نویسندهی میهمان: زری نعیمی

حسن شکاری
انتشارات نگاه
1392
448 صفحه
14000 تومان
«تخلیهی چاه» واژهی آشنایی است. هر روز یک جورهایی چشممان میافتد به این واژه، روی در و دیوارها و در آگهیها. در رمان «پرترهی ملینا» روبهرو میشویم با «تخلیهی زباله». تعبیر دیگرش که واژهی علمیتری است یا شاید هم یک اصطلاح روانشناسی «بالاآوری» یا تخلیهی درونی است روی دیگری. حسن شکاری بعد از کلی جستوجو (احتمالاً) یا بعد از این در و آن در زدنهای ادبی، چنین سامان و شکلی به رماناش داده. او یک نگارخانه ساخته در خانهی ژوزف پیر. نقاش این نگارخانه، مستأجر ژوزف است. نویسنده انبوهی از شخصیتهای مختلف را دعوت کرده یا احضارشان نموده از نقاط مختلف. وقتی یک دانه روح را هم احضار میکنی، او به محلی احتیاج دارد برای این حضور و مکانی برای این که حرفهایش را بگوید. نگارخانه و نقاش این محل و مکان عینی هستند. شخصیتها مثل کامیونی پر از حرف و نقل و نخاله و راز، همین طور عقبعقب میآیند و بدون اجازه و پرسش و مجوز، تمام بارشان را هر چه هست خالی میکنند در نگارخانهی نقاش و او هر بار زیر بار تمام این تخلیههای ناگهانی دفن میشود. هیچ کدام از نقاش نمیپرسند آیا تو میخواهی، دوست داری، اجازه میدهی ما تمام بارمان را روی زندگی تو خالی کنیم و برویم؟!
لابد گفته خواهد شد این یکی از آن رمانهای چند صدایی است. نویسنده، انواع و اقسام صداها را فراخوان داده تا بیایند. نیمه صداها را تقریباً خوب از کار درآورده، هیچ کدام شبیه به هم نیستند. اما نیمهی دیگر رمان را سرهمبندی کرده است. یا بعد از جستوجوهایش، رسیده به نقاش و نگارخانه تا توجیه مرکزیت داستانیای برای رمانش تدارک دیده باشد. شاخههای مختلف و متعدد داستانی از همه سو میآیند. بعضی از آنها ظاهراً ارتباط نزدیکی با نقاش دارند و برخی که اکثریت هستند هنوز به مرحلهی آشنایی هم نرسیدهاند. آنها، وقت و بیوقت، بیدر و پیکر، بیسر و سامان میآیند و تمام بارهای ذهنی خود را خالی میکنند و میروند. او خواب است ولی میآیند. برزو پسر قراگزلو است. کارخانهدار بزگ شهر. یکی دو بار بیشتر نیست که نقاش را دیده، اما هر روز آنجاست: «میبخشید مثل این که بیدارتون کردم و بعد...» بار کامیون همان جا خالی میشود. او میرود. چند دقیقه بعد، قراگزلوی بزرگ (پدر برزو) به نگارخانه میآید. جز سلام و علیک و تکان دادن سر و کلهای برای هم از دور، هیچ ارتباطی موجود نیست. اما نویسنده او را میآورد به نگارخانه، تا او هم تمام ذهنیات خود را بالا بیاورد روی نقاش. چرا، چون نویسنده میخواهد صدای مثلاً بخش سرمایهداری هم در داستاناش باشد. کسی که از نگاه سیاوش، کاوه، کیانمهر و شخصیتهای دیگر این داستان، خون فقرا را در شیشه کرده؛ او صاحب مجتمع نساجی آفتاب ایران است. قراگزلو در را باز میکند: «گویی از پیش میدانست کجا باید بنشیند. نشست و از من خواست چند دقیقهای روبهرویش بنشینم. همین که نشستم گفت: با این که میدونم این روزها شما خیلی گرفتارید اما لازم دیدم همین حالا بیام این جا و راجع به چند مسئلهی مهم با شما صحبت کنم...» راوی در تمام این صحنهها، هیچ واکنشی ندارد. انگار پیشاپیش طبق توافقی که با نویسنده کرده، متعهد است یا وظیفه دارد تا نبیند و آنها خالی کنند خودشان را.
قراگزلوی بزرگ، همهی مشکلات خانوادگی و کارخانهایاش را میریزد روی سر او. بعد هم برای این که ما که خواننده باشیم حسابی در جریان امور مبارزات طبقاتی فقیر و غنی قرار بگیریم یک فتوکپی از مطالبی را که شبیه اعلامیه است در اختیار نقاش میگذارد. اعلامیهای که علیه اغنیا و قراگزلو است: «حال این اربابان بیرحم، در همه جای جهان با هم متحد شدهاند و فقط یک هدف را دنبال میکنند؛ سروری و آقایی بر مردم کرهی زمین. ما از شما میپرسیم آیا میتوان به این ارباب امید داشت که روزی سر عقل بیاید و دست از شهوت سیریناپذیر خود بردارد و برای فقرا هم حق حیاتی قائل شود.» از گرسنگی، از تب، از خستگی به حال مرگ افتاده، باز هم در نگارخانه را میزنند یا نمیزنند، میآیند و خالی میکنند بارشان را و میروند.
نویسنده در بازخوانی کتابش احتمالاً متوجه شده که باید توجیهی بگذارد تا کمی هم این رفتار راوی را منطقی جلوه بدهد. مثلاً دادن نقش مسیح مانند به او. یک فداکار تمام عیار. بخشی از این توجیهساختگی و نچسب را از زبان ملینا (معشوقهی راوی) میخوانیم البته با نقلقول از ژوزف: «ژوزف میگه ملینا تو باید مواظبش باشی. اون مثل مزرعهدارییه که شخم میزنه تنها، کشت میکنه تنها، درو میکنه تنها، بعد میشینه بالا سرِ خرمنِ حاصلش و گونی گونی حاصلش رو میبخشه به دیگران!» اگر نویسنده به جای این که همهی توانایهایی داشته و نداشتهاش را بگذارد روی نیمه چند صدایی، قدری هم میگذاشت روی این شخصیت مسیحگوناش و توجیهاتی که برای آن تدارک دیده، کمی قابل قبول میشد.
نویسنده انبوهی از مصالح و مواد خوب و متوسط را ریخته وسط رمانش، اما از عهدهی ساخت و ساز و معماری آن برنیامده. برای همین رمان شده کشکولی از همه چیز و همه کس. نویسنده خواسته همهی آن چه را در ذهن انبار کرده از مصالح اجتماعی و سیاسی و اقتصادی و عشقی و فردی و خانوادگی و حادثهای و خیانت و... را جمع کند تازه فرصت جنگ و رزمندگان و جانبازان و بمباران را هم از دست نداده. شهر در معرض بمباران است. برای این که صدای رزمندهها را هم داشته باشد، ابراهیم را به در نگارخانه میآورد و میگذارد جلوی ویترین، تا ابراهیم که نسبت دوستی قدیمی دارد با راوی از زمان حمله بگوید و چگونگی کشته شدن فرهاد و جان دادن تدریجی او جلوی چشمهای ابراهیم و ماجرای عاشقی فرهاد. فرصت آشنا شدن جاسم را هم از دست نداده تا نشان بدهد از پس ساخت زبان و لهجهی او هم برمیآید. و از آن طرف کاوهی جانباز را گذاشته در کارخانهی قراگزلو؛ او که یک دستش را از دست داده، تا در این کارخانه، به توطئهی پنهانی قراگزلو آن دست دیگرش را هم از دست بدهد. و نقاش در برابر این تخلیهها و بالاآوریها هیچ عکسالعمل یا واکنشی، مثبت یا منفی ندارد. مثل دیوار به همهی حرفها و صداها گوش میدهد. نه اعتراض میکند که مثلاً الان خستهام. کار دارم. دارم نقاشی میکشم، گرسنهام. تب دارم و... نه همدلی و تأیید و ... عشق ناگهانی ملینای ارمنی هم ناگهان بر او فرود میآید.
کامیون عشق ملینا در نگارخانه را باز میکند، بار عشق را خالی میکند، آن هم عشقی مطلق، بیچون و چرا. باز هم بدون هیچ پسزمینه یا پیشزمینهای. بعد از تخلیه عشق انبوه، مثل آب خوردن عشقاش را میگذارد و میرود آمریکا. و راوی مثل یک کوفتهی وارفته فقط ناظری است که تماشا میکند. شاید حسن شکاری هم بیشتر از هر چیزی دغدغهی تخلیهی ذهنیاتش را داشته تا دغدغهی نوشتن رمان.
رمان حسن شکاری مثل بازار مکاره یا بازار شام است هر جنسی را که بخواهی، میتوانی پیدا کنی. بیآن که چیزی به نام ساختمان رمان در آن شکل گرفته باشد. چون بازار شام است. مثل توصیفی که راوی از شهر و بازار آن دارد. راوی بهتر از من وضعیت رمان را در شکل شهر توصیف کرده: «هنوز دقیقهای از حضورم در این شلوغترین نقطهی شهر نگذشته بود که دچار عصبانیت و احساس سرگردانی شدم. صد قدم راه تا دهانهی بازار را با دهها نفر سینه به سینه برخورد و تصادم کردم. عابران بیتوجه به هم تنه میزدند و میگذشتند. این آشفتگی و ازدحام به گمانم در بیشتر شهرهای عقبمانده و هویت از دست داده از حیص معماری و طراحی زندگیِ شهری آن زمان حاکم بود.» روی کلمات «آشفتگی»، «ازدحام»، «عقبمانده» و «هویت از دست داده» و کنارههای آن «معماری» و «طراحی» مکث کنید. و بعد: «این شهر، به خصوص با این منطقهی آشفته و همیشه پر ازدحام، بیشتر به بازار مکارهی آشفتهی قرون وسطی خودمان میمانست. همه پیادهروهای مرکز شهر و خیابانهای اصلی و مرکزی شهر پوشیده از اجناس جورواجور و عموماً بنجل و خوراکیهای غیربهداشتی و خنزرپنزرهای مزخرف میشد و هر چه فکر کنی از هر گوشه و هر طرف هم صدایی تو را به خرید فرامیخواند.» فقط کافی است شهر را بردارید و به جایش بگذارید: رمان حسن شکاری.