سوکورو تازاکی بی‌رنگ و سال‌های زیارت‌اش

 

هاروکی موراکامی

۳۸۶ صفحه

«داستان در این یادداشت، به طور کامل لو می‌رود!»

کتاب شروع فوق‌العاده‌ای دارد. و منظور من از شروع، حتا پیش از خواندن است. وقتی که کتاب را دست می‌گیری و به طرح روی جلد هوشمندانه‌ای نگاه می‌کنی که در لحظه‌ی اول، معنای به خصوصی ندارد، کف دستی را با چهار انگشت رنگارنگ نشان می‌دهد و یکی‌اش که بی‌رنگ است و زیر همان انگشت بی‌رنگ، چیزی‌ پیداست. وقتی جلد کاغذی کتاب را از خود کتاب جدا می‌کنی، روی جلد سفت کتاب، نقشه‌ی راه‌آهن توکیو را می‌بینی، ریز ریز و توی هم با اسامی ایستگاه‌ها که به ژاپنی نوشته شده‌اند. بی‌شک طرح روی جلد این کتاب، یکی از محبوب‌ترین‌هاست برای من.
و اما خود داستان:
سوکورو تازاکی مهندسی‌ست ساکن توکیو، در سال‌های میانی سی‌ سالگی، شاغل در شرکتی که ایستگاه راه‌آهن می‌سازد. معمای اصلی قصه، آن محرکی که نمی‌گذارد کتاب را تا نیمه‌ها زمین بگذاری، به گذشته‌ی سوکورو برمی‌گردد. وقتی که هنوز دبیرستانی بوده، در شهر کوچک محل تولدش ناگویا، با دو دختر و دو پسر دیگر، گروهی داشتند جدایی‌ناپذیر، رفیق بودند و همراه. اما یک تفاوت به ظاهر کوچک میان‌شان بود. همه‌ی آن‌های دیگر اسامی‌ای داشتند که به معنای رنگ خاصی بود یا رنگ خاصی را شامل می‌شد به جز سوکورو که اسم‌اش به ژاپنی یعنی:«خلق کردن». سوکورو از همان وقت‌ها احساس «بی‌رنگی» و جداافتادگی می‌کرد. خیال می‌کرد چیز به خصوصی برای عرضه کردن ندارد، با وجود این‌که باهوش بود و خوش‌قیافه. همه چیز داشت خوب پیش می‌رفت تا این‌که سوکورو وارد دانشگاه شد و به توکیو رفت. همیشه وقت تعطیلات به سرزمین مادری برمی‌گشت و با دوستان همیشگی‌اش وقت می‌گذارند تا این‌که در یک تعطیلات تابستان، دیگر خبری از دوستان‌اش نشد. به طرزی معماگونه آن چهار نفر دیگر، سوکورو را طرد کردند. او تلاشی برای دانستن حقیقت نکرد. چرا که وقتی زنگ زد به یکی از پسرها و علت را جویا شد، او گفت که دیگر دوست ندارند سوکورو را ببینند و او خودش می‌داند که چرا.
همین یک اتفاق، سوکورو تازاکی بی‌رنگ را تا مرز مرگ پیش برد. درمانده و پر از سوال، به توکیو برگشت. چیزی نمی‌خورد و داشت برای همیشه از دست می‌رفت و شاهد اضمحلال خودش بود. هر چه فکر کرده بود به جایی نرسیده بود و در عین حال منفعلانه نیازی نمی‌دید برای پرسیدن دوباره که چرا.
می‌بینید؟ می‌بینید چه تعلیق خوبی می‌تواند باشد برای یک داستان؟ حالا این را بگذارید کنار کلمات خوب و وصف درخشان از تنهایی، از جداماندگی، از بی‌نیازی به آدم‌ها، به رها شدگی. همه‌ی این‌ها را می‌توانید به عنوان استتوس فیس‌بوک‌تان استفاده کنید بس که خوب‌اند. شک نکنید. زیاده از حد لایک می‌خورد. بس که شاعرانه‌ است تصاویر.
بعد از مدتی که سوکورو حال و روزش به‌تر می‌شود و کم‌کم خودش را پیدا می‌کند، با مرد جوانی آشنا می‌شود که دوستی‌شان یادآور همان دوستی از دست رفته است. این یکی هم اما اسمی دارد با رنگ، اسم‌اش «هایدا»ست که یعنی «خاکستری». «هایدا» داستانی از پدرش برای سوکورو نقل می‌کند. درباره‌ی پیانیستی که یک طورهایی در یک داستان عرفانی، در می‌یابد که با به جان خریدن مرگ است که به دانش حقیقی دست می‌یابد.
یکی دیگر از بخش‌های عجیب جهان داستانی موراکامی آن‌جاست که یک شب سوکورو وقتی در اتاق خواب‌اش دراز کشیده روی تخت، احساس می‌کند کسی یا همان «هایدا» در اتاق در تاریکی ایستاده و او را نگاه می‌کند، و بعد در خواب، خواب شیرو و کورو را می‌بیند، همان دو دختری که در آن گروه پنج نفره با سوکورو دوست بودند. با آن‌ها عشق‌بازی می‌کند و در نهایت عشق‌بازی‌اش به رابطه‌ی جنسی با «هایدا» ختم می‌شود و همین‌جاست که سوکورو از خواب می‌پرد، در تردید این‌که آیا آن بخش آخر خواب بود یا نه، گیج و مبهوت بیدار می‌شود. و هایدا پس از آن برای همیشه از زندگی سوکورو محو می‌شود.
سوکورو در زمان حال داستان، با دختری به نام سارا آشنا می‌شود. دختری که بعد از شنیدن ماجرای گروه پنج نفره از سوکورو می‌خواهد به دنبال دلیل باشد که چرا از گروه طرد شده. سارا کمک می‌کند آن گروه پنج نفره را دوباره پیدا کند. این میان اما شیرو، دختر جذاب پیانیست گروه، مرده است و دختر دیگر، کورو، ساکن فنلاند است. سوکورو به شهر کودکی‌هاش می‌رود و بعد از پیدا کردن دو پسر دیگر گروه، متوجه می‌شود که چرا از گروه طرد شده است. شیرو ادعا کرده بود که سوکورو در توکیو به او تجاوز کرده است. شیرو که حامله شده، بچه را سقط می‌کند و به طرز مشکوکی می‌میرد. مرگی که مشکوک به قتل است. دوستان سوکورو با وجود این‌که به پاکی او آگاه‌اند، اعتراف می‌کنند که شیرو طوری راجع به قصه‌ی تجاوز حرف زده است که آن‌ها هم باورشان شده و چیزی نگفته‌اند. سوکورو سرانجام برای دیدن کورو به فنلاند می‌رود و او را در کنار خانواده‌‌اش ملاقات می‌کند.
داستان موراکامی تا نیمه‌ها درست تا زمانی که سوکورو ماجرای تجاوز را در نیافته، جذاب است، پر از تعلیق و راز است. آن‌طوری که تنهایی و جداافتادگی سوکورو تصویر می‌شود، تو به عنوان خواننده بیش‌تر از همیشه در عطش دانستن می‌مانی. اما وقتی ماجرا گفته می‌شود، انگار همه چیز غیرقابل توجیه‌تر از آن است که بشود باورش کرد. یکی از مشکلاتی که موراکامی در این کتاب داشته این بوده که گذشته‌ی این پنج دوست، به خصوص شیرو دختری که انگار بی‌جهت تا مرز نابود کردن زندگی سوکورو رفته، نشان داده نمی‌شود. ما نمی‌دانیم این‌ها در مقابل هم چه‌طور رفتار می‌کردند، شیرو چه‌طور دختری بوده و آیا این رفتار از او برمی‌آمده یا نه. و حتا بعدتر نمی‌دانیم دقیقن چه بر سر شیرو می‌آید. از نیمه‌ی کتاب تا به انتها، تو تنها با معماهایی رو‌به‌رویی که یکی پس از دیگری رها می‌شوند و بی‌پاسخ گذاشته می‌شوند. تو تا آن انتها توجیه نمی‌شوی که چرا آن پنج دوست سوکورو را رها می‌کنند. شاید چون با هم بودن‌شان خوب تصویر نشده و تو خیلی هم نمی‌توانی با سوکورو هم‌ذات‌پنداری کنی، هر چند کتاب پر از جملات زیبا و خواندنی باشد.
این تنها ایرادی نیست که می‌شود به کتاب گرفت، یا به‌تر است بگویم تنها سوالی نیست که بی‌جواب می‌ماند. «هایدا» چه می‌شود؟چرا یکهو محو می‌شود؟ چرا آن داستان جانبی در مورد پدر «هایدا» گفته می‌شود؟ چه استفاده‌‌ای جز استفاده‌ی معنایی می‌شود ازش کرد در داستان؟ اگر استفاده‌ی دیگری ازش شده، حتمن من متوجه‌اش نشدم یا سوادش را نداشتم که بدانم.سوال دیگر، چرا سوکورو «هایدا» را در کنار دو دختر و در خواب و در رابطه‌ی جنسی با خود می‌بیند؟ آیا «هایدا» بعد از محو شدن‌اش، چیزی را از وجود سوکورو با خود می‌برد؟ آیا نشان می‌دهد که «هایدا» جور دیگری جز دوستی معمولی از رابطه‌اش با سوکورو می‌خواسته؟ در واقع چیزی که من در بعضی داستان‌کوتاه‌های موراکامی هم، آن‌ها که در سال گذشته در نیویورکر منتشر شده‌اند، دیده‌ام و نمی‌فهمیدم‌اش تأکید زیاد روی رابطه‌ی جنسی و بیان جزئیات‌اش بوده و هنوز هم راستش کارکردش را نمی‌دانم. کتاب برای من خیلی فراتر از مسأله‌ی کمبود رابطه‌ی فیزیکی‌ست برای شخصیت، کتاب شرح تنهایی سوکوروست و این‌که چه‌گونه تنهایی می‌تواند آدم را تا مرگ ببرد و البته از آن نقطه به بعد انگار بی‌نیازی‌ست.
سوکورو در انتها به عادت همیشگی خود، در ایستگاه قطار توکیو به تماشای مردم و قطارها می‌نشیند. این بار اما جور دیگری به آن‌ها نگاه می‌کند. احساس می‌کند جز توکیو جای دیگری نرفته‌ است. از خودش می‌پرسد این همه آدم از کجا می‌آیند و به کجا می‌روند؟ چرا او آن شهرها را ندیده است؟ چیزی در او عوض می‌شود. میلی برای دیدن در او بیدار می‌شود. داستان با دانسته شدن این تغییر دوست‌داشتنی در سوکورو و اما مبهم گذاشتن آینده‌ی رابطه‌ي او و سارا تمام می‌شود.
دنیای رویاگونه‌ی سوکورو اما در این داستان، بی‌منطق است. دو سه معما در داستان رها شده‌اند و از جایی که تعلیق اصلی داستان رفع می‌شود، میل به خواندن و ادامه‌ی داستان هم کم و کم‌تر می‌شود. موراکامی هنوز هم نویسنده‌ی محبوب من است. نویسنده‌ای که با این داستان، نشانم داد نوشتن چه‌قدر می‌تواند سخت باشد، و یک جاهایی کوزه‌گر را در کوزه بیاندازد.
حرف آخر این‌که نمی‌دانم چه‌قدر از کتاب در ترجمه حذف شده است به خاطر مسائل نشر. اما امیدوارم داستان به کل خراب نشده باشد. چرا که بخشی از مسائل اصلی و کلیدی داستان حول رابطه‌ی جنسی می‌چرخد.

پ.ن: کتاب با عنوان همین پست، با ترجمه‌ی امیرمهدی حقیقت و توسط نشر چشمه منتشر شده است.

تهران، خیابان آشیخ هادی

نامه های احمد شاملو به ع.پاشایی
نشرچشمه
201 صفحه
چاپ اول: تابستان 1393

هنرمند، مجرم تمام عیار است به خصوص نوع شاعرش.


شاملو نام آشنایی که بی خواندن آثار و شعرهای او نمی توان گفت ادبیاتی هستم. آن قدر توانا که هر کتابی به نام او وسوسه برانگیز برای خواندن. در این کتاب هم نامه های شاملو به پاشایی چاپ شده و در مورد کارهای روزمره ای است مربوط به چاپ و نشر و حاشیه های ناگزیر و اجتناب ناپذیر برای هر نوشته ای که یک دوست تمام عیار می تواند از پس آن بر آید. دوستی که یک حامی خالص و مخلص هم هست و همچون آیدا یار زندگیش، برای پیشبرد کارهای شاملو سنگ تمام گذاشته است. دوستی که بی کمک او نشر خیلی از نوشته های امروزی شاملو کندتر و یا دچار وقفه می‌شد. از خواندن این نامه‌ها در می یابیم اگر شاملو به جای رسیدگی به این امور، وقتش صرف کار خود، نوشتن وسراییدن و پژوهش می شد،بدون شک آثار دیگری هم از او داشتیم اما این خرده کاری های انرژی‌بر نگذاشت و نمی گذاشت و فرصت آفریدن بیشتر را از او گرفت. در این نامه ها گوشه ای از زندگی شاملو در سه سال خارج از کشور(سال های 55 تا57 ) آمده است که از راه دور تمام هم و غمش چاپ نوشته و کتاب هایش بوده و در آن دوران هم، چه روزگار سختی برای سر و سامان دادن به این کار داشته است. در نامه های این شاعر بزرگ به پاشایی می خوانیم که بابت چاپ کردن و گرفتن دستمزد کارهایش چگونه به آب و آتش زده و با وجودی که فروش کارهایش تضمین شده بوده، امروز و فردا کردن ناشرها او را به مرز عصبانیت و فحش دادن به خودش رسانده، تا جایی که می توان عمق فشار و استرس های وارده بر شاملو را از لابه لای این نامه ها و تک تک کلمه ها دریافت و فهمید که فرقی نمی کند نوشته هایت پول به جیب ناشر سرازیر می کند یا نه، مهم این است که تو هنرمندی،باید رنج بکشی و روزهای پردردی را از سر بگذرانی، نمی توانی یک زندگی راحت بی دغدغه را سپری کنی، محکوم به عذاب و دلهره ی درآمدی و این که بابت یک لقمه نان بایستی خیلی از درها را بکوبی و به قول خودش "به جای لذت بردن از زیبایی های کار،باید چرک و کثافت را" ورق بزنی. انگار مهم نیست هنرمند در چه دورانی زندگی می کند،شاملو باشد یا یک هنرمند تازه پا به عرصه‌ی هنر گذاشته، اهل دیروز یا امروز و شاید فردا، مهم این که به جرم هنرت مجرمی و باید دوران محکومیتت را در همین زنده بودنت طی کنی چون در مرگ هنرمند، سفره ای رنگین پهن می شود و لقمه های چرب و نرمی گیر خیلی ها می افتد. سخن این که هنرمند، به خصوص نوع شاعرش در زنده بودن، یک مجرم تمام عیار است.

الفبای قطعه‌ای جهنم

 


روح‌الله کاملی
انتشارات هیلا
چاپ 1392
144 صفحه
6000 تومان

نویسنده‌ي میهمان: زری نعیمی


داستان‌ها از وهم‌هایی مینیاتوری می‌آیند. واقعیت‌اند. گوشه‌هایی از واقعیت‌های آشکار و پنهان زندگی و آدم‌ها. اما به گونه وهم‌وار روایت می‌شوند،‌تا هم باشند و هم نباشند. بودنشان دچار تعلیق است. برای همین شدت و عمق هول و ولا در هر داستان به گونه‌ای خاص تکثیر می‌شود. مثل مار از داستان به ذهن می‌خزد. سرد و نرم: «حس کرد چیزی نرم می‌آید تو، چیزی که سرما را با خود به اتاق می‌کشاند، ولی از ترس سرش را نچرخاند تا نگاهش کند. امشب هم آن صدای سوت را در اتاق حس می‌کرد.» وهم مینیاتوری آخرین داستان این مجموعه‌ی جذاب و خواندنی است. گویی در پایان مجموعه قرار داده شد، تا نشان بدهد داستان‌ها از کجا آمده‌اند، چگونه شکل گرفته‌اند و می‌خواهند به کجا بروند. مرد نقاش است و زنش: «شاید زنش هم، اگر چشم خانه‌هایش تهی از درخشش مردمک‌ها نبودند، می‌توانست این خزنده را ببیند. موهبتی بود که چشم‌خانه‌هایش تهی بودند ولی حواسش کاملاً پیشرو بودند.» شخصیت‌ها و عناصر داستان از تابلوهای مینیاتوری مرد بیرون می‌آیند: «شاید این سرما، این خش‌خش و خزنده‌ی سیاه رنگ هم نوعی توهم باشند، توهمی خالص که چند بار، وقت کشیدن نقش‌های مینیاتوری دچارش شده بود.»
داستان‌ها همین نقش را با ذهن بازی می‌کنند. آن قدر توهم‌ها زنده‌اند و برخاسته از روابط زندگی که واقعیت محض می‌شوند. درهم می‌شوند و هجوم می‌آورند از واقعیت داستان به واقعیت ذهن خواننده. وهم‌ها زاییده‌ی افراط در تصنع‌گرایی روایت‌ها نیستند. و کاملاً طبیعی در بافت و اجزای داستان جا گرفته‌اند: «اما این خزنده، خش‌خش خزیدنش و سرمایی که با خود آورده بود، همه واقعی بودند و هر چه در آن‌ها حساس‌تر می‌شد، مجسم‌تر می‌شد، مجسم‌تر می‌شدند و واقعی‌تر. هجوم از نقشواره‌های مینیاتوری به جهان واقعی، هجومی بود که یک سویش به وهم بند بود.»
برگرم به «گربه‌ی کوچک ماورایی من» زن مرده است. چهار سال پیش. یک صبح: «صبح که بیدار شدم او بیدار نشد. انگار در خواب مرده بود.» مرد انگار که نمی‌تواند نبودن زن را تحمل کند. روایت این را نشان می‌دهد. همه چیز را می‌فروشد. خانه،‌ اثاثیه و... تمام لوازم شخصی زن را دور می‌ریزد. کل زندگی را تغییر می‌دهد و صحنه‌ای تازه از زندگی می‌سازد. می‌خواهد نشانی از حضور زن نباشد. نیست. توهم از دل واقعیت به زندگی می‌خزد. نرم و سرد. اول تصویر، بعد صدا و صداها. صدایی از دست‌شویی، شبیه صدای کشیدن سیفون. هجوم سردی و انجماد: «فکر کردم دیوارها و ستون‌ها همه یخی و منجمدند.» صدای جیرجیر لوله‌ها، انگار تکه‌های ریز استخوان روی آب روان است و صدای خش‌خش دامن زن. سر که برمی‌گرداند خط توهم متوقف می‌شود. گربه کوچک نارنجی از دل واقعیت می‌خزد تو و توهم شکسته می‌شود. مرد نجات پیدا می‌کند و یک همدم. گربه غیب می‌شود و دوباره می‌آید. گربه از جنس واقعیت است، چیزهایی که با خود می‌آورد از جنسی دیگر. او هر بار یک تکه از اشیاء زن را با خود به خانه و زندگی جدید می‌آورد، گیره‌ی سر زن، ماتیک بنفش رنگ زن: «بیست روز بعد تمام خرده‌ریزهای زنم که پیش از اسباب‌کشی دور ریخته بودم دوباره در آپارتمان جدیدم سر برآوردند. آن هم توسط یک گربه‌ی معصوم نارنجی.» و بعد: «وقتی پرید روی مبل و آن چه را به دهان گرفته بود به زمین انداخت از ته دل فریاد کشیدم. یک انگشت. انگشت دست که لاک روی ناخنش تازه بود. انگار زنی ناخنش را لاک زده، بعد با طمأنینه کارد را برداشته و تق. لاک روی ناخن عنابی بود. رنگ مورد علاقه‌ی زنم.» و بعد گربه ماورایی او تمام قطعات بدن زن را می‌آورد. تکیه و تمرکز نویسنده روی تک‌تک جزییات در میانه‌ی هجوم توهم و ترس، دلهره و تعلیق داستان را تکثیر و منتشر می‌سازد. بعد از آوردن تمام اندام‌های زن توسط گربه: «وقتی مهم‌ترین اندام، یعنی سر، هم بی‌دردسر آورده شد، زنم سرپا شود و انتقامش را بگیرد... بله من زنم را کشته‌ام. بله من زنم را با خوراندن قرص زیاد، قرص‌های قلب خودش، کشته‌ام.» شیوه‌ی روایت راوی، یک داستان جنایی ساده و تکراری و عادی ار به داستانی عمیق و متفاوت تبدیل کرده است.
اگر شکل روایت کاملاً تازه‌ای که نویسنده در داستان «آن چشم بالای گنبد خانه» حذف کنیم، موضوع داستان ماجرای تکراری مکیدن خون کارگران کوره‌ی آجرپزی است. این موضوع تکراری، کلیشه‌ای و شعاری، در پرداخت نوین داستانی و شیوه‌ی طراحی و معماری زبان روایت بدل به داستانی عمیق، چندپهلو و تکان‌دهنده شده است. زندگی روزانه دو کارگر، یکی زن ثریا (کر و لال) و مرد با دوربین‌هایی تک‌چشمی که مدام آن‌ها را زیر نظر دارد. پاهای بلوری و خوش‌تراش ثریا در شست‌وشوی روزانه با آب آهک قاچ‌قاچ می‌شود و زخم و خون با گل‌رس ممزوج: «دوربین تک‌چشمی ما را می‌پایید و به هر طرف می‌رفتیم می‌چرخید. چقدر عجیب دیگر ثابت نبود.» بعد صدا اعلام می‌کند که: «گِل پریروزتان عالی شده، چه کار کردیدش». «ها... گل پریروز، به خاطر خون پای ثریا بود.» صدا: «اهم... اهم... دوباره باید همان طور گل را عمل بیاورید...» ثریا از جیب پیراهن چهارخانه‌اش تکه چوبی درآورد، با دو دست تکه چوب را توی ساق پای بلوری‌اش فروکرد و خون از پایش پاشید... صدای موج و بعد کسی از آن بالا برایمان دست زد...»
برخی داستان تکیه کرده‌اند بر فرهنگ سگی. بر فرهنگ نوکری و شیفتگان قدرت. له‌له زدن برای رسیدن به قدرت برتر و بالاتر، در داستان «صاحب جاه فلزی ما». پرستش عاشقانه قدرت و طواف زندگی بر گرد آن و مسخ‌شدگی انسان در حالت سگی و سگ‌شدگی را می‌خوانیم. فرهنگ نوکری و چاکری و مالیدن خود به آن که برتر است برای نزدیک شدن به جنس قدرت. نوکر خود را به صاحب جاه می‌مالد، صاحب جاه خود را به عاصف جاه و عاصف جاه خود را به ... و همه در حال چرخش طواف‌گونه به دور قدرت و سگ‌ها و چکیده این فرهنگ در نمادی از سگی بر ساخته از آهن: «بعد از آزادی، محافظ مخصوص صاحب‌جاه خواهم شد، با ایشان بر سر یک سفره خواهم نشست و لباس‌های دست دوم ایشان را خواهم پوشید، سعادتی که تا یادم است نصیب هیچ احدی نشده جز خود صاحب‌جاه که پادوی ساده بوده‌اند و بعد با زرنگی و لیاقت محافظ مخصوص شده‌اند حالا هم تلاش دو چندان دارند تا انگشت‌هایشان به مقام عاصف‌جاهی برسد.» شیرین‌ترین رویای مرد و بزرگ‌ترین خوشبختی‌اش، پوشیدن لباس دست دوم صاحب‌جاه است. و سگ همچون یک علامت یک نماد و نشانه همه جا هست. از عکس‌هایش تا خودش تا تمثال مبارکش: «من سریع پله‌ها را پایین دویدم نباید مزاحم خلوتشان بشوم. ایشان مشغولیت‌های مهم‌تر و عظیم‌تری از توجه به مفلوکی چون من دارند. «فلاکت و مفلوکیت برخاسته از فرهنگ سگی و نوکری است. مفلوکیت و عجز در برابر کسی که روی پله‌ی بالاترِ قدرت ایستاده. برای ماندن در پله‌ی خود (حفظ قدرت) و رفتن به پله‌ی بالاتر. برای رسیدن به جاه، صاحب‌جاه یا عاصف‌جاه: «روبه‌رویم سگی عظیم در زیر نور لوستری می‌درخشید. سگی تمام فلزی که نوک گوش‌هایش به سقف می‌رسید. انحنای گردن و شکم موزون و پاهای فلزی‌اش استادانه تراشیده شده و صاحب‌جاه که می‌گوید: «سال‌ها از سگ‌های ویژه الگو می‌گرفتم تا ویژ‌ه‌ترین سگ دنیا را بسازم.»
«اتاق‌های متروک ارباب لاهوتی» شکلی دیگر از همین فرهنگ سگی مفلوکیت در برابر قدرت است. نوکر این ارباب در موقعیت سریدار قرار گرفته، تا نشان بدهد در برابر اراده‌ی ارباب او فقط باید تسلیم باشد: «ارباب رئوفم کوتاه قامت است. مجبور شده بپرد بر پشت من تا انگشت‌های قدرتمندش بر گردنم برسند. البته که نباید هیچ ارباب رئوفی به زحمت بیافتد. پس به زانو می‌نشینم. سرم را تاحد امکان پایین می‌آورم تا ارباب کوتاه قامتم به زحمت نیفتد.» چون ارباب تصمیم دارد او را به قتل برساند.
این جا قطعه‌ای از جهنم است. ترس و وحشت الفبای زیستن در این قطعه از جهنم، زمانی احمد شاملو خوانده بود در گوش‌ها: «عشق اعتماد می‌آفریند و اعتماد عشق.» الفبای قطعه‌ای از جهنم همراه با همان تکیه بر فرهنگ سگی، نشان می‌دهد که فرهنگ سگی و نوکری، ترس و ذلت می‌آفریند و تحقیر و این‌ها همه اطاعت و فرمانبری را و باز آن‌ها ترس و تحقیر را. این الفبای قطعه‌ای از جهنم است. جایی که راوی در آن گیر افتاده. او یک معلم است. با حکم انتقالی از کارگزینی به این جا فرستاده شده: «اصلاً به ذهنم نمی‌رسید چنین دهی وجود واقعی داشته باشد چه برسد به این که مأموریتم این جا باشد... یکه و تنها بودم و کمی هراسان.» و حالا او در آن ده دورافتاده و پرت است. در دهی که تعداد سگ‌ها بیشتر از آدم‌هایش است. یک ده چهار نفره با کلی توطئه و تله برای او: «صبح کار اصلی‌ام شروع شد و در کمال حیرت و ناباوری دریافتم که چرا این همه تطمیع و تله برای من چیده بودند تا زمانی خیال رفتن به ذهنم خطور نکند.» همه‌ی آن نقشه‌های عجیب کشیده شده تا او برای همیشه اسیر و ماندگار باشد و: «این بچه، تک بچه‌ی یک ده چهار نفره بود و هر چهار نفر یعنی تمام ده، سخت معتقد بودند که او باید بر طبق اصول روز بزرگ شود. اما آن چه مطمئنم کرد این جا قطعه‌ای از جهنم است این بود که پسرک کر بود و کری که سهل است، به کل عقب‌مانده‌ی ذهنی بود.» اما هیچ چیز ناممکن نیست و پایان ندارد، درست مثل الفبای این پسرک و سگ‌های بی‌شمارش.»