

یکی از داستان های خوب مجموعه  که همه چیز به درستی سر جای خودش قرار گرفته است.زندگی دو جوانی که علیرغم میل خود و به تصمیم بزرگترها زندگیشان به سویی دیگر می رود.به نوعی  فرسودگی،نوعی پذیرش حداقل ها،تلاش برای مشابه سازی و تن دادن به شبه‌خاطراتی از روزگاران خوش.در این داستان به موقع با شخصیت ها آشنا می شویم و با رفت و برگشت به مکان ها و زمان های مختلف با راوی همذات پنداری می کنیم .

سنگر – نسیم مرعشی

داستان،خاطراتی از جنگ در شهر اهواز است که از زبان راوی خردسالی بیان می شود.در لابه‌لای داستان به خرده داستان هایی بر می خوریم که از چند خانواده ی درگیر در جنگ در یک محله بازگو می شود که در این بازگویی هم هیچ خط زمانی نداریم.انگار راوی هرچه را خواسته به یاد آورده و گفته است. در این داستان هم با فضا سازی خوبی درگیر می شویم اما در خیلی جاها سن راوی را گم می کنیم و نمی دانیم  راوی چند ساله است.در واقع زبان راوی یک دست نیست و جاهایی بزرگانه می شود.در آخر هم از سرگذشت و ماجراهای بقیه بی خبر می مانیم و در آخر، این راوی است که معلوم نیست چرا دست دختر کوچکش را گرفته و به همان محله آورده ویک جورهایی بی خودی نگرانش می کند.

کوتوله ی شال قرمز- مهدیه مطهر

داستانی خیالی از زبان بچه ای که برای چندمین بار به دنیا برگشته است. اما بی آن که لحن و یا حس کودکانه ای در بیان ماجراها باشد.راوی می توانست بزرگسال یاشد.نمی دانم چه عمدی بوده برای این که بچه این ماجرا را تعریف کند.

روزی روزگاری سه قطره خون – حکمت الله بابایی

راوی اول شخص، دنیای کابوس واری را نشان می دهد که همه به نوعی درگیر آن هستند.در این دنیای کابوسی نمی دانم چرا خود راوی هیچ وقت دچار کابوسی آن چنانی نمی شود که با بقیه جوش بخورد.گرچه دیدن سه قطره خون کنار حوض یک جورهایی ما را پرت می کند به دنیای"سه قطره خون  صادق هدایت"اما در این جا راوی صحیح و سالم و بی کابوسی به نقل بیمارستان نشسته است.زبان داستان راحت پیش می رود غیر از کلماتی مثل "قراول" و "فراش‌ها" که به متن نمی نشیند.

سینه ی خالی بهادر- مریم ایلخان

در این داستان کم کم با رابطه ی تا سرحد جنون بیمار گونه ی زن و شوهری آشنا می شویم که داستان می خواهد ما با زن هم ذات پنداری کنیم ،اما نویسنده در این کار موفق نمی شود چرا که خود زن در ناتوانی و یاس چیزی از مرد کم ندارد و می بینیم که حتا باخود واقعی مرد هم نمی تواند روبه رو شود .داستان در آخر مچ خواننده را می گیرد اما از اول معلوم است که این زن کاری از پیش نمی برد.

مردمک سرخ- رزیتا بهزادی

زنی در نبود مردش به خیال و در آینه ،رابطه های قبلی را به تصویر می کشد.در هشت قسمت، کم کم با زندگی این دو آشنا می شویم و با موقعیت بغرنج زن رابطه برقرار می کنیم.در آخر خستگی و از پا در آمدن زن به سه تار و آینه غالب می شود.

یک نام – لاله امینی پور

در این داستان  روابط صمیمانه و دوستانه ی خانواده ای را که از مهمانی برگشته اند،می خوانیم.همه چیز به خوبی پیش می رود تا زمانی که مرد، نام زنی غیر از زن خود می برد.بعد به سرعت همه چیز فرو می ریزد و پوشالی بودن رابطه ها رو می شود.داستان شخصیت سازی و دیالوگ های خوبی دارد و به پیش‌برد داستان کمک می کند که فضا سازی به جا هم این امر را دو چندان می کند.گرچه آخر داستان هم غافلگیری دل چسبی دارد.

ترجیح می دهم بمیرم – احسان اسکندری

دو خانواده قرار است به آن ور آب بروند و از دست طلبکارها فرار کنند.داستان می خواهد رابطه ی عاطفی زن و شوهری را نشان دهد که با وجود علاقه  ای که به هم دارند باید از هم جدا شوند و مرد سعی می کند دور از چشم زن ،این راه را طی کند.دیالوگ ها  بیشتر برای اتفاق ها و حادثه ای است که پیش روی این مسافرهاست  . کاشکی کمی بیشتردر مورد شخصیت ها می خواندیم تا کمی گنگ نمی ماندند.

نسترن را چه کسی خواهدکاشت؟ – فرزانه راجی 

داستان در مورد تنهایی زنی است که بعد از مرگ مادر و برادرش به باغچه و کاشتن گل نسترن دل بسته است.در این تنهایی به دنبال کسی که کمکش کند می گردد .این داستان هم بیشتر روی فضا سازی کار کرده است تا این که شخصیت ها را بسازد و ملموس کند.

این روزها که می گذرد...- حامد قارونی

انگار کسی در جایی مثل عسلویه کار می کند نه برای کار و امرار معاش بلکه برای فرار از خوره ی ذهنی که به واسطه ی اتفاقی گریبان‌گیرش شده است.داستان، واسپاری شخصیت به روزمرگی بی انتها ودلمردگی را خوب نشان داده است وتوانسته موجی از این چرخه های تکراری رو به فنا شدن را نشان دهد.

بویی که با آن زندگی می کنم – نگار کماسی

دختری با پدر آلزایمری‌اش زندگی می کند و با به تصویر کشیدن یک روز از زندگی‌اش می خواهد ما هم با ترس ها و دوندگی هایش آشنا شویم.کسی که حاضر نیست حلزونی را له کند اما با خودش چه کار می کند؟ از بینامتنیت استفاده کرده که بتواند بیشتر آن حس را انتقال دهد.اما چطوری می شود توی وان حمام و با شرشر آب به خوبی این صحنه ها و کلمات را مو به مو بیان کرد؟

صداهایی همین نزدیکی ها – محسن عباسی

داستان می خواهد با استفاده از ایحاد توهم و حرکتی مشابه با یک نمونه ی قدیمی ،به تنهایی و بیگانگی  شخصیت داستان و آدم های دور و بر، نقبی بزند که متاسفانه موفق نمی شود چرا که در پرداختن به حال و هوای رسیدن به این مرحله، مجموعه عناصر را به کار نبرده است .در آخر هم منتظر اتفاقی هستیم که پیش نمی آید.

سهم آب – ناهید قادری حاجی آبادی

به نظر من یکی از بهترین داستان های این مجموعه است.علاوه بر شناخت از محیط و شرایط زندگی روستاییِ شخصیت داستان، با دغدغه ها و کشمکش درونی و بیرونی این شخصیت هم درگیر می شویم.درعین حال که زمان حال خوبی دارد، آرام آرام با گذشته و چگونگی گیر کردن در شرایط، همین زمان را هم خوب درک می‌کنیم. زنی که نه تنها خودش بلکه فرزندش هم از گزند این طلسم و رسم و رسوم زندگی در امان نمی ماند.

عروسی دختری که دوستش داشتی – بهمن طالبی نژاد

روای دوم شخص به خوبی توانسته دغدغه های درونی شخصیت داستان را بنمایاند وعلاوه برنشان دادن شک و تردید ها ، کشمکش های خوبی هم ایجاد کند. داستان، ماجرای خوبی دارد. به خوبی پیش می رود و در نهایت به آن چه انتظار داریم می رسیم.

ن. د. – بابک زمانی

این هم یکی دیگر از داستان های خوب این مجموعه است داستانی که با هفت نامه ی گزارش گونه با تاریخ دقیق روزها ما  را به حال و هوای سال های انقلاب می برد .در این یادداشت ها به خوبی با زیر و بم دلایل وشرایط آن موقع و با جریان های آن زمان درگیر می شویم.زبان ساده و واقع گرایانه  و روستایی دختر، به خوبی به کار برده شده ونامه به نامه با شخصیت ها و مسائلشان، تناقض ها و تضادها آشنا می  شویم. آخر داستان هم به خوبی به پایان می رسد وبا هر آن چه خوانده ایم جور در می آید./


میمی که عزیز نشد

نویسنده‌ی میهمان: حسین سناپور


محمدحسن شهسواری

تاریخ نشر نسخه‌ی الکترونیک: آذر 1391

255 صفحه

پیش‌درآمد

این یادداشتی است بر رمان "میم عزیز" نوشته‌ی دوستم محمدحسن شهسواری. از کوتاهی‌ متن و استناد کافی نکردن به صحنه‌های داستان و تمام جوانب ممکن آن را بررسی نکردن،‌پیدا باید باشد که نقد نیست و بیش‌تر "مرور" است. یعنی نگاهی بیش‌تر کلی است و استنباط کلی من از رمان، به اضافه‌ی مقداری حاشیه. پس باید در همین حد هم ازش انتظار داشت،‌و اگر تا حدی به سمت نقد هم رفته باشد،‌باز به این معنا نیست که قرار بوده نقد باشد. نکته‌ی دیگری را هم همین ابتدا بگویم،‌که به نظرم مهم است. من اعتقادی به نقد و نظر منفی ندارم. یعنی کارهای بد و ضعیف راه خودشان را می‌روند و به‌ترین کار گذشتن از کنارشان است،‌اما رمان "میم عزیز" باوجودی که به نظرم کار ضعیفی است،‌ اما کاری نیست که بشود از کنارش گذشت؛ چه به دلیل نویسنده‌اش، ‌که نویسنده‌یی جدی است،‌ و چه به خاطر جنس کارش، ‌که از شگردهای پسامدرن استفاده کرده و بنابراین بیش‌تر در معرض سوتفاهم است،‌ و چه به این خاطر که شهسواری دوست من است و این نوشته هر چه هم منفی، ‌ادای دینی به این دوستی هم هست.

و اما رمان:

فصل‌های رمان ترکیبی است از ماه‌هایی از زنده‌گی یک نویسنده،‌و رمان و فیلم‌نامه‌یی که برای تلویزیون می‌نویسد، و نیز یادداشت‌هایش برای هر کدام از این دو متن. علاوه بر این خودِ رمانش هم ترکیبی است از زنده‌گی پنج آدم مختلف،‌که فقط لحظاتی به تصادف در کنار هم قرار می‌گیرند و نه بیش‌تر. پس از همین ابتدا پیداست که ناگزیر ترکیبی از قصه‌های مختلف خواهد بود. شهسواری با ادغام شخصیت‌های مختلفی که در رمان و فیلم‌نامه هستند،‌ به نوعی سعی کرده این دو نوع (رمان و فیلم‌نامه) را هم در هم ادغام کند و یک‌جور پیوسته‌گی کلی در کل رمان به وجود بیاورد.

به نظرم شهسواری این نوع ترکیب خرده‌قصه‌ها را از رمان "پاگرد" هم در کارش داشت (با کنار هم گذاشتن تعدادی شخصیت در یک خانه) و کم‌کم فاصله‌ی میان این خرده‌قصه‌ها را بیش‌تر کرده، ‌تا این رمان، ‌که عملا فاصله‌ی میان خرده‌قصه‌ها آن قدر زیاد شده،‌که اگر همان برخورد‌های تصادفی را ـ که لزومی هم براشان نیست ـ‌بردارد،‌عملا به چند داستان کاملا دور از هم می‌رسیم (دست‌کم این درباره‌ی رمانی که نویسنده می‌نویسد،‌کاملا صدق می‌کند). به گمان من این کار باعث می‌شود که بار جذابیت قصه‌یی رمان کاملا به دوش خرده‌قصه‌ها بیفتد،‌ و نه به هم پیوسته‌گی این خرده‌ها (صرف‌نظر از این که در رمان‌های پسامدرن خوب هم این خرده‌قصه‌ها به شکل به‌تری در هم ادغام می شوند،‌و یا وحدت موضوعی و مضمونی‌شان ـ چنان که مثلا در صید قزل‌آلای براتیگان هست ـ نکته‌ی برجسته‌یی در کنارهم گذاری‌شان می‌شود). 

درواقع مشکل من با رمان از جایی شروع می‌شود که نه قصه‌ی طاهر و نه احمد و نه مسعود جذابیتی برام پیدا نمی‌کند و در نتیجه‌ی کل رمان برام کششی ندارد. چرا؟ چون هیچ‌کدام از شخصیت‌ها مسئله‌یی جدی ندارند (مثل احمد که دعواهای سطحی با زنش دارد)،‌و یا اگر مثل طاهر دارند (دوری طاهر از دخترش و احساس پدری‌نکردن) داستان به جای تمرکز بر این موضوع،‌سراغ کشمکش‌های ساخته‌گی و بی‌معنا بین او و شوهر فعلی زنش، محسن،‌می‌رود و بین محسن و زن و فرزندش، و تنها چیزی که واقعا به‌اش پرداخته نمی‌شود،‌ همین احساسات عمیق طاهر است نسبت به دخترش. بیش‌تر هم به این دلیل که وضعیت دختر دورادور و کلی گفته می‌شود و عملا چیزی از او نشان داده نمی‌شود. به نظرم شهسواری به جای این که از دل روابط و شخصیت‌های آدم‌ها ماجرا دربیاورد و از این طریق ما را مدام با درون آن‌ها آشنا کند، به سراغ ساختن ماجراهای خلق‌الساعه‌یی رفته که هیچ چیز از درون شخصیت‌ها نمی‌گویند و حس ما را نسبت به ‌شان عمیق نمی‌کنند. از آن جمله است همان دعواکردن محسن با پسرش و زمین خوردن بچه که مسیر ماجراها را عوض می‌کند،‌اما چیز تازه‌یی از شخصیت‌ها و درون‌شان به ما نمی‌گوید. و همین طور است دعوای مدام احمد و زنش و هر دو با همسایه‌شان،‌که نه گذشته‌ی آدم‌ها را می‌سازد و نه حس‌های عمیق‌شان،‌و دعواها فقط پوچ به نظر می‌رسند، ‌بی‌این که اشاره‌یی عمیق به پوچی روابطِ آدم‌ها، یا احیانا درون‌شان بکنند. درواقع ماجراها فقط در سطح می‌گذرند و بیش‌تر ماجراهای سطحی و زورکی می‌سازند تا چیزي عمیق از آدم‌ها و زنده‌گی به‌مان بگویند. از این نظر فیلم‌نامه‌ی وحشتی که در رمان هست، ‌بیش‌تر هم سطحی است، به همان اندازه سطحی که فیلم‌های بدی از این نوع. ‌با این تفاوت که در سینما جذابیت‌های بصری این فیلم‌ها را،‌دست‌کم،‌برای نوجوان‌ها هیجان‌آور می‌کند،‌اما در رمان طبعا فیلم‌نامه‌ی چنان کارهایی هر تاثیری رومان می‌گذارد جز تاثیری که از رمان انتظار داریم. پای‌بندی صرف رمان به این که قواعد چنان ژانری را درآورد تا آن جا است که جنسی اصل از کار درمی‌آورد که فقط باید در سینما و برای چنان نوجوان‌هایی ساخته شود. طبعا اگر قصد شهسواری نقیضه‌سازی بود (که گمانم بوده)‌ می‌باید این صحنه‌‌های آبکی چنان طنزی قوی می‌داشت که ما به خنده می‌افتادیم و جور دیگری با چنین فیلم‌نامه‌ی وحشتی برخورد می‌کردیم،‌که البته از طنز هم خبری نیست و همان نوع فیلم‌نامه ماحصل کار است.

به گمان من از تکه‌هایی که در رمان آمده، ‌یکی شروع رمان است که رابطه‌ی پرسوتفاهم رضا و زنش را نشان می‌دهد و در فصل رازگشایی بسیار خوب از کار درآمده (درست به همان دلیل که کشمکش رضا و زنش بر اساس شخصیت و زنده‌گی‌شان است و بسیار طبیعی و عمیق است)، ‌و یکی هم برخورد اولیه‌ی نویسنده با فریبا و شروع یک رابطه (هفته‌ی سوم)،‌که با جزییات خوبی نوشته شده و چهار شخصیت توی فصل را خوب می‌سازد، اما بی‌فایده، چون همان‌ها را هم رها می‌کند و دیگر از جزییات و صحنه‌سازی و شخصیت‌پردازی ماجراهای این‌ها خبری نیست. ماجراهای بین خانواده‌ی نویسنده و فریبا و شوهرش در فصل‌های بعدی کلی‌گویی می‌شود و با فاصله گفته می‌شود، درحالی که در آخر می‌بینیم که زنده‌گی هر دوخانواده تغییر کرده (دو مرد، خانواده‌هاشان را رها کرده‌اند و با هم به جایی نامعلوم رفته‌اند)، اما این تغییر مهم آن‌قدر ساخته نمی‌شود تا ما هم مسیر آن را به درستی درک کنیم. انگار که فقط ماجرایی را دورادور شنیده باشیم، ‌و نه این که داستانش را با تمام جزییات لمس کرده باشیم. اتفاقا خودِ ماجرای برخورد نویسنده با هم‌کلاسی قدیمی‌اش در دانشگاه و بعد اتفاقاتی که بین خانواده‌هاشان و بین همه‌شان می‌افتد،‌آن‌قدر جذاب است که می‌شد تمام فصل‌های این رمان را به آن اختصاص داد و فقط از آن نوشت. اما در شکل فعلی که فقط سه چهار فصل به آن داده شده و آن هم این همه دور از ماجراهای اصلی، طبیعی است که آن چیزی درنیاید که ما از رمان انتظار داریم.

خلاصه کنم:‌ "میم عزیز" هم مثل رمان دیگر شهسواری ("شب ممکن") طرح خیلی خوب و پیچیده‌یی دارد، اما این پیچیده‌گی و تعدد ماجراها آن‌قدر بوده که شهسواری از روی همه‌ی خرده‌قصه‌ها با سرعت و بدون عمیق‌شدن و بدون ساختن صحنه‌هایی جذاب، که درک عمیقی از آن زنده‌گی‌ها به ما بدهد، ‌گذشته است.

علاوه بر آن چیزهایی که در پیش‌درآمد گفتم،‌این را هم می‌خواهم بگویم که چندین رمان در دو سه سال اخیر خوانده‌ام که در همه‌گی‌شان همین سطحی برخوردکردن با ماجراها و شخصیت‌ها را دیده‌ام، ‌و این را که نویسنده‌هاشان فقط با آوردن شخصیت‌های به ظاهر جذاب و با ساختن ماجراهایی که نه ریشه در شخصیت‌ها و مسائل‌شان دارند و نه رمان را در مسیر پخته‌تر شدن پیش می‌برند، نوعی از رمان را می‌نویسند که اگر مثل شهسواری مشهورند، ‌چیزی به اعتبارشان اضافه نمی‌کند و یا اگر مشهور نیستند،‌ جایی در داستان‌نویسی ما براشان باز نمی‌کند. نمی‌دانم چرا این طور شده و چرا رمان‌های پر سروصدای این سال‌ها به این بلیه دچارند، ‌اما به دلایلی که در پیش‌درآمد آورده‌ام برای نوشتن این یادداشت، این را هم اضافه کنید،‌که شاید همین چند خط بتواند تلنگری باشد بر این نوع کارها. و بیش‌تر از همه امیدوارم این حرف‌ها به درد دوستم شهسواری بخورد، ‌که نویسنده‌یی جدی و حرفه‌یی است و من کارهاش را می‌خواهم خیلی به‌تر و بالاتر از این‌ها ببینم، ‌وگرنه ساکت ماندن و گذشتن از کنار رمان‌ها و هر کار دیگری را،‌ من هم مثلِ خیلی‌های دیگر بلدم. براش آرزوی موفقیت می‌کنم.

۱۸ اردی‌بهشت ۹۲