مرگ ایوان ایلیچ

لئون تولستوی
ترجمهی صالح حسینی
انتشارات نیلوفر
در سفر اخیرم به وطن، کتاب را خریدم. دنبال ترجمهی سروش حبیبی میگشتم که آقای کتابفروش گفت گویا دیگر چاپ نشده. بیشتر به خاطر «پلهی آخر» مصفا، کنجکاو بودم تشابهات و تفاوتهای فیلم و «مرگ ایوان ایلیچ» و «مردگان» جیمز جویس، برام پررنگ شوند. بعد از خواندن هر دو، باید بگویم شباهت پلات اصلی فیلمنامه بیشتر به «مردگان»است و جزئیات شخصیتپردازی مرد قصهي پلهی آخر و محوریت مرگ و سایهی سنگیناش بر زندگانی شخصیت، حاصل نگاهی هوشمندانه به «مرگ ایوان ایلیچ».
اینکه «ایوان ایلیچ» چه کسیست خیلی مهم نیست. تولستوی با مقدمهای کوتاه ما را با او آشنا میکند. خیلی خلاصه کودکی، جوانی و زمینههای شغلی او بررسی میشود تا زمانی که شخصیت قصه بیمار میشود. بیماریای علاجناپذیر. اینجاست که طبقهای که «ایوان ایلیچ» به آن متعلق است مهم میشود. طبقهی اجتماعی بورژوایی که امثال «ایوان ایلیچ» با چنگ و دندان خودشان را تا آنجا بالا کشیدهاند و حالا در کمال ناباوری، باید ترکش کنند.
به گمانم یکی از خوفآورترین قصههایی بود که تا به حال خواندهام. تولستوی با بیرحمی کامل، بی هیچ واسطهای، وضعیت جسمانی شخصیت را که دراز به دراز توی خانه افتاده و مدتی طولانی و تمامنشدنی به انتظار مرگ است و سربار دیگران، به تصویر میکشد. قصه ابتدا با مرگ او آغاز میشود و ما به گذشته برمیگردیم و حجم بیشتر قصه، همان انتظار لعنتی برای مرگ است. توی این انتظار، «ایوان ایلیچ» تنهاست، خیلی تنها. به قدری که از زن و بچههاش دور میشود. آنها به زندگی معمولی خود، به میهمانیها و اتفاقات فرهنگی روزانهی خود و دغدغههای سطحی طبقهی خودشان میپردازند و او در سکوت با مرگ دست و پنجه نرم میکند.دیگر براشان عادی شده وجود مرد غرغروی گنده دماغ بیمار توی خانه. دکترها هم در کار او ماندهاند. نه میدانند که علاج چیست و نه میدانند کی قرار است خلاص شوند از این بیماری که طاقتاش طاق شده و مدام آنها را سرزنش میکند.
«ایوان ایلیچ» در حساسیتها و وسواسهای عجیب و غریباش برای شکل قرار گرفتن اشیا و سر جای خود بودن پردهها و اجزای خانه به مرد «پلهی آخر» شباهت دارد. پردهاي که مثل همان پله در «پلهی آخر» که ارتفاع درست خود را ندارد و به ظاهر عامل و منشأ مرگ میشود. اما در واقع چه کسی دقیقن میداند این مرگ از کجا سایه انداخته بر زندگی مردهای قصه؟ مرگی خودخواسته یا مرگی ناخوانده که شکاف عظیم میان آدم و نزدیکاناش را نشان میدهد.
با خواندن کتاب، با یک نفس خواندناش قطعن ملال و سنگینی مرگ را تجربه میکنید. این ترس از مرگ، این وحشتی که «ایوان ایلیچ» را در برمیگیرد، این مغاک آنقدر طولانی و عمیق میشود که سرآخر او خود، با تمام وجود در آغوشش میگیرد. جوری که در انتها وقتی «ایوان ایلیچ» میمیرد و سبک میشود، شما هم نفس راحتی میکشید و به خودتان میگویید«این بود؟ مرگ این بود؟ چهقدر خوب بود مرگ!»
من از جزئیات قصه چیز بیشتری ننوشتم و البته از شباهتهای کوچک دیگر «پلهی آخر» و رمان. چرا که فکر میکنم بهتر است هم فیلم را تماشا کنید و هم کتاب را بخوانید، اگر هیچکدام را در برنامهتان نداشتهاید تا به حال. و شما بگویید مگر تولستوی، معرفی و پیشنهاد میخواهد؟

سومین دورهی جایزهی ادبی بهرام صادقی