بیمترسک
نویسندهی میهمان: زری نعیمی

علی غبیشاوی
انتشارات نگاه
سال چاپ: 1392
128 صفحه
5000 تومان
ساخت رمان، دو بخشی است. در بخشی از آن دو دانشجو قرار گرفتهاند. نیمهی کوچکتر رمان در دست آنهاست. این دو از طرف کمیتهی انضباطی توبیخ و تهدید شدهاند به اخراج. حالا در دانشگاه نیستند. در بیابان برهوتاند. به مدد جناب استاد حنیفنژاد. دانشجویان میگویند یک جور گروکشی. آنها را فرستاده به بیابانهای جنوب برای خاکشناسی تا در ازایاش حکم تجدیدنظر را از کمیتهی انضباطی بگیرد. دانشجویان در گفتوگوهایشان جناب استاد را این گونه توصیف میفرمایند: «حنیفنژاد هفت خطتر از آن است که به همین راحتی سرش کلاه برود و وقتی بفهمد چه کار کردهایم... بلایی به سرمان میآورد که تا پنج سال نتوانیم از پنج کیلومتری هیچ دانشگاهی رد شویم.»
در بخش دیگر رمان، که حجم چند برابری نسبت به بخش دانشجویان دارد، روایت به دست پیرمرد بیابانی میافتد. او درست وسط بیابان و خاک و ویرانی ایستاده است. در دیدار اول، همچون بلایی آسمانی با خشم و خروش بر دانشجویان و پاترولشان نازل میشود. تا آنها وسط شادی و بزن و برقص دو نفرهشان، از ترس کُپ کنند. پیرمرد، بلافاصله بعد از اولین حمله و تهدید، نقش شهرزاد قصهگو را برعهده میگیرد. همراه با فانوس و اسلحهای در دست. این دو پارهی روایت، از آغاز تا پایان هم چنان دوپاره میمانند، هیچ خط ربطی داستانها را به هم متصل نمیکند. جز مکان و فضا. نه قصهها و افسانههای واقعی و غیرواقعی پیرمرد ربطی به آنها دارد و نه موقعیت آنها ربطی به داستان پیرمرد.
پیرمرد از روستای صویله میگوید و چهار تلویزیونش و جذابیت برنامههای آن: «صبح را جلوی تلویزیون به شب میدوختند. اما وقتهایی که هیچ کانال عراقی یا کویتی یا قطری کارتون نداشت، همه جور برنامهای را تا ته شب تماشا میکردند و این پدرها بودند که باید هر شب، اجساد خوابزدهی آن نیموجبیها را از خانه شرهان قلمدوش میکردند و میبردند.»
پیرمرد از ماجراهای مختلف و بیارتباط آن روستا میگوید. از درگیریهای قومی و طایفهای و فامیلی، از شیخ بدران و شیخ غصبان و شیخ حمدان. از ماجراهای طولانی آمدن برق به روستا و بعد سیمدزدیهای شبانه و...
پیرمرد گویا مثل اکثر نویسندگان جدیدالولاده، خودش را شهرزاد پنداشته و دچار توهمات مالیخولیایی شده است. چون به روایت دانشجویان و متن مستند روایت خود پیرمرد، تنها کاری که میتوان موقع شنیدن داستانها مرتکب شد، کلافه شدن و چرت زدن است. برعکس نویسندگان جدید پیرمرد میداند اگر شنوندگان به اختیار خودشان باشند، اصلاً پای قصههایش نخواهند نشست. برای همین زمان قصهگویی اسلحه را فراموش نمیکند. با زور و ارعاب اسلحه آنها را مجبور به شنیدن میکند. بهتر است از زبان دانشجویان بشنویم: «پیرمرد ته سیگار اولش را که با زبان خاموش کرد پنکه را دوباره روشن کرد و تکیه داد به قنداق تفنگش و رو به ما... شروع کرد به حرف زدن. همین طور یک بند مثل اخبار رادیو میگفت و جلو میرفت.» اگر میخواهید بدانید بخش اعظم این رمان چگونه نوشته شده است، بعد از نگاه کردن به اسلحهی پیرمرد به این جملهی دانشجویان دقت داشته باشید: «مثل اخبار رادیو»، نه حتی تلویزیون. «میگفت و جلو میرفت و حواسش به پلکهای سنگین شدهی ما نبود. رضا که رسماً داشت چرت میزد... ترس از لحن جدی و تفنگ پیرمرد، هر چه بود جرأت نداشتیم بگوییم خفه شود و گورش را گم کند و برود. خودش اما گرم شده بود و فقط حرف نمیزد. هر چند جمله یک بار نیمخیز میشد و با اشارهی سر و دست و تفنگ میخواست مطمئن شود که حواسمان پیشاش است.»
مطمئن هستم دیگر نیازی به نقد و نظر من نیست. دانشجویان خودشان رمان علی غبشیاوی را نقد کردهاند.
سومین دورهی جایزهی ادبی بهرام صادقی