یادداشتی بر مجموعه داستان "لیتیوم کربنات" نوشته ی بهاره ارشدریاحی

مجموعه داستان لیتیوم کربنات، نوشته بهاره ارشد ریاحی دوازده داستان کوتاه دارد که به نظر من یک روح در همه‌ی داستان‌ها موج می‌زند. این روحِ تنها همینطور که سراسر قصه‌ها را می‌پیماید ممکن است، بعضی جاها بیشتر یا کمتر توقف کند اما حضورش قطعی است، مثل مرگ. ضرباهنگ‌های مشترک همه به یک سمت نشانه گرفته اند.

 زنی که همه‌ی لوندی‌اش برای معشوق، مرور خاطرات بعد از مرگ و کفن و دفن‌اش است.« قبر»

 معمامله‌ای که سر جسد است. « لیوان یک بار مصرف...»

نمایشی که در پرده‌ی آخرش مرد کلت قدیمی را به شقیقه‌اش می‌چسباند.« ص ۳۵»

دختری که تنهایی‌اش  با قلب احیاء شده‌ی پیرزن همسایه پر می‌شود.« گفتین چند سالتونه؟»

 در تصویر موهوم بهاره ارشد ریاحی و تودرتوی تداخل راوی‌های متفاوت که قصه‌های درهم تنیده‌ی بی پایان را روایت می‌کنند.« ص ۶۱»

حتی در نیمرخ زنی که خاطره‌ای را برای پدربزرگ زنده می‌کند. برای پدربزرگی که دیگر نیست.

یا در خاطرات دختری که دیگر نیست.« مروارید کبود»

 یا در خونی که وارد فاضلاب می‌شود و امید مادر شدن را در زنی می‌کشد.« ص۹۶»

 قصه‌هایی بی زمان و مکان. قصه‌هایی که اصلاً قصه ندارند، شخصیت ندارند، حتی سروشکل معمول کتاب را ندارند( بعضی صفحه‌ها خط خورده اند یا ارجاع داده شده اند) این همه ساختار شکنی همه می‌خواهد بگوید ساختار انسان شکننده است و هیچ چیز قطعی وجود ندارد جز نیستی. همه چیز ابزار هدایت انسان است به سوی نبودن. قرص، تلفن،  خاطره، عشق، خواب، سیگار، سگ، موزیک... خونسردانه ماجراهای انسان‌ امروزی را روایت می‌کنند که در تله‌ی مرگ اسیرند. ماجراهایی هولناک و محتوم.

« سیل و طوفان، نیمی از دهکده را با خود برده‌آست و اجساد متحرک لابه‌لای گل‌ولای ویرانه‌ها به دنبال تکّه‌نانی می‌گردند... سگ خشمگینی استخوان بازوی کودکی را بین دندان گرفته و بزاق چسبنده‌اش روی زمین می‌چکد. سگ، پاهایش را روی زمین می‌ساید و با غرولند سعی می‌کند غنیمت خور را از بین دست‌های مشت کرده‌ی زن جوان ‌ژنده‌پوش بیرون آورد.

درمیانه‌ی میدان، سایه‌ی خمیده‌ی مرد عریانی با چشم‌های گود رفته و نگاه توخالی، بین تپّه‌ی بقایای اجساد قدم می‌زند و ملودی ترانه‌ی ناآشنایی را با سوت، زیر لب می‌نوازد. ص۴۳- پل معلق»

به نظرم همه‌ی داستان‌ها را باید بخوانیم، بعد کتاب را ببندیم و فکر کنیم. در همان لحظه‌هایی که سایه‌ی آدم‌های قصه‌ها را مرور می‌کنیم شاید تلفن‌مان زنگ بزند یا خاطره‌ای از جلو چشم‌مان بگذرد، خوابمان بگیرد یا نگیرد، موزیکی از جایی به گوشمان برسد، یادمان بیاید که قرص امروزمان را خورده ایم یا نه، هر چه که بشود، روح تنهای حکمرفا بر داستان‌ها بر ما چیره شده و حتماً داریم به آن سرنوشت محتوم بشر فکر می‌کنیم.

 

مولود قضات

روایتی از دغدغه زن متوسط شهری

یادداشتی بر رمان "روزهای ناکوک" نوشته ی مرضیه صادقی:

روایتی از دغدغه زن متوسط شهری

پویان مکاری  

 

"روزهای ناکوک" رمانی است که استخوان‌بندی خوبی دارد. روایت در کل داستان یک‌دست است، فراز و فرودهایش ملایم است و خواننده در خواندن آن مشکلی ندارد. این شرط لازم برای هر رمانی است تا هم خواننده بتواند با آن ارتباط برقرار کند و هم منتقدین و دیگر نویسندگان بتوانند به آن به دید رمانی قابل نقد نگاه کنند. اما در این روزهای ادبیات ایران، که این "شرط لازم" خود یک کیمیا است، این مساله برای روزهای ناکوک به یک امتیاز تبدیل شده است. به نظر می‌رسد مرضیه صادقی در نوشتن رمانش به این مساله توجه داشته، به همین دلیل است که سعی کرده هرچه بیشتر روایتش را به روزمرگی ما نزدیک کند و از اتفاقات شگفت‌انگیز و غافل‌گیر کننده دوری کند. همین باعث شده که تغییر فضا و شرایط در رمان به آهستگی و کندی صورت پذیرد. آهستگی و کندی که نمایان‌گر روزمرگی "زن متوسط شهری" در ایران است. تمام این ویژگی‌ها باعث می‌شوند که رمان "روزهای ناکوک" هرچه بیشتر طبیعی جلوه کند و زندگی این زن متوسط شهری را برای خواننده خود، باورپذیرتر کند.
طبیعی بودن و بالطبع قابل لمس بودن، این بزرگ‌ترین نقطه قوت رمان مرضیه صادقی است. اما همین نقطه قوت، پاشنه آشیل رمان نیز هست. به نظر می‌رسد همان عدم استفاده از اتفاقات عجیب و غافل‌گیر کننده در برخی مواقع به ضرر رمان تمام می‌شود. در نبود این دست اتفاقات، می‌شود از یک تکنیک جایگزین استفاده کرد. شاید عده‌ای معتقد باشند که این یکی از ویژگی‌های فرم رمان "روزهای ناکوک" است و این دست رمان‌ها نمی‌توانند کشش بیشتری برای خواننده ایجاد کنند. اما با نگاهی به ادبیات و سینمای جهان می‌توان نمونه‌های خوبی از این دست آثار پیدا کرد. مثلا فیلم "کودک با دوچرخه‌اش"* ساخته برادران داردن، یکی از نمونه‌های موفق از این دست آثار است که علاوه بر سادگی اتفاقات و طبیعی بودن آن‌ها، می‌تواند مخاطب را با استفاده از تعلیق داستان، تا آخرین لحظه همراه خود نگه دارد و هیچ حس ملال و خستگی در مخاطب ایجاد نکند. به نظر می‌رسد اگر مرضیه صادقی در رمانش از تعلیق بیشتری (به عنوان تکنیک جایگزین) در پیشبرد ماجراها استفاده می‌کرد، می‌توانست کشش بیشتری برای خواننده خود ایجاد کند.
از سوی دیگر، با وجود فضاسازی‌های زیاد و خوب، ما کمتر با تصویرهای ماندگار روبرو هستیم. تصویرهایی که ذهن را تا مدت‌ها با خود درگیر کنند و روزهای ناکوکی را برای ذهن مخاطب ایجاد کنند. بیشتر تصاویر مانند تصاویری هستند که در خیابان، در خانه، در اداره و در زندگی شهری می‌بینیم شاید همه این تصاویر زیبا باشند، اما لزوما ماندگار نیستند و در انتهای روز نیز هیچ یادآوری از آن‌ها نداریم. البته خلق تصاویر زیبا خود هنری است که در روزهای ناکوک از آن استفاده شدهاما همان‌طور که در روز با تصاویر ماندگار روبرو می‌شویم، در داستان‌هایی در این ژانر نیز می‌توانیم با تصاویر ماندگار روبرو شویم. باز هم با ارجاع به فیلم برادران داردن می‌توانیم مثال‌های خوبی پیدا کنیم. مانند صحنه‌‌ بازی پسربچه (نقش اصلی داستان) با شیر آب و لج‌بازی او در انجام این کار و یا صحنه‌ای که پسربچه با پیچیدن خود در پتوی تخت خوابگاه، خود را به خواب زده و سعی می‌کند از روبرو شدن با مدیر پرورشگاه دوری کند.
این عدم ماندگاری در شخصیت‌های داستان نیز خودنمایی می‌کند. شخصیت‌های داستان (به غیر از شخصیت‌ اصلی) کمتر دارای ویژگی‌های بارز و خاص هستند. شخصیت‌هایی که تخت نیستند، اما دارای پیچیدگی‌ها و ویژگی‌های خاص خود نیز نیستند، تا بتوانند در وجود ما ماندگار شوند. البته دلیل این مساله بیشتر به راوی داستان برمی‌گردد. رمان به سبک راوی اول شخص روایت می‌شود، راوی اول شخصی که از روزهای ناکوکش می‌گوید. از مشکلات همان زن متوسط شهری. یکی از بارزترین ویژگی‌های راوی اول شخص، همراه کردن مخاطب با خود است. راوی که حس همزادپنداری را در خواننده بیدار می‌کند. اما این ویژگی می‌تواند به صورت چاقویی دولبه عمل کند. بهتر است بگوییم این راوی علاوه بر نقاط قوت ذکر شده، می‌تواند نقاط ضعفی را هم به همراه می‌آورد. یکی از این نقاط ضعف دور شدن ما از دیگر شخصیت‌های داستان و همزادپنداری با راوی یا همان شخصیت اصلی است. پس حتی اگر شخصیت‌های داستان، دارای ویژگی‌های منحصر به فرد خود نیز باشند باز هم خواننده از آن‌ها دوری می‌کند.از سوی دیگر ما با قضاوت‌های شخصی راوی اول شخص همراه می‌شویم و قضاوت‌های او، قضاوت‌های ما می‌شود. این قضاوت به تنهایی نکته بدی نیست اما اگر این قضاوت از حد خود بیشتر شود، باعث می‌شود خواننده به روایت‌های راوی شک کند و در برابر آن‌ها موضع‌گیری کند. اتفاقی که در برخی مواقع در رمان مورد بحث ما می‌افتد و گاهی مخاطب (مخصوصا مخاطبی که زن متوسط شهری نیست) را با شک و تردید نسبت به روایت‎ها روبرو می‌کند.
در انتها به نظر می‌رسد مرضیه صادقی در روزهای ناکوک توانسته قدم خوبی بردارد. قدمی که برای هر نویسنده‌ای لازم است، مخصوصا برای نویسندگان زن ایرانی که می‌خواهند از دغدغه زن بودن و روزمرگی شهری‌ بنویسند. دغدغه‌ای که باید بیشتر از آن‌ نوشت و تعاریف جدید و البته راه‌‌حل‌های جدیدی برای آن‌ یافت. مگر رسالت نویسنده و رمانش چیزی غیر از این است؟

یادداشتی بر رمان " یخ در جهنم" نوشته ی نسترن هاشمی

سعیده امین زاده

در همان پاراگراف‌های اول رمان « یخ در جهنم » در کنار روایت اصلی داستان، به مراسم عروسی احمد شاه اشاره می‌شود و به خواننده خبر از خواندن داستانی می‌دهد که در اواخر دوره قاجار اتفاق می‌افتد. پیش‌تر که می‌رویم بیش‌تر حوادثدر خانه‌ای که مریم و خانواده‌اش زندگی می‌کنند و آشنایان آن‌ها از جمله بیگی خان اتفاق می‌افتد. پرسشی که این جا ممکن است پیش آید این است که آیا اصولا یخ در جهنم را می‌توان رمانی تاریخی دانست. بوئندیا در تعریف رمان تاریخی می‌گوید: «رمانی است که اتفاقات آن در گذشته رخ می‌دهند، شــخصیت‌های اصلی غیرواقعی هســتند و با ایــن حال، چهره‌های تاریخی و حوادث واقعی عنصر ثانوی داستان را شكل می‌بخشند. » از این لحاظ در رمان پیش رو حوادث تاریخی عنصری ثانوی اند. اما یک سوال دیگر هم می‌شود مطرح کرد که آیا اگر شخصیت‌ها و حوادث غیر واقعی داستان را از عناصر واقعی تاریخی جدا کنیم، باز هم معنی‌دار خواهند بود؟ یعنی مثلا مریم می‌تواند در زمان و مکان دیگری همین وقایع را از سر بگذراند؟ بیاییم به مجموعه ماجراهایی که برای مریم که شخصیت اصلی داستان است رخ می‌دهند نگاه کنیم؛ مریم برای پوشیدن لباس دخترانه مقاومت می‌کند، برای شنا کردن مثل برادرهاش، برای به مدرسه رفتن مثل آن‌ها آن قدر تلاش می‌کند تا پدر و مادرش را متقاعد کند. در برهه‌های بعدی زندگی‌اش هم برای انتخاب پوشش‌اش، انتخاب همسر، نحوه حضور در اجتماع مدام در حال مبارزه با شرایط و محیط خود است. چه چیزهایی او را باز می‌دارند از داشتن این‌ها؟ پاسخ شرایط تاریخی و موقعیت زمانی است که مریم در آن قرار گرفته. زنان در جامعه سنتی دوره قاجار و نیز پس از آن نمی‌توانند مانند مردان در جامعه حضور داشته باشند. در بعضی ابعاد که حتا مردها هم محدودیت‌هایی در این دوره دارند؛ مثلا موسیقی. بیگی خان که تار می‌نوازد از نظر بافت سنتی پیرامون اش همان قدر مذموم به نظر می‌آید که یک زن این کار را بکند. در بدو ورود مریم به خانه بیگی خان می‌بینیم که مریم از صدای ساز فرار می‌کند و از قول والدین‌اش می‌گوید که صدای ساز از جهنم می‌آید. از این گونه نمونه‌ها در متن زیاد می‌توان پیدا کرد. بنابراین قصه‌ی اصلی مریم، قصه‌ی مبارزه با مجموعه شرایط زمانی است که او را از داشتن زندگیی که مورد نظر اوست باز می‌دارند. جدا کردن این شرایط و اتفاقات واقعی از داستان با این که ثانوی‌اند آن را ابتر و بی معنا می‌کند. مثلا مریم نمی‌تواند زنی باشد که در دهه پنجاه شمسی، یا دهه هفتاد شمسی زندگی می‌کند، چون در آن صورت تلاش ها و مبارزه هاش بی معنا می‌شود. این جاست که این رمان با تعریف آلونسو از رمان تاریخی نیز مطابقت دارد که معتقد است : «رمان تاریخی فقط رمانی نیست كــه اتفاقات و موضوع هایی را روایــت كند كه رخ داده اند و یا وجود داشــته‌اند و حتی رمانی نیســت كه چیزهایی را در باره زندگــی عامه مردم بگوید، بلكه به طور ویژه، رمان تاریخی رمانی اســت كه بخواهد مسیر گذشــته زندگی را از نو بسازد و زندگی راهمچون گذشــته در زمان‌های خیلی دور به شکلی ارائه دهد كه حس ماندگاری و عظمت را در ما بیدار کند. »

در مرور این تعاریف و پاسخ به این سؤالات به یک نکته بر می‌خوریم که شاید بی‌توجهی به آن در نوشتن رمان تاریخی خطر پرت شدن به ورطه‌ای را پیش می‌آورد که در آن این گونه رمان‌ها می‌توانند یا آن قدر مقید به توصیف وقایع و خصوصیات تاریخی دوره‌ای خاص شوند که روح داستانی خود را از دست بدهند، یا این که آن قدر از بافت تاریخی که داستان و شخصیت‌ها را در برمی‌گیرند دور شوند که ارزش و اعتبار تاریخی خویش را دیگر نداشته باشند. در رمان یخ در جهنم این اتفاق نمی‌افتد. یعنی نویسنده کاملا به داستان پردازی و ساختن شخصیت‌ها و ماجراها مشغول می‌شود، اما در عین حال از وقایع و شرایط فرهنگی و تاریخی زمانه‌ای که شخصیت‌ها در آن زندگی می‌کنند غافل نمی‌شود. در جای جای داستان این دو عنصر حیاتی رمان تاریخی دوشادوش هم پیش می روند و همواره این مهم از نظر دور نمی‌ماند که گرچه مریم زنی است که در سال‌های پایان حکومت قاجار و آغاز پهلوی زندگی می‌کند، اما این داستان، داستان اوست. فردیت و هویت مریم به بهای روایت تاریخ و نمایندگی کردن دوره خاصی از تاریخ دچار خدشه و فراموشی نمی‌شود و از این جهت رمان نسترن هاشمی رمانی تاریخی است که مؤلفه های ضروری این ژانر را در خود دارد و در نوع خود اثری در خور توجه است.

 

نفی باورپذیر خشونت

 

 

 

درباره ی «حرفه: خرابکار»، نوشته ی مهدیه مطهر:

نفی باورپذیر خشونت

بهاره ارشدریاحی

این رمان چند وجه خلاقانه دارد که علاوه بر ایجاد تعلیق و کشش و جذابیت، باعث متمایز شدن اثر از آثار مشابه اش در ژانر جنایی می شود.

یکی از این وجوه استفاده از پل های تداعی بین سینما و ادبیات و شکل دهی یک رابطه ی بیناژانری بین این دو حوزه با استفاده از بینامتنیت واضح در درونمایه و اشارات مستقیم به فیلم های معروف و ارزشمند است.

کوتاه بودن فصول و انتخاب عناوین جذاب و چالش برانگیز برای فصول رمان یکی دیگر از این جنبه های جذاب است؛ عناوینی که عموماً طولانی، ترکیبی و حتی شاعرانه هستند و در تناقضات و پارادوکس هایی که در خود پنهان کرده اند، کدهای گره گشایی را هنرمندانه به ذهن مخاطب تزریق می کنند؛ ایماژهایی که حتی بدون درک لایه های عمیق مفهومی، در ناخودآگاه مخاطب باقی مانده و در یک سوم پایانی رمان ذهن او را برای ضربه و گره گشایی نهائی آماده می کند.

مهم ترین جاذبه ی این رمان پایان بندی و گره گشایی آن است که یادآور آثار فردریش دورنمات در رمان های پلیسی مدرنش از جمله «سوء ظن» و «قول» است. شاید قبل از تمام این تحلیل ها باید به فقر بارز ادبیات ژانر در ایران اشاره کنیم که مهدیه مطهر به خوبی توانسته هم گام با آثار مدرن جهانی این ژانر این اثر را خلق کند.

ویژگی دیگر این رمان شخصیت پردازی و جغرافیای خاص آن است. جنس برخورد شخصیت ها با هم و در تقابل با خودشان، به دغدغه های جهانی و الگوهای انسانی است نه بومی یا قومی. و جغرافیای داستان به نوعی ناکجاآبادی است که همان قدر که می تواند ایران باشد، می تواند در هر نقطه ای از جهان با تغییر در جزئیات جرایم، بی رحمی ها و قساوت ها اتفاق بیفتد.

رمان « حرفه: خرابکار » را نشر افق در 212 صفحه منتشر کرده است.

تاثیر زندگی واقعی ویکتور هوگو در نگارش رمان « بینوایان»

یادداشتی پیرامون تاثیر زندگی واقعی ویکتور هوگو در نگارش رمان « بینوایان»؛

سایه ی نویسنده در داستان

ویکتور ماری هوگو (۲۶ فوریه ۱۸۰۲م. - ۲۲ مه ۱۸۸۵م) شاعر، داستان‌نویس و نمایشنامه‌نویس پیرو سبک رومانتیسم فرانسوی بود. او به عنوان یکی از بهترین نویسندگان فرانسوی شهرت جهانی دارد. آثار او به بسیاری از اندیشه‌های سیاسی و هنری رایج در زمان خویش اشاره کرده و بازگو کننده تاریخ معاصر فرانسه است. از برجسته‌ترین آثار او می توان به «بینوایان»، «گوژپشت نتردام» و «مردی که می‌خندد»  اشاره کرد.

 

پدر رمانتیسم:

هوگو در سال ۱۸۲۱ با انتشار کتاب «گوژپشت نوتردام» که بعد از «بینوایان» بزرگترین اثر اوست شهرتی فراگیر یافت. در سال ۱۸۲۷ درام «کرمول» را نوشت و بر این کتاب مقدمه مفصلی نوشت که خود کتابی مستقل است و اهمیت آن به مراتب فراتر از خود درام است. این مقدمه را می‌توان مرامنامه مکتب رومانتیسم دانست و با همین مقدمه است که رومانتیسم به عنوان مکتبی مستقل آغاز می‌شود و بدین گونه هوگو مکتبی به نام رومانتیسم را بنیان می‌نهد.

 

کوزت و ماریوس؛ ویکتور و آدل:

«ویکتور هوگو» در سال ۱۸۲۲ با «آدل فوشر» دوست دوران کودکی خود ازدواج کرد. آدل دختری بود سبزه‌روی با موهای مشکی و ابروانی کمانی. او در ۱۶ سالگی بانویی خوش‌سیما و جذاب بود. آدل فوشر اولین عشق ویکتور هوگو بود و ویکتور او را بسیار تحسین می‌کرد. دوران نامزدی آدل و ویکتور را می‌توان به عنوان تراژدی عاشقانه توصیف کرد. ویکتور و آدل همدیگر را از بچگی می‌شناختند. دو خانواده فوشر و هوگو با هم بسیار صمیمی بودند و بچه هایشان هم با هم بزرگ شدند. مادر ویکتور او را از این عشق منع کرد. او معتقد بود که پسرش باید با دختری از خانواده بهتر ازدواج کند. مخالفت خانواده‌های این دو دلداده در مورد ازدواجشان باعث بوجود آمدن شرایط تراژیکی شد. پدر آدل «پیر فوشر» در نهان از موفقیت رو به رشد ویکتور در ادبیات هیجان زده بود اما می‌ترسید که مادام هوگو، آدل را خوب و مناسب نداند. در نتیجه به آدل هشدار داد که ویکتور فردی مغرور، دمدمی‌مزاج و تن‌پرور است. با این وجود آن دو پنهانی با هم نامه رد و بدل می‌کردند. ویکتور بدون شک معتقد بود که ارتباط آنها به ازدواج ختم خواهد شد و آنقدر به این مسئله مطمئن بود که زیر نامه اولش را گستاخانه، با نام " همسر تو " امضا کرد. بعد از گذشت دوسال و ردو بدل شدن دویست نامه توسط دو دلداده ویکتور و آدل با هم ازدواج کردند و صاحب ۵ فرزند شدند. هوگو، آدل را از صمیم قلب و به شدت دوست داشت، در سالهای اول نامزدی‌شان وقتی مادر آدل بیرون از خانه بود، آدل بی معطلی و به طور پنهانی از مسیری تاریک می‌گذشت و به ملاقات ویکتور که زیر درخت شاه بلوط منتظر او بود می‌رفت مانند کوزت که پنهانی به دیدن ماریوس می‌رفت. ویکتور و آدل در ۲۶ آوریل ۱۸۱۹ درست زمانی که ویکتور ۱۹ سال و آدل ۱۶ سال داشت، آشکارا به یکدیگر ابراز علاقه کردند. آدل معتقد بود که هیچ چیز جز دخترکی فقیر با افراد طبقه بورژوا نیست و عقیده او در این باره کم و بیش درست بود. با وجود ظاهر نسبتاً خوبی که داشت اما چیز زیادی در مورد شخصیت او قابل ذکر نیست.

 

فعالیت سیاسی در اعتراض به بی عدالتی:

او در سال ۱۸۴۵ از طرف شاه به مجلس اعیان دعوت شد و یک پست سیاسی در حکومت وابسته به قانون اساسی شاه «لوئی فیلیپه»، قبول کرد. انتخاب وی اعتراضات چندی را برانگیخت که منجر به گوشه گیری او شد و هوگو در انزوای خود، شاهکار انسان‌دوستانه خود، بینوایان را به رشته تحریر درآورد. در سال ۱۸۴۸ بعد از وقوع انقلاب نماینده مردم شد و بعد از لوئی ناپلئون بناپارت، رئیس جمهور جمهوری دوم در فرانسه شد. او علیه اعدام و بی‌عدالتی اجتماعی سخن راند و بعدها در مجمع قانونگذاری و مجمع وابسته به قانون اساسی انتخاب شد.

 

خلق بینوایان در تبعید:

ویکتور هوگو در زمان حیاتش همواره به دلیل داشتن عقاید آزادی خواهانه و سوسیالیستی و حمایت قلمی و لفظی از طبقات محروم جامعه، مورد خشم سران دولتی و حکومتی بود و علی‌رغم فشارهایی چون سانسور، تهدید و تبعید هرگز از آرمان های بلند خود دست نکشید. او ابتدا به بروکسل و سپس به جزیره جرزی و در نهایت به جزیره گریزین که از جزایر دریایی مانش است، تبعید شد. در آنجا بود که به نوشتن درباره نکوهش اعمال ظالمانه حکومت فرانسه ادامه داد و درنتیجه مقالات مشهور او بر ضد ناپلئون سوم در فرانسه ممنوع شد. با این وجود این مقالات تأثیر زیادی از خود به جای گذاشت. هوگو در تبعید در زمینه نویسندگی به تکامل و پختگی رسید و نخستین اشعار حماسه برساخته خود را با نام «افسانه قرن‌ها»، کتاب «بینوایان»، کتاب جنجال‌برانگیز «ناپلئون صغیر» و بسیاری آثار دیگر را در این دوران نوشت.

 هوگو در باره نگارش رمان بینوایان گفته‌است: «من این کتاب را برای همه آزادی‌خواهان جهان نوشته‌ام.»

 

قهرمان ملی ژان والژان دوران:

 با وجود اینکه ناپلئون سوم در سال ۱۸۵۹ تمام تبعیدی‌های سیاسی را بخشود اما هوگو از پذیرش این عفو سرباز زد زیرا پذیرش بخشودگی بدین معنی بود که او دیگر نباید از دولت انتقاد کند. او پس از سرنگونی امپراتوری رم در سال ۱۸۷۰ به عنوان قهرمان ملی به پاریس بازگشت و عضو مجمع نمایندگان ملی و بعد به عنوان سناتور جمهوری سوم انتخاب شد.

دو دهه آخر زندگی هوگو به خاطر بستری شدن دخترش در آسایشگاه روانی، مرگ دو پسرش و نیز مرگ آدل در ۱۸۶۸ بسیار ناراحت‌کننده بود. هوگو با وجود لطمات روحی و روانی که بر او وارد شده بود همچنان به نوشتن ادامه داد و در سیاست هم تا سال ۱۸۷۸، که تندرستی‌اش رو به زوال گذاشت، فعال ماند. او در ۳۰ ژانویه ۱۸۷۶ در انتخاب مجلس سنا، که اخیراً تأسیس شده بود نیز انتخاب شد.

 

رژه ی سربازان با گردن آویزهای گندم:

در فوریه ۱۸۸۱ به پاس این حقیقت که هوگو وارد هشتادمین سال زندگی اش شده، یکی از بزرگترین مراسم بزرگداشت برای این نویسنده که در قید حیات بود، برگزار شد. مراسم جشن از روز بیست و پنجم فوریه با اهدای گلدان سور (نوعی چینی فرانسوی) به هوگو آغاز شد؛ این نوع گلدان هدیه‌ای سنتی برای مقام‌های بلندپایه بود که به ویکتور هوگو اهدا شد. روز ۲۷ فوریه بزرگترین رژه در تاریخ فرانسه برگزار شد. رژه کننده‌ها شش ساعت راهپیمایی کردند تا از مقابل هوگو که پشت پنجره اتاقش نشسته بود رد شوند. سربازان راهنما برای اشاره به ترانه کوزت در بینوایان گل‌های گندم به گردن خود آویخته بودند.

 

سوگ ملی در مرگ قهرمان:

هوگو در ۲۲ مه ۱۸۸۵ پس از یک دوره بیماری در هشتاد و سه سالگی در پاریس درگذشت. مرگ وی باعث سوگی ملی شد، بیش از دو میلیون نفر در مراسم خاکسپاری او شرکت کردند. هوگو تنها به خاطر شخصیت والای ادبی در ادبیات فرانسه مورد ستایش قرار نگرفت بلکه به عنوان سیاستمداری که به تشکیل و نگهداری جمهوری سوم و دموکراسی در فرانسه کمک کرد از او قدردانی به عمل آمد.

آرامگاه ویکتور هوگو در «پانتئون» نزدیک پارک لوگزامبورگ است.

 

اقتباس های سینمایی از بینوایان:

  1. بینوایان، کارگردان: آلبرتو کاپه‌لانی، فرانسه، ۱۹۱۲م.
  2. بینوایان، کارگردان: فرانک للوید، آمریکا، ۱۹۱۸م.
  3. بینوایان، کارگردان: هانری فسکور، فرانسه، ۱۹۲۵م.
  4. بینوایان، کارگردان: ریمون برنار، فرانسه، ۱۹۳۳م.
  5. بینوایان، کارگردان: ریچارد بولسلاوسکی، آمریکا، ۱۹۳۵م.
  6.  گاوروش، کارگردان: ت. لوکاته‌ویچ، شوروی، ۱۹۳۷م. بر اساس بینوایان
  7.  بینوایان، کارگردان: کمال سلیم، مصر، ۱۹۴۴م.
  8. بینوایان، کارگردان: فرناندو ریورو، مکزیک، ۱۹۴۴م.
  9. فراری از تبعیدگاه اعمال شاقه، کارگردان: ریکاردو فره‌را، ایتالیا، ۱۹۴۸م. بر اساس بینوایان
  10. بینوایان، ژان والژان، کارگردان: لویس مایلستون، آمریکا، ۱۹۵۲م.
  11. بینوایان، کارگردان: دایسوکه اتیو، ماساهیرو ماکینو، ژاپن، ۱۹۵۲م
  12. .ازاعی پادام پادو، کارگردان: رامنوت، هند/اندونزی، ۱۹۵۳م. بر اساس بینوایان
  13. بینوایان، کارگردان: ژان پل لوشانوآ، فرانسه، ۱۹۵۷م
  14. .بینوایان، کارگردان: گلن جردن، آمریکا/انگلستان، ۱۹۷۸م.
  15. بینوایان، کارگردان: روبر حسین، فرانسه، تلویزیون، ۱۹۸۲م.
  16. بینوایان، کارگردان: تام هوپر، انگلستان، ۲۰۱۲م.

بهاره ارشدریاحی

منتشر شده در خبرنامه شهرکتاب شماره ی هشتم، آذرماه 1394