من منچستريونايتد را دوست دارم

مهدي يزداني خرم
نشر چشمه
225 صفحه
چاپ اول: 1391
6000 تومان
كتاب را بيشتر به خاطر كنجكاوي برداشتم كه بخوانم. چيزهاي زيادي خوانده بودم ازش كه همه ضد و نقيض بودند و خب، دوست داشتم بدانم خودم چه فكر ميكنم دربارهاش. تلاش كردم هنگام خواندن فراموش كنم كه نويسندهاش يزداني خرم است و خيال كنم كه دارم كار يك نويسندهي گمنام را ميخوانم كه يك وقت، قضاوتي در كار نباشد.
حتمن تا به حال آنها كه كنجكاوي كردهاند، يك چيزهايي دربارهي طرح داستان خواندهاند. داستان با دانشجوي تاريخ آغاز ميشود، با سوم شخص محدود به ذهن او و بعد از چند صفحه، چند نفر ديگر هم وارد ماجرا ميشوند كه روايت به ذهن آنها محدود ميشود. تكهي اول در اوايل دههي هشتاد شمسي در تهران اتفاق ميافتد و تكهي دوم و بخش اعظم داستان در تهران سال 1332 و جنگ جهاني و .... تكهي سوم هم كه دوباره بازگشت داريم به دانشجوي تاريخي كه سرطان گرفته و در تكهي اول، خون بالا آورده و خوناش جاري شده در خيابان انقلاب و ...
داستان ميان حدود صد نفر ميچرخد. روايت هر چند صفحه، از يك نفر به ديگري محدود و منتقل ميشود. ميان پدربزرگ، زنِ جوان، جاهلِ جوان، مردِ آبرودار، فروشندهی دورهگردِ قفلِ روسی، زن لهستانی، پسرکِ چشمسبز، سرگرد مخابرات، روحِ شاعر، روحِ خبیث، افسر انگلیسی، پهلوانِ سالخورده، عکّاس، مردِ چاق، زنِ قدبلند، مستخدمِ جوانِ کافه، نجارِ میانسال، قاتلِ شناسایینشده، بزرگِ علوی و ...
قصه پر است از داستانكهايي كه تلاش ميكنند تمام قشرها، ايدئولوژيها، سنها و شغلهاي مختلف، حتا ارواح را در سال 1332 در دل خود بگنجاند. منتهي گمانم صرف اين كار، به تنهايي، رمان را دچار مشكل ميكند.
بعد از خواندن من منچستريونايتد را دوست دارم دوباره خانم دلوي وولف را برداشتم و ورق زدم. آنجا گمانم حدود بيست شخصيت داريم كه راوي سوم شخص به نوبت به ذهن آنها محدود ميشود. اما با يك تفاوت خيلي مهم. و همين تفاوت است كه خانم دلوي را تبديل به يك شاهكار ميكند و من منچستريونايتد را دوست دارم را در حد يك مجموعه داستانهاي كوتاه رها شده، پايين ميآورد. و آن منطق استفاده شدهي وولف در تعويض شخصيتهاست. تمام شخصيتهاي وولف به وضوح به يكديگر مربوط ميشوند و سرانجام با دو شخصيت محوري رو به رو هستيم كه بار داستان روي آنهاست: كلاريسا و سپتيموس، كه گر چه با يكديگر بيگانهاند اما به تعابيري بدل ديگري هستند. يك جورهايي همزاد هماند.
يزداني خرم اما تا جايي كه توانسته خيالاش را رها كرده و بهش گفته:" تا ميتواني بتاز و هيچ ابايي هم نداشته باش". آدمهاي يزداني خرم گرچه در بستري مشترك ديده ميشوند، گرچه همگي يا قاتلاند يا قرباني، گرچه تلاش ميكنند خشونت پنهان و آشكار اين سرزمين را به شكلي تهوعآور و اغراقآميز فرياد بزنند، اما در حد تيپ باقي ميمانند. رها ميشوند ميان زمين و آسمان و هر چند تعدادي از آنها دوباره اواسط داستان يك جورهايي سر و كلهشان پيدا ميشود، خواننده را از سردرگمي نجات نميدهند.
داستان ملغمهاي شده از تصاوير تكه تكه كه تعداديشان به تنهايي خوب و تاثيرگذارند. مثلن من آن زن لهستاني را دوست دارم كه ميآيد بندر انزلي و دو عكس از هيتلر و لنين همراه خود دارد در حالي كه از هر دو بيزار است و از ترس با توجه به شرايط از يكي از عكسها استفاده ميكند. ميبينيد ايدهي همين يك ماجراي ساده كه گفتم چه خوب است؟ اما افسوس كه اين ماجراها در قالب يك رمان، به هيچ وجه در يك راستا حركت نميكنند. شخصيت اصلي در داستان وجود ندارد، حتا دانشجوي تاريخي كه سرطان گرفته به نظر من، تنها يك بهانه است براي بازگشت به گذشته كه هيچ هم بهانهي خوبي نيست.
عدهاي فكر ميكنند ايدهپردازي راجع به صد تا آدم يا بهتر است بگويم صد موجود و حرف زدن از آنها در داستان، كار سختي است. طبيعتن اينطور است. داستايفسكي را ببينيد، تولستوي را. اما صرف حرف زدن از صد شخصيت در قالب يك ماجرا كار سختي است؟ راستش اين طور نيست. براي من كه تجربهي نوشتن هم دارم و توي اولين تجربهام براي نوشتن رمان، با مشكلاتي برخورد كردهام كه قبل نوشتن، هيچ فكرش را نميكردم، اين كار خيلي آسانتر است. منظورم از مشكلات همان چالش اصلي است كه نويسنده با آن رو به رو ميشود، و آن جمع كردن ماجراها و معين كردن تكليف قصهي تمام شخصيتهاي فرعي و اصلي داستاناش است. يعني همان نموداري كه در رياضيات با شيب به خصوصي حركت ميكند، در يك نقطهي عطف شيباش تغيير علامت ميدهد و سرانجام به نقطهاي معين ميرسد. منظورم از نقطهي معين اين نيست كه تكليف آدمها و اتفاقات به صراحت مشخص شود. بلكه خواننده به وضوح احساس كند از نقطهي الف حركت كرده و مثلن رسيده به نقطهي ب. يعني درگير چند محور اصلي بودن، فراموش نكردن مسالهي اصلي آدمهاي داستان، يادآوري گاه به گاه آن، حركت در راستاي مسالهي اصلي، حتا حركت شخصيتها و اتفاقات فرعي داستان در آن راستا، به مراتب سختتر از رها شدن ميان چندين داستان كوتاه است كه بي هيچ قالب و منطق خاصي كنار هم گذاشته ميشوند.
موضوع ديگر اينكه نام كتاب، نام خيلي خوب و هيجانانگيزي است. اما چرا اين نام؟ فقط به خاطر آن اشارهي سرسري انتهاي كتاب به يونايتدها؟ راستش من از اين ارتباط سر در نياوردم. گمانم اين نام، تنها كاركردش اين است كه تعدادي از خوانندهها را توي كتابفروشي به خودش جلب كند و خب، شايد علت اين انتخاب،همين مساله بوده است.
سرآخر اينكه من از خواندن من منچستريونايتد را دوست دارم پشيمان نيستم. اما راستش، بيشتر و بيشتر از قبل به اين نتيجه رسيدم كه پيش از خواندن يك كتاب، با خواندن يادداشتها و نقدها نميشود راجع بهش قضاوت كرد و يك جاهايي فقط و فقط بايد به برداشت و حس خودم بعد از خواندن آن كتاب اعتماد كنم.
سومین دورهی جایزهی ادبی بهرام صادقی