عامه پسند

چارلز بوکفسکی
ترجمه ی پیمان خاکسار
198 صفحه
نشر چشمه
چاپ پنجم:1390
5200 تومان
قصه از آنجا آغاز می شود که کارآگاه میانسال،نیک بلان، توی دفتر کارش نشسته و زنی بهش زنگ می زند و از او می خواهد سلین را براش پیدا کند. همان سلین ِ معروف را، با وجودی که سلین دیگر مرده است. زن خودش را خانم مرگ معرفی می کند و از همان صفحه ی اول کتاب، خواننده با داستانی رو به رو می شود که نامتعارف است، رئال نیست.
قصه ی پیدا کردن سلین برای پول، می شود دغدغه ی کارآگاه داستان. اما این تنها راه پولدار شدن او نیست. نیک بلان با هزارتویی مواجه می شود که زنجیره ای از اتفاقات عجیب و غریب است. اتفاقاتی که همه برای رخ دادن اتفاقات قبلی، اجتناب ناپذیرند. او مجبور است برای پیدا کردن سلین، گنجشک قرمز را پیدا کند، برای پیدا کردن گنجشک قرمز، زاغ سیاه زن یکی از موکل هاش را چوب بزند و سرانجام این هزارتو پیچیده و پیچیده تر می شود.
نیک بلان موجودی بسیار افسرده است. در تمام طول داستان با آدمی تنها، بی انگیزه، تلخ و به ظاهر بددهان رو به رو هستیم که سر صبحی توی بارهای مختلف، انواع مشروبات الکلی را سفارش می دهد و اغلب اوقات مست است. گاهی این افراط در نوشیدن الکل، به قدری زیاد می شود که خواننده احساس می کند خودش الکل زیادی خورده و حالا سردرد بعد از مستی آمده سراغ اش. یک جاهایی برای من که این طور بود، یک جاهایی ادامه ی داستان برام غیرقابل تحمل بود. تحمل این همه فلاکت و ذره ذره مردن را نداشتم. بس که این آقای نیک بلان خودش را دوست نداشت و زده بود به سیم آخر.
بوکفسکی را من از شعرهاش شناخته بودم. عامه پسند اولین رمانی بود که ازش خواندم و البته آخرین داستانی بود که پیش از مرگش چاپ شد. این طور که می گویند شباهت های زیادی میان شخصیت اصلی کتاب و بوکفسکی بوده است. من اما دوست داشتم این مساله را فراموش کنم و خیال کنم نیک بلان یکی بوده و همان یکی هم مانده.
عامه پسند در تک تک سطورش، طنزی دارد که خیلی جاها آدم را به خنده می اندازد. اما سرآخر آن قدر تلخی این طنز، ته ذهن آدم می ماند که فراموش می کند با اثری که یک جاهایی کاملن فانتزی است، برخورد کرده است. عامه پسند نهایت تنهایی و بی کسی و بی حالی ِ آدمی است که یک جاهایی با وجود این که چیزی برای از دست دادن ندارد، دست و پا می زند که از باتلاق بیاید بیرون. یک جاهایی پیروز هم می شود اما سرآخر، آن همه دویدن ها و پلیس بازی ها و درگیری ها، به فرو رفتن در باتلاق و نابودی می انجامد. شکلی از نابودی که آدم از خودش می پرسد چرا این همه دیر رخ داده؟ چرا بعد از این همه کش و قوس؟ چرا درست زمانی که از تمام موانع گذشته و رسیده به هدف؟ انگار که هدف، همان نابودی بوده و آدم برای تمام شدن، این همه سگ دو زده. خیال نمی کنید این قصه کمی آشناست؟
"خب که چی؟" یکی از پرسش هایی بود که بعد از خواندن عامه پسند مدام توی سرم تکرار می شد. و سرآخر غم و سنگینی که کتاب، انگار نه تنها به ذهن، بلکه به جسم ام منتقل کرده بود.غمی که حتا با دیدن جلد کتاب، دوباره می آید سراغم.








سومین دورهی جایزهی ادبی بهرام صادقی