این دود‌‌ِ سرگردان

حسین سناپور
نشر چشمه
160 صفحه
9000 تومان

«حسام»، راوی «دود» با شرح پریشانی‌هاش آغاز می‌کند به حرف زدن. آن‌چه در ذهن «حسام» توی همان  برخورد  اول به چشم می‌آید، تنها تردید نیست، پریشانی‌ای است که انگار از دل حجم بزرگی از کارهای نکرده و حرف‌های ناگفته در طول سالیان برمی‌آید، در قبال کسانی که براش مهم بوده‌اند و هستند. پریشانی‌ای که جای خود را به حسرت، عذاب وجدان و ملامت خود می‌دهد. او خود می‌گوید که از همه‌ی کارها فقط حرف‌زدن‌اش را بلد است. «حسام» اما فراموش کرده که حتا در حرف زدن هم عاجز است که حتا نمی‌تواند با «درسا» دختر کوچک‌اش که تنها دوشنبه‌ها پیش اوست، حرف بزند.

در همان سه صفحه‌ی اول «دود»، حضور چهار زن در زندگی «حسام» دیده می‌شود. یکی «مهتاب»، زن سابق «حسام»، یکی «لادن»، زنی که «حسام» او را در گذشته دوست داشته، یکی «زهره»، زنی که به ازدواج با «حسام» فکر می‌کند و دیگری «درسا» دختر کوچک‌اش. از این میان، در ابتدای رمان حضور فیزیکی «درسا» را می‌بنیم و کمی بعدتر مکالمه‌ی تلفنی «لادن» را می‌شنویم. یکی دخترکی‌ست که «حسام» هنوز انگار امید دارد برای بازسازی رابطه‌‌اش با او و دیگری زنی‌ست که بعد از فروریختن آوار رابطه، یکهو سر و کله‌اش پیدا شده، رابطه‌ای که به بازسازی‌اش امیدی نیست. این تضاد میان این دو شکل از رابطه، نمایش خوبی از دو نقش «حسام»، یکی پدر بودن و دیگری یار بودن اوست. دو نقشی که «حسام» در ایفاشان، شکست خورده است.

«حسام» با همه‌ی تردیدها، سردرگمی‌هاش و خاطراتی که در گذشته و حتا کودکی با برادرش داشته، نشان از مردی منفعل می‌دهد که زمانی اسیر دود بوده، دانشگاه را نیمه‌تمام گذاشته، دوستی را در درگیری‌های سیاسی مشغول کتک خوردن دیده و مثل مجسمه ایستاده، یک بار حتا به خودکشی و پریدن از بام فکر کرده و به جای تمام کردن کار، نشسته و یک بسته سیگار کشیده، سرانجام از زن‌اش جدا شده، شاعری که حالا تنهاست و مشغول ویراستاری برای دیگران. همین «حسام» اما در ابتدای رمان با یک تلفن «لادن»، وارد بازی می‌شود. یکی انگار بهش می‌گوید:« حالا بلند شو و ببین که چه کاری از دست‌ات ساخته است.» «لادن» بعد از چند وقت بهش زنگ زده و گفته که خودکشی کرده. این تنها «حسام» است که از ماجرا خبر دارد و انفعال این‌جا نمی‌تواند واکنش همیشگی او باشد. او برخلاف این‌که به ظاهر نشان می‌دهد، هنوز چیزهایی براش مهم است. نه مثل «مظفر» و «فرشید» و دار و دسته‌شان که «لادن» دیگر براشان تمام شده، وجود ندارد، چه مرده باشد و چه نه. «حسام» تنها آدم معمولی میان آدم‌های درگیر پولی‌ست که دور «لادن» را گرفته‌اند. برای همین است که «لادن» دوباره به او پناه می‌برد.هنوز اما برای «حسام» زود است که به یک پناه‌گاه تمام‌عیار تبدیل شود. تا یک قدمیِ نجاتِ «لادن» می‌رود. «درسا» را با خودش می‌برد به خانه‌ی «لادن» که حتا نشانی‌اش را نمی‌دانسته و توی آن موقعیت بالاخره به او می‌رسد. نگاه ریزبین «حسام» در توصیف وضعیت فیزیکی «لادن»، اشیای خانه‌ و اتاق خواب او، نقب‌هایی که به واسطه‌ی آن اشیا به گذشته می‌زند، یادداشت قبل از خودکشی «لادن» و حضور فیزیکی «درسا» در آن صحنه، هم وضعیت بحرانی آن فصل را خوب می‌سازد و هم «لادن» و قصه‌اش را واضح و واضح‌تر می‌کند. شاید برای همین درگیری خوب خواننده در فضاست که وقتی «حسام»، «لادن» را نیمه‌جان رها می‌کند، خواننده که انگار خودش توی خانه‌ی «لادن» بوده، نمی‌تواند متعجبانه نپرسد که :«آخر چرا؟»

عذاب وجدان کم بود توی زندگی‌اش؟ حسرت کم بود؟ حالا عذاب وجدانی بزرگ‌تر بهش اضافه می‌شود. و او به جای این‌که دست به به‌تر کردن وضعیت بزند، شب را در خانه‌ی «زهره» می‌گذراند و بی‌هوا به او هم قول‌هایی برای همراهی‌اش در قراری که در دادگستری دارد، می‌دهد. «زهره» هم شاید انگار می‌داند که پناه «حسام» برای او قابل اعتماد نیست اما او هم مثل «لادن» دوست دارد به «حسام» تکیه کند.  

خبر خودکشی موفقیت آمیز «لادن» را هم «مهتاب»، زن سابق «حسام»، به او می‌دهد، واضح است گره‌خوردگی خوبی که زن‌های زندگی «حسام» و ماجراهاشان به یکدیگر پیدا می‌کنند، جوری فکر شده اجرا می‌شود که انگار این زن‌های «دود» هستند که قصه‌ی مرد «دود» را پیش می‌برند. ذهن پریشان «حسام» از حالا پریشان‌تر می‌شود در روایت و بیش‌تر میان گذشته و حال رفت و آمد می‌کند. روایت ذهنیِ پریشان و گاه شاعرانه‌ی «حسام»، تصویرسازی‌هاش از آدم‌ها وقتی در خیابان‌ها سرگردان است، یا سوار تاکسی و متروست، با نشان دادن آشفتگی شهر و شلوغی‌اش، کامل می‌شود.

آن‌چه در ادامه‌ی رمان، خواننده با آن رو به روست، انفعالی‌ست که کم‌کم انگیزه‌هایی برای از بین رفتن‌اش پیدا می‌شود. «حسام»ی که هیچ امیدی به‌اش نمی‌شد داشت، کم‌کم به انگیزه‌ی کشتن« مظفر»، که به خیال «حسام» عامل بدبختی و مرگ «لادن» است، از جای خود بلند می‌شود. به شیوه‌ی خودش کمین می‌کند، به «فرشید» و دار و دسته‌ی «مظفر» نزدیک‌تر می‌شود تا بتواند در فرصت مناسب با چاقویی که در انتخاب یا استفاده‌اش ناشی‌ست، کار را تمام کند. خودش که می‌گوید می‌خواهد کاری بکند فقط. خودش که حتا وقتی چاقو را تصادفن می‌خرد، باور ندارد که می‌خواهد «مظفر» را بکشد.

از آن بخش از داستان  که «حسام» تصمیم می‌گیرد به «مظفر»ی که هنوز سر و کله‌اش پیدا نشده، نزدیک شود، رگه‌های آشنایی از داستان «دل تاریکی» جوزف کنراد و مشهورترین اقتباس سینمایی او  «اینک آخرالزمان» فرانسیس فورد کوپولا دیده می‌شود. انگیزه‌ها با هم خیلی متفاوت است اما در چیزهایی با هم اشتراک‌ دارند. راوی پریشانی که انگار بی که بخواهد، درگیر بازی خطرناکی شده، راوی‌ای که درگیری‌های شخصی بسیار دارد و پریشان است، نزدیک شدن  او به مقر آدم‌بده‌ی اسرارآمیز، آشنایی با عقاید و شیوه‌های غیرانسانی او، نفوذ در دستگاه و سپس کشتن او. «مظفر» هم مانند «آقای کورتز» یا «کلنل کورتز» توی فیلم، آن انتها در میان هواداران و یا جیره‌خواران‌اش،  از پشت پرده بیرون می‌آید، مثل «کلنل کورتز» حرف‌های گاهن فلسفی می‌زند که نمایانگر نوع ویژه‌ی نگاه او به جهان است که نشان می‌دهد زندانیِ سیاسیِ گذشته‌ها، آن سردسته‌‌ی کلیشه‌ای آدم‌بدها نیست شاید، حتا مانند «کلنل کورتز»، ترس به خصوصی از حضور فردی که نقشه‌ی قتل او را کشیده، احساس نمی‌کند. اما تفاوتی که «مظفر» «دود» با «کلنکل کورتز» «اینک آخرالزمان» دارد این است که خواننده یا حتا خود «حسام»، چیز زیادی از «مظفر» نمی‌دانند و وقتی «مظفر» در آن میهمانی که بی‌شک به‌ترین و درخشان‌ترین فصل رمان است، درست در چند صفحه‌ی پایانی داستان پیداش می‌شود، وقتی قدم‌زنان با «حسام» حرف می‌زند، باز شبیه پرهیبی‌ می‌ماند که پر از ابهام و سوال است برای مخاطب، در حالی که در «اینک آخرالزمان»، راوی به مرور از شنیده‌ها، مدارک در دست‌اش، آن‌چه در طول سفرش می‌بیند و سرآخر با حرف زدن با خودِ مردِ پشتِ پرده، هیولای داستان را تمام و کمال می‌سازد و سوال‌های باقی‌مانده را بی‌پاسخ نمی‌گذارد. طوری که مخاطب می‌تواند حرف‌های «کلنل کورتز» را درک کند حتا اگر با آن‌ها موافق نباشد.

«حسام» به مظفر چاقو می‌زند، «حسام»ی که دوباره به ناتوانی‌اش پیش «مظفر»  اعتراف می‌کند که حتا عرضه‌ی گرفتن حق‌اش از یک سیگارفروش را ندارد. «حسام» ضربه را می‌زند و درست مثل خواننده، خود تا چند لحظه بعد هنوز شک دارد که آیا این کار را کرده یا نه. اما درست کمی بعد، دیده شدنِ خونِ روی دست‌ «حسام» و شنیده شدنِ سر و صدای توی حیاط آن خانه، نشان از تمام کردن کار دارد یا همان «فقط کاری کردن».

آیا «دود» قصه‌ی نسل به خصوصی‌ست؟ آیا «دود» نمایانگر نمادینِ نسلِ زخم‌دیده،سرکوب‌شده‌ و حالا کاملن منفعل‌شده‌‌ای‌ست که زیر فشار قدرت و پول، له شده است؟ به گمان من «دود» با شخصیت‌ اصلی (حسام) و شخصیت‌های فرعی پررنگی که برای «حسام» در زمان حال، با اهمیت هستند، (لادن، ، مهتاب، زهره و درسا)، قصه‌ی تکرار چرخه‌ی روابط نیم‌بندی‌ست که آدم‌هاش پر از سرگردانی‌اند، آدم‌هایی که یا منفعلانه نظاره‌گر محض‌اند یا حاضر به انجام هر کاری هستند برای رسیدن به زندگی به‌تر، یا رابطه‌ی ویران‌شده را به ظاهر تمام می‌کنند  اما سایه‌ی رابطه‌ی قبلی هم‌چنان روی زندگی‌شان هست، یا خودشان را گول می‌زنند که امیدی در راه است و می‌شود به دیگری تکیه کرد و از تنهایی درآمد، و یا در نهایت از همان کودکی سکوت پیشه می‌کنند. در میان همه‌ی این آدم‌های سرگردان اما یک جایی، یک زمانی هست که ممکن است یکی پیدا بشود که ناگهانی، از این همه سرگردانی خسته بشود تا ناخودآگاه دست به کاری بزند، کاری که در نهایت زندگی همه‌ی آدم‌های آن چرخه را هم تحت‌الشعاع قرار دهد. سرانجامِ «دود» کاری کردن است، کاری که خودکشی نیست، کاری که حذف از بازی نیست،  کاری که نمود و اثر بیرونی دارد و انگار بازی‌های بیش‌تری را خلق می‌کند. پایانی که حتا می‌تواند از مرگ هم ترسناک‌تر باشد. اما هر چه هست، سرانجامِ آن مجموعه از آدم‌ها و پریشانی‌هاشان چیزی جز انفعال است، چیزی جد تردید و سرگردانی ابدی‌ست.

پ.ن: این یادداشت در شماره‌ي چهل و پنجم فصل‌نامه‌ی «سینما و ادبیات» منتشر شده است.

 

تابوت‌های دست‌ساز و ترومن کاپوتی

 

تابوت های دست ساز (گزارش واقعی از یک جنایت امریکایی)
ترومن کاپوتی
ترجمه‌ی بهرنگ رجبی
نشر چشمه
بهار 1391

نویسنده‌ی این کتاب را می توان یکی از مشهورترین و موفق ترین نویسندگان داستان های معمایی و گزارش های رئالیستی ژورنالیستی - جنایی در دهه ی دوم قرن بیستم دانست. ترومن استرکفوس پرسونز معروف به ترومن کاپوتی، 1984-1924، متولد نیو اورلئان امریکا، در هفده سالگی ترک تحصیل و شروع به همکاری با مجله نیویورکر کرد. زندگی نامه نویسش جرالد کلارک علت افسردگی و در نهایت مرگ زودهنگام او را زمان طولانی تحقیق و خستگی ناشی از کار سنگین می‌داند، اما دلیل واقعی افسردگی او اعتیاد شدید به الکل و تاثیری است که دیدار او با پری اسمیت یکی از قاتلین بر او بجا گذاشت.از آنجائیکه کاپوتی گرایشات همجنسگرایانه نیز داشت، ملاقاتش با اسمیت منجر به تالمات روحی شدیدی در او شد.
ترومن کاپوتی سبک شخصی خود را با نام رمان غیر داستانی ابداع نمود. در سال 1945 اولین مجموعه داستان کوتاه خود را با عنوان «میریام» در مجله ای منتشر کرد که برای او جایزه ادبی «او هنری» را به ارمغان آورد.
در سال 1958 کتابی با عنوان «صبحانه در تیفانی» منتشر کرد که یکی از مشهورترین داستان ها در فرهنگ آمریکا شد که از آن فیلمی با همین نام نیز ساخته شد. این کتاب که از زبان راوی داستان که نویسنده جوانی است بازگو می‌شود و شرح دیدار نویسنده با همسایه طبقه پایین خانه‌اش است که دختری جوان زیبا اما غیر متعارف است که هر آنچه آزادی اش را محدود کند بر نمی‌تابد.
او برای انتشار کتاب خود تحت عنوان «به خونسردی» 6 سال کار کرد. داستان این کتاب برگرفته از خبر واقعی قتل‌عام یک خانواده در کانزاس است و به او فرصت داد تا اولین رمان غیر داستانی اش را بنویسد. او زمان زیادی را صرف مصاحبه با شاهدان و دو قاتل و بررسی گزارش پلیس کرد. این کتاب در سال ۱۹۶۵ با تیراژی میلیونی برای او شهرت، موفقیت و ثروت به همراه ‌آورد. از این کتاب نیز نسخه سینمایی به همین نام اقتباس شده است.
از این نویسنده می توان به رمان ( صداهای دیگر، اتاق های دیگر) (Other Voices, Other Rooms)، با ترجمه ی رویا سلامت، نشر چشمه، رمان ( به خونسردی ) و مجموعه داستان ( درخت شب ) اشاره کرد که به زبان فارسی ترجمه شده اند.
اقتباس از آثار این نویسنده :
1) فیلم Breakfast at Tiffany's (صبحانه در تیفانی) : کارگردان Blake Edwards، فیلمنامه از Axelrod Georgeبا اقتباس از اولین رمان ترومن کاپوتی با همین نام، با بازی Audrey Hepburn ، محصول 1961 امریکا.
2) فیلم In Cold Blood (در خون سرد) : کارگردان Richard Brooks، فیلمنامه از Richard Brooks با اقتباس از رمان ترومن کاپوتی با همین نام، محصول 1967 امریکا.
3) فیلم The Glass House: کارگردان Tom Gries، فیلمنامه از Truman Capote ، محصول 1972 امریکا.
4) فیلم Capote: کارگردان Bennett Miller، برشی از زندگی ترومن کاپوتی ( فیلمنامه از Dan Futterman با اقتباس از کتابی نوشته Gerald Clarke ) که به کشمکش هایی می‌پردازد که نویسنده (ترومن کاپوتی) هنگان نوشتن آخرین کتابش (درخون سرد) In Cold Blood داشته است، با بازی Philip Seymour Hoffman در نقش ترومن کاپوتی که برای او اسکار بهترین نقش اول مرد را به همراه داشت ، محصول 2005 امریکا.
- برنده جایزه بهترین فیلم منتقدین امریکا، کاندید 5 جایزه اسکار و...
5) فیلم Infamous : کارگردان Douglas McGrath ، برشی از زندگی ترومن کاپوتی فیلمنامه از Douglas McGrath با اقتباس از کتابی نوشته George Plimpton ، با بازی Toby Jones در نقش ترومن کاپوتی ، محصول 2006 امریکا. در این فیلم نشان داده می‌شد تا چه حد زندگی و کارهای کاپوتی همچنان بحث‌بر‌انگیز است.
ترومن کاپوتی خود در فیلم قتل با مرگ به کارگردانی رابرت مور(۱۹۷۶)در کنار بازیگرانی چون پیتر سلرز، الک گینس و پیتر فالک) نقش آفرینی می‌کند.
- و حدود 10 عنوان فیلم های سینمایی، سریال و فیلم کوتاه دیگر با نویسندگی فیلمنامه و یا اقتباس از آثار این نویسنده.
برخی رمان های کاپوتی را، به دلیل استفاده از گزارشات واقعی و ژورنالیستی، در زمره ی رمان های مستند قرار می دهند. همین امر، نشان دهنده ی قابلیت بالای این داستان در تبدیل به فیلم است. از علت های دیگری که پتانسیل تبدیل این داستان ها به فیلمنامه را بالا می برند، وجود دیالوگ های قوی و موجز است که قابلیت استفاده در فیلمنامه را با کمترین تغییرات دارند. کاپوتی همچنین استاد فضاسازی و توصیف های تصویری با جزئیات دقیق است و به دلیل عدم ذهنیت گرایی داستانی و عمل گرایی شخصیت ها، مخاطب می تواند در همان لایه ی ظاهری به راحتی با داستان ارتباط برقرار کند. از آنجائیکه نویسنده ی این رمان، یک خبرنگار بوده، نگارش داستان، از اصطلاحات و آرایه های سخت فهم ادبی خالی است. نوع تعلیقی که کاپوتی در داستان هایش استفاده می کند به دلیل شبیه بودن به داستان های واقعی که خود او از نزدیک با آنها رو به رو شده، قابل باور و دلهره آور است. همچنین به دلیل نزدیک شدن به شخصیت های داستانی و وقایع، بیشتر اوقات وقایع بازدارنده ی محیطی را هم در داستان دخیل می کند. مثلاً در قسمتی از داستان شخصیت اصلی که خود اوست، با کارآگاه قهر می کند و به دلیل دوری او از ماجرا نوعی تعلیق که خاص خود اوست پدید می آید. شخصیت پردازی داستان های کاپوتی حرفه ای و قابل قبول است و البته پتانسیل سینمایی داستان هایش همیشه بالاتر از جنبه های ادبی آن قرار می گیرد. از نظر شیوه ی نگارش و شباهت لحن و ویژگی های نثر داستانی، کاپوتی را با ارنست همینگوی مقایسه می کنند.
تابوت های دست ساز، خوش خوان و روان و پرتعلیق است. نویسنده با جمله های کوتاه و توصیف های ساده و دیالوگ های روان مخاطب را با خود همراه می سازد. حضور خود نویسنده به عنوان شخصیت اصلی و راوی داستان نیز بر این همراهی و نزدیک می افزاید.
این داستان نیز با مورد توجه قرار گرفتن از سوی ریموند چندلر و بیلی وایلدر تبدیل به یک فیلمنامه اقتباسی با این عنوان شد و یکی از شاهکارهای سینمای کلاسیک جهان نیز بر اساس آن ساخته شد.
خلاصه داستان :
راوی داستان خود نویسنده ( ترومن کاپوتی) است که به اختصار در طول داستان ت.ک. نامیده می شود. وی در پی شنیدن خبر یکسری جنایات زنجیره ای از یکی از دوستان قدیمی اش به نام جیک، که کارآگاه مسئول این پرونده است، به شهر محل حادثه می رود تا از نزدیک حوادث مشابه و سیر حدس و گمان هایی را که در فضای مشوش و پر تردید و دلهره ی شهر بر سر زبان هاست دنبال کند. در تمام این جنایت ها، امضای قاتل به چشم می خورد؛ قاتل قبل از به قتل رساندن مقتولین، آنها را انتخاب می کند و برای آنها تابوت دست سازی می فرستد. نویسنده به این نتیجه می رسد که این قتل ها با نقشه ی قبلی صورت گرفته اند و سناریوی قتل ها را همراه با دوست کارآگاه خود دنبال می کند. مظنون اصلی این حوادث، فردی است به نام رابرت کوئین که به خاطر مسئله ی آبرسانی از رودخانه به مزارع همسایه، مجبور شده بخشی از زمینها و آب مصرفی اش را به آنها واگذار کند. پس از این شکست از آنها کینه دارد و یکی یکی، با فرستادن تابوتهای دست ساز، به آنها اعلام می کند که نفر بعدی آنها هستند. نقطه ی اوج داستان آنجاست که نویسنده و دوست کارآگاهشان با قاتل احتمالی این جنایات، طرح دوستی می ریزند تا از نزدیک او را زیرنظر بگیرند. در طول دیالوگ های داستانی، مخاطب مرتب با این تردید دست و پنجه نرم می کند که آیا کوئین که نویسنده و کارآگاه او را قاتل می دانند، واقعاً دست به این جنایات زده یا بی گناه است؟ بار درام و عاطفی داستان با فرستاده شدن تابوت دست ساز برای نامزد جیک به اوج خود می رسد.

ظلمت در نیمروز

آرتور کوستلر
ترجمه‌ي مژده دقیقی
نشر ماهی
248 صفحه
12هزار تومان

ظلمت در نیمروز آرتور کوستلر را با ترجمه خوب خانم مژده دقیقی یک نفس خواندم. باورم نمی‌شد کتابی در زمینه‌ی سیاسی این همه نفس گیر و خوش ریتم و سرحال باشد. قصه‌ی یک خطی کتاب ماجرای محاکمه‌‌ی"روباشوف" یکی از انقلابیون با سابقه و کهنه کار روسیه است. ولی همین یک خطی ساده و شاید تکراری به بهترین نحو تعریف می‌شود. ظلمت در نیمروز کتاب تازه و زنده‌ای ست. زیرارمان متعلق به به دوران مشخصی نیست، اگر چنین بود با گذشت این همه سال با استقبال بی‌نظیر خوانندگان مواجه نمی‌شد. این امرمدیون انتخاب هوشمندانه ی روباشوفی مردد به عنوان قهرمان مرکزی قصه است. شخصیت‌پردازی به جا و موفق رمان و قرارگیری درست قهرمان در نقطه‌ی حساس، ثابت می‌کند که تنها تردید داشتن را نمی‌توان مقدمه‌ی شورش بر ضد اصولی دانست که ریشه اعتقادی راسخ به آن است. و همین تردید‌ها می‌شود کلید ادامه‌ی ماجرا و نیفتادن ریتم داستان.
شاید کلمه محاکمه‌ی خودی و یا تصفیه نیروی‌های خودی در زمان استالین- که در کتاب به‌ظریف‌ترین حالت ممکن به نام شماره‌ی یک از آن یاد می‌شود- چیز تازه‌ای نباشد، ولی تصویری که کوستلر از زوال این نسل با انتخاب روباشوف نشان می‌دهد خیلی به جا ست. شروع قصه با بسته شدن درِ انفرادی روی روباشوف آغار می‌شود. یک بزنگاه کامل، شروعی که قلاب را‌‌ همان ابتدا می‌اندازد. برای همین داستان روباشوف داستان جذابی ست البته در صورتی‌که درام‌های بازجویی را دوست داشته باشید. و البته که بازجویی دوم جذابیت بیشتری دارد زیرا روباشوف در مقابل کسی قرار می‌گیرد که تربیت شده‌ی همان افکار دوران استالینی ست. اینجا کوستلر با قراردن قهرمانش مقابل نماینده ی‌ نسل استالینی، کسی که در بستر اندیشه‌های خودش تربیت و رشد یافته قصه‌را به اوج می‌رساند و جوری می‌چیندش که ما ناخوداگاه همراه ش در بازجویی‌ها و نحوه شکستن‌ش و اعتراف کردن و اقرار علیه خود همراه می‌شویم. این‌جاست که خوب بودن یا بد بودن قهرمان قصه فرقی نمی‌کند.زیرا نویسنده تا انتها بی‌قضاوت پیش می‌رود. برای همین وقتی قهرمان قصه در پاسخ دادن به حجم سوال‌های طاقت فرسای بازجوی دوم یعنی کسی که زیر لوایش رشد و تربیت یافته از پا در می‌آید، بی‌چاره‌گی و درمانده‌گی‌اش بیشتر جا می‌افتد. نویسنده در کل اثر کوشیده با بازی با چیزهای ملموسی مثل دندان درد روباشوف و عینک ش، چیزهای مهمی را یادآوری کند. دندان روباشوف‌‌ همان درون پوسیده‌ی روباشوف است. پوسیده‌گی اندیشه‌اش و پوسیده‌گی انقلابی‌که به اصولش پایبند بوده و چنین نسلی در دامنش پرورش یافته.
کوستلر درک خوبی از شخصیت یک انقلابی به خط آخر رسیده دارد، و جایی به جذابیت این انقلابی می‌افزاید که آشنایی با هنرو ادبیات را چاشنی‌اش می‌کند و جا به جا نشان می‌دهد که این انقلابی تضعیف شده ذهنی تربیت شده دارد. برای همین صحنه یا دیالوگ نا‌به جایی در کتاب نگذاشته که دور از این آدم باشد یا بزند توی ذوق‌مان. کوستلر با عذاب وجدان پیدا و پنهانی که انداخته به جان شخصیت نشان می‌دهد که با کنار رفتن اقتدار حزب انقلابی، فرصت فکر کردن و دگر اندیشی به جان ادم‌هایی مانند روباشوف افتاده است،و همین جاست که کوستلر با هنرمندی حاشیه‌ی امن فروپاشیده‌ی روباشوف را روایت می‌کند.
سلول انفرادی که کوستلر توصیف می‌کند جایی ست برای پناه بردن و‌‌ رها شدن روباشوف، تا فارغ از هر نقشی که داشته و بازی می‌کرده و فریب می‌خورده و فریب می‌داده و بازی می‌داده و بازی می‌خورده خودِ خودش باشد. خودی که با تمام تردید‌های ذهنی و پیچیدگی‌های فکری‌اش جور در می‌آید. دراین خلوت روباشوف مدام با چهره‌ی تازه‌ای از خود مواجه می‌شود، که ته تمامش می‌رسد به مرگ، تنها قطعیت تمام کننده‌ای که تنش را می‌لرزاند. برای همین وقتی کتاب می‌رود سراغ خصوصی‌ترین جاهای زندگی این آدم جایی‌که رازی دیده می‌شود، گوشه‌های نادیده‌ای دیده می‌شود، شخصیت عریان می‌شود.‌‌ همان جا که روباشوف برای اولین بار جرات می‌کند با احساس اندکی گناه بدون توجیه‌های سرراست حقیقت را برایمان فاش می‌سازد‌‌ همان جایی ست که ممکن است ما بار‌ها در زنده‌گی با آن مواجه شده باشیم. همین هاست که باعث می‌شود خواننده پای بند بشود و دل بدهد به ماجرا و قصه برایش بشود واقعیت، و بعد آن طور، پایان داستان، یایان رویایی داستان، پایان عجیب و دوست داشتنی داستان، آدم را میخکوب کند و تا مدت‌ها رها نکند.