قلمی قصه گو

دیدار در کوالالامپور

نشر چشمه.1396

 

از وبلاگ علی چنگیزی:

کمتر کتابی بوده که مثل کتاب ناصر قلمکاری جذبم کند، هم داستانش برایم جالب بود هم روایت کم نقصی داشت. قلمکاری، قلمی قصه‌گو دارد و قصه نگون بختی خودخواسته مهاجران غیرقانونی را خوب روایت کرده است. تصویر بهشتی خیالی از غرب که به کابوس تبدیل می‌شود. کتاب خوبی بود که از خواندنش لذت بردم.

مسی که طلا نشد.

امیرحسین شربیانی

نشر چشمه

لیلی مجیدی

در طلابازی شاهد هفده روز از زندگی پیمان هستیم، راوی‌ای که در این هفده روز شاید پرتلاطم‌ترین و پیش‌بینی‌ناپذیر‌ترین اتفاقات را از سر می‌گذراند. یک جا که آن آخر داستان پدر از او می‌پرسد آیا دل‌خوشی‌ای دارد یا نه، پیمان هنوز درست نمی‌داند. شاید چون با خودش روراست نیست. دل‌خوشی بزرگ او و دغدغه‌اش اما بازگشت به گذشته است، آن چیزی که در زمان حال گم شده و جایش خالی است. پیمان عاشق بازار است و وقت‌هایی که در بازار قدم می‌زند، روایتش بی‌نقص، تجسم‌پذیر و زنده می‌شود. انگار تو هم به عنوان خواننده عاشق آن مکان آرمانی و رؤیایی می‌شوی که پیمان ازش حرف می‌زند. او به قول خودش در همین بازار بزرگ شده و دوست دارد موقعیت و داشته‌هایش را شبیه به وقتی بکند که با وجود باباجیلی، پدربزرگش، برو و بیایی داشته‌اند، بنزی و راننده‌ای و شکوهی. همه چیز اما درست بر خلاف خواسته‌ی پیمان پیش می‌رود، هیچ کس انگار او را نمی‌بیند، نه شاگرد مغازه که هر روز آقا پیمان آقا پیمان می‌کند، نه مادر که دوستش دارد و بی‌توجه به او دست به فروش مغازه‌ی طلافروشی می‌زند و نه پدر که با وجود کاستی‌ها و سیاهی‌های این سال‌ها دیگر ازش انتظاری نمی‌شود داشت و کمی آن‌طرف‌تر اشکان و زهرا که پیمان خیلی زود بهش دل می‌بازد.

در این هفده روز، پیمان درست بر خلاف مسیری که همیشه آرزوش را داشته پیش می‌رود؛ یعنی درست بر عکس به جای این‌که شبیه باباجیلی شود و از تصویر قمارباز و بازنده‌ی پدر فاصله بگیرد، ناخودآگاه چشم باز می‌کند و می‌بیند که بیش‌تر از همیشه به پدر شبیه شده و کلاه‌برداری شده ابزارش برای این‌که سوار بنز محبوبش بشود تا دختر محبوبش را سوار آن کند. پیمان مدام چشمش به جواهرات و سنگ‌های قیمتی و تزیینی‌ آدم‌هاست، به این توجه می‌کند که اصل‌اند یا بدلی. شاکی ا‌ست از این‌که دخترهای این دوره‌ و زمانه نمی‌دانند اصل چیست، غافل از این‌که خودش قلابی‌ترین زرافشان است، که شاید در عرض چند روز چهره‌ای از خودش نشان می‌دهد که ثابت می‌کند او از باباجیلی فاصله‌ی زیادی دارد.

میان شخصیت‌های طلابازی که در روایت پیمان جان می‌گیرند، علاوه بر پدر و مادر و باباجیلی، که حضوری در زمان حال ندارد، یکی اشکان است و دیگری زهراست که به واسطه‌ی اشکان وارد زندگی پیمان می‌شود. اشکان قرار است آن شخصیت رمزآلود قصه باشد که هم تعلیق ایجاد کند و هم یک جور کششی که آدم بخواهد دوستش داشته باشد. اشکان اما از نظر من خوب و کامل ساخته نمی‌شود. فارغ‌التحصیل جامعه‌شناسی است، به‌ظاهر پول‌دار است و اشاره کند، دخترها برایش سر و دست می‌شکنند. بی‌خیال و خوش است و همیشه دور و برش با دخترها شلوغ است. ساعت اصل رولکسش آن اول داستان چشم پیمان را می‌گیرد و بعد ارتباطی که قرار است به نقطه‌ی خاصی برسد. اشکان علاقه‌ی خاصی به پیمان دارد، از عکس‌های پیمان که توی کامپیوترش دارد، توجه بی‌دلیلش به مغازه و جایگاه طلافروشی پیمان در بازار تا خیلی وقت‌ها شکل حرف‌زدنش، حالت‌های بدنش و چگونگی لمس‌کردن پیمان و در نهایت آن جملات آخر که بهش می‌گوید بیا با هم زندگی کنیم، همه و همه نشان می‌دهد که پیمان چیز بخصوصی برای اشکان دارد. همه‌ی این‌ها اما، چون در ذهن پیمان پررنگ و سؤال‌برانگیز نمی‌شود، به داستان لطمه می‌زند؛ چون یک جا ممکن است ما فکر کنیم پیمان احمق است یا این‌که این چیزها را می‌بیند و بی‌خیال از کنارشان می‌گذرد. این فرضیات نمی‌توانند درست باشند؛ چون ذهن پیمان به‌شدت به جزئیات دقت می‌کند، گاهی حتی فیلسوفانه حرف می‌زند و نمی‌تواند این چیزها را نادیده بگیرد. به‌نظر می‌رسد پیمان در همین مدت کوتاه که از آشنایی‌شان می‌گذرد، گاهی از اشکان توی ذهنش نقل‌قول می‌کند و همین نشان می‌دهد که اشکان برای پیمان مهم است و نمی‌تواند رفتارهای اشکان با خودش را درست نبیند. او حتی در مورد عکس‌ها از اشکان سؤال هم نمی‌کند. پس، اشکان به شکل یک علامت سؤال بزرگ باقی می‌ماند.

زهرا شخصیت دیگری است که پیمان از طریق اشکان باهاش آشنا می‌شود: دختری با ظاهری متفاوت با دخترهای جمع، شبیه کولی‌ها و عاشق خلبانی. دختری که پر از رمز و راز است و به قول پیمان حتی جملات تکراری دیگر دخترها را به‌زبان نمی‌آورد، دختری که آن اول برای پیمان جذابیت نداشته و بعد ناگهان جایگاهش به‌کل عوض می‌شود. زهرا هم همان‌قدر که برای پیمان پررمز و راز است، برای خواننده هم ناشناخته باقی می‌ماند، از خانواده‌ای با ویژگی‌های خاص آمده، برایش خیلی چیزهای عادی زندگی مهم نیستند و سر آخر از ایران می‌رود و تازه بعدتر می‌فهمیم یک سال زندانی بوده. چگونگی علاقه‌‌مندشدن پیمان به زهرا در داستان شاید به علت شباهتی باشد که پیمان میان او و زیبا خانم، آن زن تفنگ‌به‌دست توی عکس می‌بیند. دلیل دیگری شاید نمی‌شود برای این علاقه‌ توی این مدت کوتاه پیدا کرد. شاید این‌جا هم پیمان می‌خواهد زهرا را با اصل چیزی مثل زیبا خانم یکی کند و او را به گذشته‌ای پیوند بدهد که باباجیلی بخشی ازش بوده. اما زهرا هر چقدر هم که ناشناخته باشد، در راستای همان آدم‌هایی قدم برمی‌دارد که پیمان را تنها می‌گذارند و او را نادیده می‌گیرند. شاید رفتن زهرا برای پیمان حکم تیر خلاص را دارد که باور می‌کند چیزی برای ازدست‌دادن ندارد.

جذابیت طلابازی، جدا از ذهن پرگو و فعال راوی‌اش، از آن‌جا بیش‌تر می‌شود که پدر از آن تصویر سیاه و ظالم کمی فاصله می‌گیرد. این فاصله البته خیلی کم است و ای کاش ما پدر را بیش‌تر می‌دیدیم در قالب خودش و در روزهای بهترش، که کمی خاکستری باشد. اما آن‌جا که کم‌کم پیمان کنجکاو است بداند پدر دارد چه‌کار می‌کند و چه بلایی سر خودش آورده، داستان ریتم خوبی می‌گیرد و به‌نظر می‌رسد پیمان از آن سرگردانی و نوسان میان گذشته و حال بیرون می‌آید و تمرکزش روی زمان حال قرار می‌گیرد. آن‌جا که با یک تعلیق خوب وارد باشگاه بیلیارد می‌شود و روایت خیلی زیرکانه به سمتی می‌رود که پیمان پدر را از نیم‌رخ می‌بیند که غرق بدهی ا‌ست و باز بازی می‌کند و باز می‌بازد. قشنگی ماجرا به این است که در ادامه می‌فهمیم تورج هم متوجه حضور پسرش در آن اتاق بوده که شاهد باخت چندباره‌ی پدر است. بعدتر که پدر دچار توهم می‌شود، پیمان دیگر فراموش می‌کند این همان تورج سابق است که همه چیز، همه‌ی بدبختی‌ها را تا به حال به پای او می‌نوشته. آن بخش‌های طلابازی که مربوط به تغییر رابطه‌ی پدر و پسر است خیلی خوب درآمده، به‌خصوص بخش آخر که بازی تخته‌نرد این دو است خیلی دلنشین است، شاید انگار خواننده نفس راحتی می‌کشد و کمی از تنهایی‌ها و حسرت‌های پیمان جدا می‌شود. در این بخش، تورج مشکلش را در حرف‌زدن ندارد که البته دلیلش مشخص نیست و مثل پدری معمولی که درگیر مواد و توهم و باخت و بدهکاری نیست، با پسرش درددل می‌کند و از شکوهی می‌گوید که همیشه ازش بیزار بوده و از جایگاهی در خانواده‌ی پدرش حرف می‌زند که هیچ وقت جایگاه او نبوده. بخش آخر پیوند پیمان و تورج است، پیمانی که تا توانسته از تورج فرار کرده و بیزار بوده و حالا مثل او بازنده است و دلش یک دست بازی دیگر می‌خواهد. شاید حالاست که کم‌کم می‌فهمد کیمیاگرها برای تبدیل مس به طلا، هیچ گاه کار ساده‌ای پیش رو نداشته‌اند.

منبع: انجمن 51 رمان

درباره‌ی رمان «دریای خاکستری» نوشته‌ی مولود قضات

نسل‌هایی در پی هم

نسل‌ها در پی هم روزگار می‌گذرانند. هر نسلی به طور معمول با سه نسل در طول زندگیش هم زمان است و رمان دریای خاکستری تقابل‌ نسلی را از نگاه دختری به نام درنا بیان می‌کند. در این داستان، هر نسل  ویژگی‌های خودش را دارد که با عوامل مختلف محیطی، سیاسی، اجتماعی، و روابط بین نسلی به وجود می‌آید و باعث تشخص دادن و ارتباط ذهنی بین افراد آن نسل می‌شود. این تشخص با این که ویژگی‌های یک نسل را روشن می‌کند و گاه همپوشانی با ویژگی‌های نسل قبلی و بعدی دارد اما خود به تنهایی باعث جدایی و فاصله‌ بین آن‌ها می‌شود. مانند چیزی که در این داستان بین مادربزرگ، صدری، زری، و درنا موجود است. ابژه‌های هویت سازی که به هر کدام از این سه نسل معرفی شده متفاوت است.

 مادربزرگ فرهنگی روستایی و طبقاتی دارد. در طول داستان مدام بین خانواده و دیگران مرز بندی می‌کند. هویت مادربزرگ به عنوان خان‌زاده و با این طبقه‌بندی شکل گرفته و خط کشی‌هایش خانواده‌ را جدا و متمایز از دیگران می‌داند، خواه این بیگانه فامیل باشد یا مریم خانمِ، همسایه. در امتداد همین هویت است که آفریدون را در نوجوانی از خود می‌راند و با وجود حسرتی که از این موضوع دارد در ادامه‌ی زندگی برای پسرش هم، بین پریچه و زری، زری را انتخاب می‌کند. این نگاه از گذشته به زمان حال می‌رسد و برای درنا هم کاظم را نمی‌پسندد و مدام به شکل‌های مختلف این موضوع را تذکر می‌دهد.

جوانی صدری و زری جان با وقایع قبل از انقلاب هم زمان بوده. وقایعی که به شکل‌های مختلف در این نسل ایده‌ آل گرایی را گسترش داده. این ویژگی در زری جان حسی را به درنا منتقل می‌کند که به نظر می‌رسد زری جان شباهت بین خودش و او را کسر شان می‌داند. در مورد صدری چند جا این مطلب را به وضوح می‌شود دید، مثلا، در صحنه‌ای که به دیوار اتاق دخترش پوستر ملکه زیبایی را می‌چسباند و از او انتظار مشابهت با آن را دارد یا جایی که از وضعیت مدرسه می‌گوید و حتی در زمانی که از وضعیت پریچه و ازدواجش با حسن حرف می‌زند.

هرچند ویژگی‌های نسلی به هر نسل تشخص می‌دهد اما این ویژگی‌ها در نسل‌های قبلی و بعدی نه به صورت غالب ولی به هر حال ادامه می‌یابد. مثلا نگاه صدری و زری جان به بانو و خانواده‌اش که از نوع نگاه مادربزرگ است یا پنهان کاری مادربزرگ درباره‌ی داشتن بیماری صرعش که مثل نگاه صدری و زری جان انگار حاضر نیست نقصی را بپذیرد، هر چند به قیمت عذاب وجدان دائمی پسرش باشد. این ایده‌ال گرایی در درنا هم هست، به این صورت که مشکل بزرگی با پای سید سالم دارد و هویت او را تحت سیطره‌ی این پا می‌بیند. هر کدام از این ویژگی‌ها با وجود حضور دائمی به نسبت زمان زندگی شدت و ضعف می‌گیرند. مثلاً، مادربزرگ در مواجهه با بیماری درنا پذیرنده‌تر از زری جان و صدری است یا درنا نسبت به پذیرش پای سید سالم حاضر است با دیدن این نقص آن را بپذیرد.

در تمام طول این داستان تا زمانی که صحبت از هویت نسل‌های دیگر است مشکل خاصی ایجاد نمی‌شود اما نوبت که به درنا می‌رسد با این که او مدام در حال صحبت از همه چیز است و ما می‌بینیم که به شکل‌های مختلف مادربزرگ، صدری، زری جان، و حتی افراد غریبه را معرفی می‌کند اما جایی که مربوط به معرفی هویت نسل خودش می‌رسد سکوت می‌کند، چرا که تمام مشکل درنا با اطرافیانش سر همین موضوع است. درنا شناختی از هم نسلانش ندارد. در کودکی جلوی بازی او با هم سالانش گرفته‌ اند و این ارتباط قطع شده. در محیط مدرسه درنا به دلیل بیماری خود به خود از سمت دیگران کنار گذاشته می‌شده و پدر و مادرش هم در این کنار گذاشته شدن مدام نقش داشته اند. این جدایی باعث شده درنا شناخت چندانی از همسالانش نداشته باشد و در طول داستان هم هیچ دوستی برایش نمی‌بینیم. حرف زدن با امیرعلی برای درنا جالب است و تنها راه برای آشنایی با هم‌نسلانش است اما این ارتباط هم مدام از سمت امیرعلی پس زده می‌شود. این موضوعات او را به کسانی همچون بانو و مریم خانم نزدیک می‌کند، افرادی از نسل‌های قبلی که به دلیل ارتباط با مادر و پدر و مادربزرگ برایش شناخته شده‌تر هستند. درنا از این تسلط و دوری مدام عصبانی است. دلیل فرارش از خانه، شاید، نه فقط عشق به کاظم که فرار از این تسلط خانواده است. این تسلط نه فقط از طرف صدری و زری جان که از طرف مادربزرگ هم اعمال می‌شود. در نتیجه زمانی که مادربزرگ فوت می‌شود ما بی‌تابی‌ای را که انتظار داریم، و حتی خود درنا انتظار دارد، از او نمی‌بینیم. این موضوع در مواجهه با بیماری زری جان هم صادق است. در مطب دکتر، تمام توجه درنا نه به بیماری مادر که به اشاره‌ی دکتر به وجود تشابه بین خودش و زری جان است. در اواخر داستان هم، همین موضوع را در رابطه با بیماری صدری در رفتار درنا می‌بینیم. انگار، هر کدام از این وقایع در ناخودآگاه درنا راهی است که او را از سلطه‌‌ی خانواده می‌رهاند و می‌تواند روزنه‌ای باشد برای آشنایی تازه و ساختن هویت مشترک با نسل خودش.

 نویسنده به خوبی با ساختن شخصیت درنا مشکل هویت جمعی را در نسلی که کودکی خود را در جنگ گذرانده‌اند بازسازی کرده است. نسل بعد از انقلاب یک شکاف درون نسلی به دلیل جنگ دارد و یک شکاف هم با نسل قبلی.  بیماری جنگ، مانند بیماری صرع درنا، در کودکی و نوجوانی آنها شکلی از نامتعارف بودن و نیاز به حمایت را در آن‌ها ایجاد کرده است. حمایتی که گاه ناخواسته ولی از روی عادت به این نسل تحمیل ‌می‌شود. نگاه کودکان بعد از جنگ هم به این نسل بیگانه است و به شکلی پذیرای آن‌ها نیست. نسل درنا، و به طور کلی کودکانی که درگیر جنگ بوده‌اند، نیاز به ساختن هویت خود را نه در روابط که در اشیا پیدا کرده‌اند. امروزه هم با گذشت زمان، همچنان علاقه به اشیا‌ی نوستالوژیکال در بین این نسل به شدت دیده می‌شود که  مشابه همان علاقه‌ی افراطی درنا به ضبط صداها روی نوار و یا عکس‌های قدیمی است. اشیایی که باید یاد‌آور هویت جمعی یک نسل باشد، خود به هویت  یا به کالایی تبدیل شده که می‌تواند تصاویر، موقعیت‌ها، و صدای افراد مطمئن گذشته را یادآوری کند و کم‌کم به جای گذشته تبدیل به بخشی از زمان حال شود.

 با گذشت زمان و پیر شدن نسل قبل از انقلاب و حمایت کننده، مشابهانِ درنا در تلاش برای پیدا کردن راه و روش اجتماعی شدن هستند و برای این منظور به دنبال کشف دوباره‌ی زندگی با هم‌نسلان و همین‌طور متولدین سال‌های بعد می‌شوند؛ البته اگر بتوانند بندهایی را که به گذشته وصلشان کرده تا حدودی پاره کنند.

سنگ، قیچی، کاغذ

یادداشتی بر روزهای ناکوک 

سنگ، قیچی، کاغذ

 داستان روزهای ناکوک نوشته خانم مرضیه صادقی را مریم پرند به شکل اول شخص، من راوی، روایت می‌کند. او کارگر شرکت داروسازی در جاده مخصوص کرج است. در همان چند خط ابتدایی می‌فهمیم که با داستان روزهای تکرای یک زن شوهردار، شاغل با دو تا دختر کوچک طرف هستیم. اغلب در این گونه رمان‌ها برای پیدا کردن خط اصلی داستان می‌توان  واژه‌های پرتکرار را پیدا و دنبال کرد. در این رمان، « ساعت » و« نامه»  زیاد تکرار شده اند. که به هر کدام می‌پردازیم.

 تکرار واژه« ساعت» تکراری بودن روزهای راوی و درگیریش را با زمان نشان می‌دهد. ساعتی که، از نظر مریم پرند، باید زدش روبروی توالت. ساعتی که خواب نمی‌ماند. ساعتی که همه‌اش دارد یادآوری می‌کند که دیر شده، چه روی مچ باشد چه روی میز و دیوار و گوشی. عقربه‌هایی که نمی‌ایستند سر جایشان و هیچ‌وقت مثل لحظه‌ی قبل نیستند.

 نامه و ساعت دست‌آوردهای تمدن و مدرنیته هستند. دنیای مدرنی که کار زنان و مردان مساوی است اما حقوقشان نه. اما اگر بخواهیم دنبال یک سرنخ را بگیریم و به ناکوکی روزهای مریم پرند برسیم، به نظرم آن سرنخ، اول نامه است و بعد ساعت.

مریم پرند خسته شده از کار و بیشتر خسته شده از غرغرهای منصور و از سنگ انداختن‌هاش و به امید بهتر شدن رابطه‌اش، به امید برگشتن روزهای خوش گذشته حاضر است از بگو بخندها، روابط اجتماعی و پول شرکت دست بکشد.

« ... فعلاً حرفی نمی‌زنم. می‌خواهم خوشحالش کنم. خیالش را راحت کنم از چیزهایی که چند سالی است فکرش را درگیر کرده و هی حرفشان رامی‌زند. فعلاً حرفی نمی‌زنم. کار که تمام شد، میوه و شیرینی می‌خرم، چای دم می‌کنم، خورشت قورمه سبزی می‌پزم، خانه را تمیز و مرتب می‌کنم تا وقتی که در را باز کرد، جا بخورد و هی بو بکشد .... خیلی وقت است از این کارها نکرده‌ام.» ص ۱۱، پا دوم.

و نامه استعفایش  را می‌نویسید.

« مدیر محترم تولید

با احترام به عرض می‌رسانم این جانب با پانزده سال سابقه‌ی کار از تاریخ 07/07/1370 تا امروز با جان و دل مشغول کار بوده‌ام. در حال حاضر با توجه به مشکلات شخصی نمی‌توانم به کار ادامه دهم. لذا از شما خواهشمندم است با استعفای این جانب و پرداخت حق سنوات موافقت فرمایید.

قبلاً از همکاری شما متشکرم» فصل 2.

رد نامه را که بگیریم می‌رسیم به قادری و مدیر کل. قادری رییس قسمت است. مردی موفق در کنترل با انضباطی خشکی و مکانیکی و مخالف کارکردن زن‌ها. مریم یادش می‌آید که قادری تقاضا داده دیگر هیچ مادری را برای بسته‌بندی استخدام نکنند، چون فکر می‌کند کارآیی‌شان کم است و کسری کار دارند.

مریم پرند نامه استعفاء را داده اما هنوز تردید دارد. حس می‌کند تکه‌ی بزرگی از از روزها و لحظه‌هاش را ریخته بیرون. پانزده سال دوستی‌ها و بگو و بخند‌ها و کار مفیدش در همین شرکت بوده.  شاید ابتدا چندان رضایت نداشته برود آن سر شهر کار کند اما منصور راضی بوده و مریم حرف‌شنو هم قبول کرده تا دوش به دوش شوهرش چرخ زندگی را بگرداند. حالا پانزده روز فرصت دارد نامه استعغاء را پس بگیرد. پس سرنوشت داستان و نامه تا پانزده روز باید معلوم شود. این محدودیت زمان یکی از ویژگی‌های رمان‌های مدرن است. . اما مریم حرف‌شنو این بار شک می‌کند و وقتی قادری  می‌گوید:

« خوبه که داری می‌روی» ص 60، سطر آخر.

 می‌افتد سرلج و یک برگه کاغذ از روی میز قادری بر می‌دارد و انصرافش را از استعفاء می‌نویسد.ص 62، سطر 11 .

نامه یعنی ما می‌توانیم با هم حرف بزنیم. می‌توانیم دعوا نکنیم و از راه منطقی مشکلات را حل کنیم. حالا اگر این نامه‌ها در جامعه‌ای مردسلاری نوشته شود که سنگ بناش زور و باید و نباید است، سرنوشتشان چه می‌شود؟ در این جنگ قدرت کدام طرف پیروز می‌شود؟

منصور حرفش را با فشار روی مریم می‌زند، توی خانه کمک نمی‌کند، بچه ها را نمی‌برد تا سرویس، غرغر می‌کند. مهمان ناخوانده دعوت می‌کند، با دوستان مریم نمی‌جوشد، پدر و مادرش را واسطه می‌کند تا مریم بنشیند توی خانه اما مریم فقط نامه می‌نویسید. برای استعفاء، برای پس گرفتن استعفاء، برای مهد کودک برای مدیر کل و...

مریم برای مسئولین مهدکودک هم  بارها نامه نوشته. نظر و پیشنهاد داده، انتقاد کرده اما به جایی نرسیده. بچه‌ها هر روز با گریه می‌روند مهدکودک و مریم راه حلی برایش پیدا نمی‌کند. سرنوشت نامه‌اش را هم نمی‌داند. وقتی  چشم ژینا توی مهد آسیب می‌بیند نامه اعتراضش را خودش می‌برد برای مدیریت تا شاید مدیر عامل را هم ببیند.ص91 ، سطر آخر. قادری عصبانی می‌شود. ص 110 و 111و دعوا بالا می‌گیرد. مریم پرند نمی‌خواهد بازنده باشد. اما قادری از قدرتش استفاده می‌کند و می‌سپرد به نگهبان که پرند را راه ندهند. این بار مدیر امور اداری از نامه نویسی مریم شاکی است:

 « ...بدون اجازه‌ی رییس قسمت، بدون اطلاع مدیر و مافوق، بدون ارجاع به من، یک راست نامه را به اتاق مدیر عامل برده‌اید که چی؟... نامه را پس بگیر و ما هم همه‌ی بی دقتی‌ها را نادیده می‌گیریم .»

اینجا آدم فکر می‌کند اگر حرف مدیر حسابی است چرا یک نامه نمی‌گذارد روی نامه‌ی او و توضیح نمی‌دهد برای مقام بالاتر؟ چرا ناراحت است از کار مریم؟ انگار می‌ترسد که این سیستم، روش مریم را قبول کند و شرکت بشود هر کی هرکی! یعنی جوری بشود که هر کس ناراحت است نامه بنویسد و دیگر نشود جلوش را گرفت و سیستم تغییر کند به سمت نامه نویسی. می‌ترسد که مریم باعث عوض شدن اوضاع شود. انگار نامه پاشنه‌ی آشیل ارکان قلدری و زورمداری جامعه مردسالار است.

و مریم که از ابتدا یک خشم فرو خورده دارد، وارد مبارزه می‌شود و حریف می‌طلبد:

« اگر نامه را پس نگیرم؟»

مریم تا حالا جنگ نداشته، فقط حرف داشته اما حالا دیگر اوضاع برای او هم عوض می‌شود.

و یک بار دیگر سرنخ‌ها را مرور می‌کند، مبادا آدرس ها اشتباه شوند.

« همه چیز مثل سابق. غیر از چشم رژینا. غیر از نامه‌ی من و قادری. غیر از منصور... خیلی چیزها فرق کرده و فرق می‌کند.، مثل ساعت که عقربه‌هاش یک جا نمی‌ایستند. هی می‌روند رو به جلو، مگر اینکه خراب شده باشند... مثل این نامه که می‌آید طرفم.» ص۱۳۱.

البته در اینجا ما نمی‌فهمیم یعنی مریم به ما  نمی‌گوید که نامه را بر می‌دارد یا نه؟ و پس از یک بی خبری یازده صفحه ای، تاص ۱۴۳، می‌فهمیم که شکایت را پس نگرفته. در پایان منصور نامه‌ی انصراف مریم پرند را وتو می‌کند. از حقش استفاده می‌کند و به مدیر عامل می‌گوید که دوست ندارد همسرش کار کند. سرانجام، ساعت ها زنگ نمی‌زنند.

« صبح هیچ ساعتی زنگ نزد. ساعت‌ها مرده بودند. برای همین بیدار نشدم. منصور هم بیدارم نکرد. یادداشتی گذاشته بود روی دراور.

«اولین روز خانه نشینی خوش بگذرد.»

 نامه‌های مریم پرند یکی نمی‌رسد. یکی می‌شود مایه‌ی دردسرش و یکی وتو می‌شود. نامه‌ی منصور هم واقعاً نامه نیست بکله به نوعی مسخره کردن مریم است. منصور به روش مریم خواسته بگوید، ما مردها هم بلدیم نامه بنویسیم اما فقط وقتی پیروز شده ایم این کار را می‌کنیم. می‌خواهد بگوید این است عاقبت زن خیره‌سر! مریم اما نمی‌تواند، یا نمی‌خواهد مقابله به مثل کند و منصور را وتو کند چون مادر است و زن است،  حکمش از اول صادر شده بوده.

 مریم خانه نشین شده است اما نه قورمه سبزی درست کرده و نه خانه را تمیز کرده.

«دستکش را در می‌آورم و می‌اندازم روی ظرف‌های منتظر... می‌روم حمام. با همان لباس‌های خانگی می‌روم زیر دوش. شیر را باز می‌کنم. آب پخش می‌شود و دورتادورم را می‌گیرد....می‌آیم بیرون. پاهام می‌گذاردم جلوی گاز... اینجا خیلی کوچک است. خیلی. هوا نیست. آشپزخانه دور سرم می‌چرخد و نمی‌گذارد نفس بکشم. پنجره را تا آخر باز می‌کنم. هوا نه نسیم دارد نه گرما.» ص۱۶۲

 در جهان مردسالار مبتنی بر زور و باید و نباید سنگ بر همه چیز پیروز است. برخلاف دنیای بازی‌ که کاغذ بر سنگ پیروز بوده و فقط منطق قیچی می‌توانسته کاغذ‌ها را ببرد. مریم فقط در دنیای کودکانش واقعاً خوشحال و راحت است. دنیایی که عدالت دارد و می‌شود روزجهانی آشغال‌خوری و بادکنک‌ها را جشن گرفت. دنیایی که مریم در آن نفس می‌کشد و تجدید قوا می‌کند. مریم پرند باز پناه می‌برد به جهان کودکانه‌ی خودش و با ژینا و روژینا، سه تایی،  برای عروسک‌ها جشن می‌گیرند درحالی که مسیر نامه‌ها بسته است و گیرنده ها گم شده اند. 

مولود قضات

سفر شب بهمن شعله‌ور

سفر شب بهمن شعله‌ور از آن کتاب‌هایی است که جدا از ارزش داستانی از نظر تاریخی برای ما مهم است. در پرسه‌های شخصیت‌های این رمان تهران را در اواخر دهه‌ی چهل و پنجاه می‌بینیم؛ از دربند تا شهر نو. آن‌چه در پوسته‌ی کاراکترها تجربه می‌کنیم بسیار واقعی و ملموس است. سفر در زمان و پرسه زدن در خیابان‌های تهران قدیم اولین و تاثیرگذارترین تصویر سفر شب است. البته از نظر تکنیکی رمان در جاهایی دچار خبط نظرگاه  می‌شود و در جاهایی نیاز به بازنویسی و ویرایش احساس می‌شود. ولی در نگاه کلی در سفر شب لحن، تیپ و طبقه‌ی مختلف افراد به خوبی ساخته شده، مکان‌ها به روشنی به تصویر کشیده  شده و دیالوگ‌ها قوی و کم‌نقص‌اند. خط روایی داستان حول زندگی شخصیت «هومر» مثل پرسه‌هایی که در تاریکی شب می‌زنیم، نامنظم است و گاهی به بیراهه می‌زند ولی در نهایت به نقطه‌ی پایان می‌رسد؛ به صبح...

بهاره ارشدریاحی