اولین بار فرنی و زویی را از پری ٍ مهرجویی شناختم. یعنی کنجکاو شدم ببینم این سه داستانی که مهرجویی آن هم در عنوان‌بندی پایانی فیلم به برداشت آزاد ازشان اشاره‌ای کرده، چی هستند.

قدیم‌تر ترجمه‌اش را خوانده بودم. اما راستش خواندن همان چند خط تصادفی از انگلیسی ٍ سلینجر، باعث شد دوباره کتاب را به انگلیسی بخوانم. و باید بگویم که شگفت‌زده‌ام از این همه تفاوت که حس کردم. آن‌قدر که انگار داستان تازه‌ای خوانده‌ام.

خیلی از ماها حتمن با خانواده‌ی گلس که سلینجر فرزندان‌اش را به تصویر کشیده، آشناییم. با نبوغ خارق‌العاده‌ی این بچه‌ها، تمایزشان با آدم‌های اطراف، غریبی و تازگی رفتارها و اندیشه‌هاشان. با سیمور،بادی و این‌جا فرنی و زویی

فرنی و زویی دو تکه است. اولی خیلی کوتاه‌تر از دومی که لازم است به همین ترتیب خوانده شوند. اصلن ماجرا همه‌اش یک قصه است یا قصه همه‌اش یک ماجراست. ماجرای تغییر حال و روز فرنی گلس، کوچک‌ترین عضو این خانواده، پس از خواندن کتابی درباره‌ی چگونگی بی‌وقفه نیایش کردن. که چه‌طور می‌شود با تکرار مداوم یک جمله از نیایش‌های مسیح، این الوهیت را در واقع از جسم به روح و جان منتقل کرد. ماجرا، ماجرای فروپاشی فرنی گلس است. فروپاشی جسم‌اش حتا و سرآخر اندیشه‌ها و باورهاش نسبت به دنیای پیرامون‌اش و تمام متعلقات آن.

سلینجر به گمان من خیلی خوب داستان را با دوست‌‌پسر فرنی آغاز می‌کند. کسی که کم‌ترین اهمیتی در کتاب نخواهد داشت. از طریق او و از طریق نامه‌ای که در دست دارد و فرنی براش نوشته، فرنی را می‌شناسیم. اما فرنی‌ای که به ایستگاه قطار می‌آید با چیزی که توی ذهن ماست تفاوت زیادی دارد. به همه چیز بدبین شده، همه چیز را بی‌فایده می‌داند، درس و دانشگاه و بازی کردن در نمایش دانشگاه، روابط معمول میان آدم‌ها، تمام رفتارها حتا غذا خوردن.

در بخش دوم یعنی زویی، باز هم با یک نامه طرف می‌شویم. نامه‌ای که برادر بزرگ‌تر،بادی، برای زویی نوشته و حالا او در حمام مشغول خواندن‌اش است. نامه‌ای که به گمان من خودش تصویر خوب و کاملی از آد‌م‌هایی را می‌دهد که فرنی و زویی به‌شان وابسته بودند و تقریبن می‌شود گفت راه و روش زندگی و نیایش و اندیشیدن را ازشان آموخته‌اند. یعنی برادرهای بزرگ‌تر. بادی و سیمور که این دومی خودش را کشته است. خودکشی‌ای که به همه به خصوص به فرنی و زویی بدجوری ضربه زده است.

سلینجر خیلی خوب مکالمه‌ی خانم گلس،مادر خانواده، را در حمام با زویی پیش می‌برد. چندین صفحه مکالمه می‌خوانیم توی دو وجب جا، با ذکر ریزترین تصاویر از اشیای توی حمام، لباس‌ها و حالات چهره‌ی این دو نفر مبنی بر این‌که خانم گلس نگران دخترش است و از زویی می‌خواهد کاری بکند. زویی اما به ظاهر به هیچ جاش نیست. مادر را احمق خطاب می‌کند و یک جاهایی تمام تلاش‌اش را می‌کند که زن بیچاره را از حمام بیرون کند. 

سرآخر هم همین زویی بداخلاق و به ظاهر بی‌خیال به داد فرنی می‌رسد. اوست که فهمیده این‌طور نیایش کردن بی پیر و مراد و راهنما فایده ندارد. که باید زندگی کرد.حتا مثل آدم‌های معمولی. اوست که فهمیده آن‌چه بر چند نسل فرزندان این خاندان گذشته، وجود کسانی مثل سیمور و بادی از فرنی و زویی دو دیوانه ساخته که حتا توانایی اتمام یک مکالمه‌ی ساده با آدم‌های معمولی آن بیرون را ندارند. سرآخر اوست که می‌تواند فرنی را آرام کند و به‌اش بفهماند که با این اداها آدم به جایی نمی‌رسد.

فرنی و زویی را بیش‌تر دوست داشتم این بار. چرا؟ چون کلمات جناب سلینجر خوب سر جای خودشان قرار گرفته. چون توصیف دقیق اشیای اتاق تا نوری که از پنجره آمده و خودش را روی قالی کف اتاق پهن کرده، همه و همه با فکر آورده شده‌اند. چرا که بی همه‌ي این‌ها آشفتگی دیوانه‌خانه‌ي گلس، و ترکیب این آشفتگی و شلوغی با آشفتگی و سرگشتگی آدم‌هاش و حالا ذهن فرنی خوب ساخته نمی‌شد. 

کتاب از آن دست کتاب‌هاست که هر چند صفحه یک بار بتوانی جمله‌هاش را انتخاب کنی برای به اشتراک گذاشتن توی فیس‌بوک‌ات یا توی بلاگ‌ات و بگذاری همه بخوانند و لذت ببرند. کتاب پر است از انتقادهای آدم‌ها به خصوص فرنی و زویی از تلقی‌هایی که از هنر و مذهب وجود دارد. از آدم‌هایی که در مدارس و دانشگاه‌ها مشغول تدریس این مباحث هستند. از آدم‌هایی که مشغول تحصیل در این رشته‌ها هستند. از تمام کلیشه‌هایی که به ظاهر در ذهن ما درست‌اند اما وقتی به‌شان خوب دقیق می‌شوی می‌بینی چه جنایتی کرده‌اند در حق‌مان.

جدای پری، به شکل ایرانی این انتقادها که نگاه می‌کنم، فکر می‌کنم اگر فرنی و زویی توی ایران زندگی می‌کردند، حتمن مثل  سیمور خودشان را می‌کشتند. شاید چون آن‌چه توی کتاب از نیایش تنها برای خدا، از دانش تنها برای خدا و حتا زندگی کردن تنها برای خدا در ذهن ما ساخته می‌شود با تصویری که حالا و سالیان گذشته در ایران وجود داشته و دارد، فرسنگ‌ها فاصله دارد. 

سرآخر که: خواندن کتاب را پیشنهاد می‌:کنم؟ البته. خواندن کتاب به انگلیسی را پیشنهاد می‌کنم؟ صد البته!