عامه پسند

چارلز بوکفسکی
ترجمه ی پیمان خاکسار
198 صفحه
نشر چشمه
چاپ پنجم:1390
5200 تومان

قصه از آنجا آغاز می شود که کارآگاه میانسال،نیک بلان، توی دفتر کارش نشسته و زنی بهش زنگ می زند و از او می خواهد سلین را براش پیدا کند. همان سلین ِ معروف را، با وجودی که سلین دیگر مرده است. زن خودش را خانم مرگ معرفی می کند و از همان صفحه ی اول کتاب، خواننده با داستانی رو به رو می شود که نامتعارف است، رئال نیست.
قصه ی پیدا کردن سلین برای پول، می شود دغدغه ی کارآگاه داستان. اما این تنها راه پولدار شدن او نیست. نیک بلان با هزارتویی مواجه می شود که زنجیره ای از اتفاقات عجیب و غریب است. اتفاقاتی که همه برای رخ دادن اتفاقات قبلی، اجتناب ناپذیرند. او مجبور است برای پیدا کردن سلین، گنجشک قرمز را پیدا کند، برای پیدا کردن گنجشک قرمز، زاغ سیاه زن یکی از موکل هاش را چوب بزند و سرانجام این هزارتو پیچیده و پیچیده تر می شود.
نیک بلان موجودی بسیار افسرده است. در تمام طول داستان با آدمی تنها، بی انگیزه، تلخ و به ظاهر بددهان رو به رو هستیم که سر صبحی توی بارهای مختلف، انواع مشروبات الکلی را سفارش می دهد و اغلب اوقات مست است. گاهی این افراط در نوشیدن الکل، به قدری زیاد می شود که خواننده احساس می کند خودش الکل زیادی خورده و حالا سردرد بعد از مستی آمده سراغ اش. یک جاهایی برای من که این طور بود، یک جاهایی ادامه ی داستان برام غیرقابل تحمل بود. تحمل این همه فلاکت و ذره ذره مردن را نداشتم. بس که این آقای نیک بلان خودش را دوست نداشت و زده بود به سیم آخر.
بوکفسکی را من از شعرهاش شناخته بودم. عامه پسند اولین رمانی بود که ازش خواندم و البته آخرین داستانی بود که پیش از مرگش چاپ شد. این طور که می گویند شباهت های زیادی میان شخصیت اصلی کتاب و بوکفسکی بوده است. من اما دوست داشتم این مساله را فراموش کنم و خیال کنم نیک بلان یکی بوده و همان یکی هم مانده.
عامه پسند در تک تک سطورش، طنزی دارد که خیلی جاها آدم را به خنده می اندازد. اما سرآخر آن قدر تلخی این طنز، ته ذهن آدم می ماند که فراموش می کند با اثری که یک جاهایی کاملن فانتزی است، برخورد کرده است. عامه پسند نهایت تنهایی و بی کسی و بی حالی ِ آدمی است که یک جاهایی با وجود این که چیزی برای از دست دادن ندارد، دست و پا می زند که از باتلاق بیاید بیرون. یک جاهایی پیروز هم می شود اما سرآخر، آن همه دویدن ها و پلیس بازی ها و درگیری ها، به فرو رفتن در باتلاق و نابودی می انجامد. شکلی از نابودی که آدم از خودش می پرسد چرا این همه دیر رخ داده؟ چرا بعد از این همه کش و قوس؟ چرا درست زمانی که از تمام موانع گذشته و رسیده به هدف؟ انگار که هدف، همان نابودی بوده و آدم برای تمام شدن، این همه سگ دو زده. خیال نمی کنید این قصه کمی آشناست؟
"خب که چی؟" یکی از پرسش هایی بود که بعد از خواندن عامه پسند مدام توی سرم تکرار می شد. و سرآخر غم و سنگینی که کتاب، انگار نه تنها به ذهن، بلکه به جسم ام منتقل کرده بود.غمی که حتا با دیدن جلد کتاب، دوباره می آید سراغم. 

نفرین ابدی بر خواننده این برگ‌ها

نفرین ابدی بر خواننده این برگ‌ها
مانوئل پوییگ
ترجمه‌ي احمد گلشیری
نشر آفرینگان
چاپ اول: 1379
318 صفحه

اولین بار کتاب نفرین ابدی بر خواننده این برگ‌ها را زمستان هشتاد و دو – یک‌نفس- خوانده بودم.
 دلایلی شخصی، برآمده از شیوه‌ی منحصر به فردِ روایت در این رمان پست‌مدرن، برآنم کرد باز بخوانمش. این‌بار هم در یک یا دو نشست، بی‌وقفه خوانده شد نه به دلیل روانیِ داستان که بیشتر به سبب کشف‌ها و تعلیق‌های پیاپی آن.داستاني که روی اصل عدم قطعیت حرکت می‌کند و هیچ زمین سفتی برای پا گذاشتن نمی‌سازد.هیچ شنیده‌ای اطمینان‌پذیر نیست چرا که مدام گفته‌ها خودشان را نقض می‌کنند.جهان داستان پر است از طرح این پرسش که « حالا این راسته یا دروغه؟خیاله یا واقعیت؟»
خیلی‌ها بر این باورند که اگر مرگ زودهنگام نویسنده‌ی آرژانتینی این داستان- مانوئل پوییگ- رخ نمی‌داد، ادبیات قرن بیستم از داستان‌های خوبِ بیشتری پر می‌شد. یکی از نکته‌های کنجکاوی‌برانگیز درباره‌ی مانوئل پوییگ این است که او در سینه‌سیتای رم،با دسیکا در کلاس کارگردانی و با زاواتینی در کلاس فیلم‌نامه‌نویسی هم‌درس بوده. دانستن این نکته خواننده را با پیش‌فرضی به گشایش داستان فرا می‌خواند که نشان از قدرتِ گفتار دارد. گو این‌که پس از چند صفحه خواندن، روشن خواهد شد همه‌ی آن‌چه پیش رو قرار دارد، فقط گفتار است و گفتار.
دعوت می‌شویم به خواندن گفت‌و‌گویی بین آقای رامیرز و لری که در همان چند خط اول داستان، نام‌هایشان را به ما می‌گویند. همراهشان حرکت می‌کنیم،در گشت و گذاری که پیرامون هر چیزی می‌چرخد: از توصیف یک رستوران تا وضعیت سیاسی‌ و فکری‌شان. بدون این‌که مطمئن باشیم آن‌چه را می‌خوانیم تا چه اندازه قطعی و روشن است.
با خط‌های نامرئی و آشکار، حلقه‌های گم‌شده‌ای را به هم وصل می‌کنیم که به گذشته و حال و آینده‌ی دو شخصیت داستان برسیم به تنهایی، بی‌کمک حضور راوی، که موجودیت راوی در شیوه‌ی متفاوتِ نقلِ این داستان حذف شده است. بعضی بر این باورند که گفتار، جان روایت را می‌گیرد. راوی که نباشد چگونه مود داستان و جزئیاتِ رویدادگاه، فضاسازی می‌شود؟ و این همان تجربه‌ای‌ست در فرم و روایت که به مثابه‌ی یک پنجره، به جهان جسارت‌کردن و نو نوشتن، گشوده می‌شود، جدا از این‌که خودِ داستان را چه اندازه کسی لذت‌بخش بداند یا نداند.جدا از این‌که این جسارت را چه اندازه کسی دوست داشته باشد یا نداشته باشد.
لری پرستار آقای رامیرز است.آقای رامیرز پیرمردی‌ست نشسته روی صندلی چرخ‌دار که با فراموشی دست به گریبان است. می‌کوشند از دل یادداشت‌های قدیمی نوری به گذشته تابیده شود و مهم نیست که می‌توانند یا نه. خواننده حتا به این موضوع هم مشکوک است که  آیا واقعا آقای رامیرز دلش می‌خواهد روی گذشته‌اش اشراف داشته باشد؟ آیا این چنگ‌زدن‌هایش به فهم معاني و واژه‌هایی چون عشق یا تعالی، واقعی‌ست؟
پرسش‌هایش از لری بیشتر به پرسش‌هایی از ما می‌ماند.من چرا از هدیه دادن لذت می‌برم؟ فرار از تنهایی یا وسوسه‌ی تماشای خوشیِ دیگران یا چیز دیگر؟ من، در یک جنگِ روانی با حسابِ تجربه‌های شخصی‌ام،چه‌اندازه رها یا تحتِ فشار خواهم بود؟شاید هم این گفتگویی در من است برای درک بیش‌تر از خودم یا چیزی شبیه این که "وقتی آدم با خودش حرف می زنه یه قسمتی از آدم کار یک قسمت دیگه رو می بینه و قضاوت می کنه"
هر دو نفر، یک‌دیگر را مدام در تنگتا قرار می‌دهند. رامیرز،کمبودهای لری را پیش چشمش می‌آورد و لری با خیال‌پردازی و رویا‌بینی همیشگی‌اش یک‌سر دروغ می‌گوید. آقای رامیرز از هراس درونی‌اش رنج می‌برد و لری از نابودی اعتماد به نفسش.حسی عجیب روی تک‌تک کلمات‌شان سایه انداخته جوری که هر‌دم به مبارزه‌ی هم می‌روند و خرده‌روایت‌هایی را به بدنه‌ی داستان می‌چسبانند که هم شبیه شوخی‌ست و هم می‌تواند جدی باشد.عدم مرکزیت و فقدان انسجام را به ساختار داستان می‌بخشد و حدس و گمانه‌زنی ما مدام دستخوش تغییر می‌شود .
 در ادامه‌ی مسیر پر از تردیدمان، به انتهای کتاب می‌رسیم که هیچ ربطی انگار به صفحه‌های پیشینش ندارد.یک‌باره فرم دگرگون می‌شود. با نامه‌هایی رو‌به‌رو می‌شویم که بخش‌هایی از داستان را مستند می‌کند و بخش‌هایی را نیز سست و شاید همین قسمت، رمز‌گشای نام داستان نیز باشد.جایی نهفته در یکی از نامه‌ها.

فرقی نمی کند و دفتر بزرگ

يكي از خوبي ها و جذابيت هاي زمان ما اين است، درست وقتي كه هر چيز معنا و مفهومي دارد ،مي تواند همان معنا و مفهوم را نداشته باشد.هر چهارچوبي مي تواند بي چهارچوب هم بشود.هر عيني ،ذهن بشود و هر وهمي به عين در آيد.اين از شكلي به شكل ديگر شدن در عين رعايت ساختار مي تواند در هم شكستن ساختار را به دنبال داشته باشد.اين به هم ريختگي در ادبيات به قاعده ي تازه اي تبديل مي شود و  اگر نويسنده ،نويسنده باشد، اثري بي بديل به وجود مي آيد.آگوتا كريستف در مجموعه داستان فرقي نمي كند اين كار را با خواننده كرده است.جايي مي گويي اين داستان نیست،نه نيست.جای می گویی آري داستان است،چرا نباشد؟ بالاخره از منظر نويسنده اي مثل كريستف داستان است.بيست و چهار داستان كه در آن مرزي بين خيال و واقعيت نيست.مرزي بين جنون و عقل نيست.هيچ مرزي بين بودن و نبودن نيست.چه در جايي كه راوي،روايت مي كند ،چه وقتي راوي نظاره گر است.

وقتي دوستي دو كتاب دفتر بزرگ و  فرقي نمي كند را به من داد، بعد از خواندن هر دو به دنبال آثار ديگر او رفتم كه به ظاهر همين دو كتاب از او در دست هست.خب آگوتا كريستف است ديگر،در همان سطور ابتدايي نوشته، قلاب خود را مي اندازد و تو را پاي كلماتش مي نشاند و به راحتي همذات پنداري مي كني با دو كودك در دفتر بزرگ كه براي نجات خود در مقابل هيولاي جنگ به هيولايي دائم در حال حفظ بقا تبديل مي شوند.براي همين در فرقي نمي كند هم يك تبر مي تواند عادي باشد،يك مجسمه ي سنگي و سگش چيز ديگري و...

خواندن اين كتاب ها را از دست ندهيد.من گفتم ،تصميم با شماست.

گریز دلپذیر

گریز دلپذیر سومین اثر آنا گاوالدا نویسنده‌ی آمریکایی است. هر دو کتاب قبلی او را مانند همین یکی، الهام دارچینیان ترجمه کرده و خوب هم از  عهده‌ی آن برآمده. نمی دانم فضای زنانه‌ی داستان هاست یا صمیمیتی که میان نویسنده و خواننده برقرار می شود یا نثر روان و بی تکلفش، که باعث محبوبیت این نویسنده‌ی زن میانسال شد، آن طور که کتاب‌هایش دست به دست گشتند و خیلی‌ها همیشه چشم به راه اثر بعدی او هستند. احساساتی که میان آدم‌های قصه یا سطرهای آن جریان دارد به دور از سانتی مانتالیسم، هنری است خاص آنا گاوالدا.
گریز دلپذیر داستان سه خواهر و برادر است که بعد از سال‌ها، صمیمیتی را که در دوران هم‌خانگی‌شان داشتند، تجربه می‌کنند. از جشن عروسی واجبی که باید در آن حضور داشته باشند، گریز می‌زنند به قلعه‌ای و در کنارهم بودنی دلپذیر را در یک شبانه‌روز می چشند. همه‌ی آن فاصله‌ها، دلخوری‌ها، تقصیرهایی که در نیمه ی اول رمان از سوی آدم ها نسبت به هم پیش می‌آید، در نیمه‌ی دوم در لایه‌ی زیرین داستان التیام پیدا می کند؛ ساده و بی‌تکلف از نوع همه‌ی داستان‌های گاوالدا. این نوع رابطه‌ی دلنشین را در رمان اولش،" او را دوست داشتم"، میان زن و پدرِ شوهری که زن را ترک کرده می‌بینیم. و آن فاصله‌ها و قصو‌رها را در داستان های کوتاه مجموعه داستان " دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد." نامی که یکی از بهترین نام‌هاست برای اولین کتاب یک نویسنده.
در میان داستان های گاوالدا و مخصوصا همین آخری، گریز دلپذیر دنبال نوآوری که در وهله‌ی اول به چشم بیاید نباشید، یا به دنبال نثری خاص یا زاویه دیدهای متنوع و نوع روایت عجیب غریب. سادگی همه ی این‌ها، ویژگی اوست و عامل همذات‌پنداری مخاطب. شخصیت‌هایی که با حضور در یک داستان دو صفحه‌ای هم در یادت ثبت می‌شوند.
ندیده‌ام کسی از خواندن آثار آنا گاوالدا پشیمان بشود. مگر شما اولین مشاهده‌ام باشید!

                                                                                                                               

من منچستريونايتد را دوست دارم

مهدي يزداني خرم
نشر چشمه
225 صفحه
چاپ اول: 1391
6000 تومان

كتاب را بيشتر به خاطر كنجكاوي برداشتم كه بخوانم. چيزهاي زيادي خوانده بودم ازش كه همه ضد و نقيض بودند و خب، دوست داشتم بدانم خودم چه فكر مي‌كنم درباره‌اش. تلاش كردم هنگام خواندن فراموش كنم كه نويسنده‌اش يزداني خرم است و خيال كنم كه دارم كار يك نويسنده‌‌ي گم‌نام را مي‌خوانم كه يك وقت، قضاوتي در كار نباشد.
حتمن تا به حال آن‌ها كه كنجكاوي كرده‌اند، يك چيزهايي درباره‌ي طرح داستان خوانده‌اند. داستان با دانشجوي تاريخ آغاز مي‌شود، با سوم شخص محدود به ذهن او و بعد از چند صفحه، چند نفر ديگر هم وارد ماجرا مي‌شوند كه روايت به ذهن آنها محدود مي‌شود. تكه‌‌ي اول در اوايل دهه‌ي هشتاد شمسي در تهران اتفاق مي‌افتد و تكه‌ي دوم و بخش اعظم داستان در تهران سال 1332 و جنگ جهاني و .... تكه‌ي سوم هم كه دوباره بازگشت داريم به دانشجوي تاريخي كه سرطان گرفته و در تكه‌ي اول، خون بالا آورده و خون‌اش جاري شده در خيابان انقلاب و ...
داستان ميان حدود صد نفر مي‌چرخد. روايت هر چند صفحه، از يك نفر به ديگري محدود و منتقل مي‌شود. ميان پدربزرگ، زنِ جوان، جاهلِ جوان، مردِ آبرودار، فروشنده‌ی دوره‌گردِ قفلِ روسی، زن لهستانی، پسرکِ چشم‌سبز، سرگرد مخابرات، روحِ شاعر، روحِ خبیث، افسر انگلیسی، پهلوانِ سالخورده، عکّاس، مردِ چاق، زنِ قدبلند، مستخدمِ جوانِ کافه، نجارِ میان‌سال، قاتلِ شناسایی‌نشده، بزرگِ علوی و ...
قصه پر است از داستانك‌هايي كه تلاش مي‌كنند تمام قشرها، ايدئولوژي‌ها، سن‌ها و شغل‌هاي مختلف، حتا ارواح را در سال 1332 در دل خود بگنجاند. منتهي گمانم صرف اين كار، به تنهايي، رمان را دچار مشكل مي‌كند.
بعد از خواندن من منچستريونايتد را دوست دارم دوباره خانم دلوي وولف را برداشتم و ورق زدم. آنجا گمانم حدود بيست شخصيت داريم كه راوي سوم شخص به نوبت به ذهن آنها محدود مي‌شود. اما با يك تفاوت خيلي مهم. و همين تفاوت است كه خانم دلوي را تبديل به يك شاهكار مي‌كند و  من منچستريونايتد را دوست دارم را در حد يك مجموعه داستان‌هاي كوتاه رها شده، پايين مي‌آورد. و آن منطق استفاده شده‌ي وولف در تعويض شخصيت‌هاست. تمام شخصيت‌هاي وولف به وضوح به يكديگر مربوط مي‌شوند و سرانجام با دو شخصيت محوري رو به رو هستيم كه بار داستان روي آنهاست: كلاريسا و سپتيموس، كه گر چه با يكديگر بيگانه‌اند اما به تعابيري بدل ديگري هستند. يك جورهايي همزاد هم‌اند.
يزداني خرم اما تا جايي كه توانسته خيال‌اش را رها كرده و بهش گفته:" تا مي‌تواني بتاز و هيچ ابايي هم نداشته باش". آدم‌هاي يزداني خرم گرچه در بستري مشترك ديده مي‌شوند، گرچه همگي يا قاتل‌اند يا قرباني، گرچه تلاش مي‌كنند خشونت پنهان و آشكار اين سرزمين را به شكلي تهوع‌آور و اغراق‌آميز فرياد بزنند، اما در حد تيپ باقي مي‌مانند. رها مي‌شوند ميان زمين و آسمان و هر چند تعدادي از آنها دوباره اواسط داستان يك جورهايي سر و كله‌شان پيدا مي‌شود، خواننده را از سردرگمي نجات نمي‌دهند.
داستان ملغمه‌اي شده از تصاوير تكه تكه كه تعدادي‌شان به تنهايي خوب و تاثيرگذارند. مثلن من آن زن لهستاني را دوست دارم كه مي‌آيد بندر انزلي و  دو عكس از هيتلر و لنين همراه خود دارد در حالي كه از هر دو بيزار است و از ترس با توجه به شرايط از يكي از عكس‌ها استفاده مي‌كند. مي‌بينيد ايده‌ي همين يك ماجراي ساده كه گفتم چه خوب است؟ اما افسوس كه اين ماجراها در قالب يك رمان، به هيچ وجه در يك راستا حركت نمي‌كنند. شخصيت اصلي در داستان وجود ندارد، حتا دانشجوي تاريخي كه سرطان گرفته به نظر من، تنها يك بهانه است براي بازگشت به گذشته كه هيچ هم بهانه‌ي خوبي نيست.
عده‌اي فكر مي‌كنند ايده‌پردازي راجع به صد تا آدم يا بهتر است بگويم صد موجود و حرف زدن از آنها در داستان، كار سختي است. طبيعتن اين‌طور است. داستايفسكي را ببينيد، تولستوي را. اما صرف حرف زدن از صد شخصيت در قالب يك ماجرا كار سختي است؟ راستش اين طور نيست. براي من كه تجربه‌ي نوشتن هم دارم و توي اولين تجربه‌ام براي نوشتن رمان، با مشكلاتي برخورد كرده‌ام كه قبل نوشتن، هيچ فكرش را نمي‌كردم، اين كار خيلي آسان‌تر است. منظورم از مشكلات همان چالش اصلي است كه نويسنده  با آن رو به رو مي‌شود، و آن جمع كردن ماجراها و معين كردن تكليف قصه‌ي تمام شخصيت‌هاي فرعي و اصلي داستان‌اش است. يعني همان نموداري كه در رياضيات با شيب به خصوصي حركت مي‌كند، در يك نقطه‌ي عطف شيب‌اش تغيير علامت مي‌دهد و سرانجام به نقطه‌اي معين مي‌رسد. منظورم از نقطه‌ي معين اين نيست كه تكليف آدم‌ها و اتفاقات به صراحت مشخص شود. بلكه خواننده به وضوح احساس كند از نقطه‌ي الف حركت كرده و مثلن رسيده به نقطه‌ي ب. يعني درگير چند محور اصلي بودن، فراموش نكردن مساله‌ي اصلي آدم‌هاي داستان، يادآوري گاه به گاه آن، حركت در راستاي مساله‌ي اصلي، حتا حركت شخصيت‌ها و اتفاقات فرعي داستان در آن راستا، به مراتب سخت‌تر از رها شدن ميان چندين داستان كوتاه است كه بي هيچ قالب و منطق خاصي كنار هم گذاشته مي‌شوند.
موضوع ديگر اين‌كه نام كتاب، نام خيلي خوب و هيجان‌انگيزي است. اما چرا اين نام؟ فقط به خاطر آن اشاره‌‌ي سرسري انتهاي كتاب به يونايتدها؟ راستش من از اين ارتباط سر در نياوردم. گمانم اين نام، تنها كاركردش اين است كه تعدادي از خواننده‌ها را توي كتاب‌فروشي به خودش جلب ‌كند و خب، شايد علت اين انتخاب،همين مساله بوده است.
سرآخر اين‌كه من از خواندن من منچستريونايتد را دوست دارم پشيمان نيستم. اما راستش، بيش‌تر و بيش‌تر از قبل به اين نتيجه رسيدم كه پيش از خواندن يك كتاب، با خواندن يادداشت‌ها و نقدها  نمي‌شود راجع بهش قضاوت كرد و يك جاهايي فقط و فقط بايد به برداشت و حس خودم بعد از خواندن آن كتاب اعتماد كنم.

یادداشت های یک پزشک جوان

 

میخاییل بولگاکف
ترجمه ی آبتین گلکار
نشر ماهی
209 صفحه
چاپ اول: 1391
5000 تومان

 اسم میخائیل بولگاکوف و نشر ماهی با این سری کتاب های جیبی جمع و جورش به اندازه ی کافی وسوسه انگیز بود که دستم را دراز کنم و کتاب یادداشت های یک پزشک جوان را از روی پیش خوان کتاب فروشی بردارم. در این کتاب بولگاکوف به عنوان یک پزشک، خاطرات خود را به شیوه ای کاملا شیوا و خواندنی در قالب هشت داستان کوتاه ارائه داده است.خاطرات یک پزشک تازه کار در یک روستای دور افتاده و تجربیات پزشکی اش برای من که از پزشکی فقط همین را می دانم که " وقتی درد داری یک مسکن بخور"، خیلی هیجان انگیز بود. آثار دیگر بولگاکف از این دست هرچند در کنار شاهکار ادبی اش مرشد و مارگاریتا چندان نمود پیدا نکرد ولی به دلیل اینکه بخشی از زندگی او را به تصویر می کشد و به شناخت دنیای این نویسنده کمک می کند، داری ارزش ادبی بالایی است.توصیفات دقیق بولگاکف از حالات و روحیاتش به عنوان یک پزشک تازه کار بدون هیچ تجربه ی بالینی و دست و پنجه نرم کردنش با انواع بیماری و جراحت های حاد و خطرناک در میان روستایی پر از خرافه و تاریکی روایت را جذاب تر می کند.
یکی از خواندنی ترین داستان های این کتاب، داستان مورفین است که در آن بولگاکوف اعتیاد یک پزشک را به مورفین نشان می دهد. گویا در این دوران بولگاکوف خود به شدت به مورفین اعتیاد داشته و در نهایت، طی یک مبارزه ی سخت با این بیماری لاعلاج، موفق می شود که بر این اعتیاد درمان ناپذیر خود پیروز شود.به گمان من کمتر کسی جرات آن را دارد که دوران سیاه زندگی خود را این چنین هنرمندانه به تصویر بکشد.
مبارزه،استقامت،بردباری و تلاش بی وقفه ی وی در این حرفه که کاملن هم با واقعیت تطابق دارد و به هیچ وجه در آن غلو نشده است در حین خواندن کتاب، نیروی تازه ای به آدم می دهد.

اولین برف

گي دو موپاسان
ترجمه‌ي مهدي سحابی
نشر مرکز
154 صفحه
چاپ اول:1390
3900 تومان

اولین برف و داستان‌های دیگر، نام مجموعه داستانی‌ست از گی دو مو پاسان به ترجمه‌ی زنده‌یاد مهدی سحابی. مترجم در ابتدای مقدمه نوشته است که دوازده داستان کوتاه این مجموعه را از میان چیزی حدود دویست داستان انتخاب کرده. گزینشی که در تک‌تک داستان‌ها حس می‌شود.هر کدام که آغاز می‌شود، آدم را به فضای دیگری - متفاوت با فضای داستان قبل- می‌برد و گاهی گریزی نمی‌ماند جز مکث و کمی نفس‌گیری میان خواندن.
سبک نوشته‌های موپاسان را تلفیقی از ناتورالیسم امیل زولا و رئالیسم فلوبر دانسته‌اند.در داستان‌های این مجموعه نیز این تعادل به چشم می‌خورد: از یک‌سو توصیف‌های دقیق رویدادهایی را داریم که بیشتر متاثر از فضای زیستی نویسنده هستند و از سویی دیگر واقعیت‌هایی مانند جنگ،روزمرگی،فقر،تنهایی و...
داستان‌ها از آن دست داستان‌هایی‌ست که مکان و زمانِ یگانه‌ی خودشان را دارند.مانندشان را کم‌تر می‌شود پیدا کرد و وقتی به دوارن زندگی نویسنده بازمی‌گردیم این همه گذشت زمان را باور نداریم. موپاسان نویسنده‌ی پیشرویی‌ست.این را از ایده‌های خلاق و بازی‌های روایی و فرمی‌اش در این داستان‌ها می‌شود فهمید.
هر کسی بنا به حس و حال و تجربه‌های شخصی‌اش می‌تواند تعبیرهای متفاوتی از داستان‌ها داشته باشد.به طور مثال،در این مجموعه، داستانی‌ست به نام گردنبند که روایت‌کننده‌ی ماجرای زنی‌ست ناراضی از موقعیتش .ناراحت از جایگاهی که به خواست شرایط ،تحمیلش شده و مدام در دلش زندگی و فضایی دیگر را می‌خواهد.لباس‌هایی گران‌تر،مهمانی‌های پر جاذبه و..(آشنا نیست؟) و دستِ‌آخر به واسطه‌ی گردنبندی  همان‌ها را هم که داشت از دست می‌دهد.شاید خیلی‌ها تمِ این داستان را طمع یا آز بدانند یا حتا چیزی شبیه تحقیر‌شدن به واسطه‌ی تن‌دادن به هوس یا نابودی از پسِ خودپسندی . اما شاید بشود گفت که یکی از حرف‌هایش واژه‌ی " ای کاش" یا افسوسی‌ست که زمان به آدم می‌بخشد. شکست در برابر رازی که گشوده شدنش نوش‌دارویی‌ست پس از مرگ سهراب. یک آخِ بلندِ از سر حسرت،می‌تواند کلمه‌ای باشد که پس از پایان داستان به زبان می‌آید به همین سادگی.یا در داستان پِیرو، گونه‌هایی از حس و تجربه به سراغمان می‌آیند: سیری‌ناپذیری و مرگ؟ تنهایی و چرخیدن در دوری باطل؟ مقایسه‌ی دو نقطه‌ از زندگیِ شخصیتی که با آمدن و رفتنِ پیرو زیر و رو می‌شود؟ می‌تواند همه‌ی اینها باشد.
ماجراهای شیرین هم بیش و کم روایت می‌شوند مانند خوشی و آسودگی و لبخندی که پس از رنج‌کشیدنِ شخصیت اصلیِ داستان بابای سیمون به میان می‌آید و طعمِ داستان را زیر زبان نگه می‌دارد.
موپاسان در خلق موقعیت و ایجاد فضای دور از ذهن، چیرگی عجیبی دارد .بی‌حضور این توانایی،داستانی مانند رز چگونه پیش می‌رفت؟ گفتار بین دو زن ثروتمند که در یک نقطه ایستاده‌اند و  از فضایی رنگین و پرگل به جایی در گذشته‌ها می‌رسند. واگویه‌هایی جاری بین عشق تا حقارت.
لحن در داستان‌ها گاهی گزنده است و گاهی خنده‌آور،طعنه‌آمیز یا درد‌آور و گه‌گداری خواندنِ با صدای بلندِ بعضی از کلمه‌های کتاب می‌چسبد! در داستان در خانواده -که یکی از بلندترین داستان‌های مجموعه است- می‌شود همه‌ی این لحن‌ها را دید.می‌شود به آهستگی درگیرِ ماجرای یک خانواده‌ی شهری شد که دچار روزمرگی و زندگی عادی و معمولی کارمندی هستند و همه‌چیزشان روی یک حادثه - که همان هم در انتها به ما رودست می‌زند و به چیزی شبیه شوخی می‌ماند- می‌چرخد .یک روزشان متفاوت می‌شود و خود این تفاوت شبیه نوری به درون و بیرونشان تابیده می‌شود.
نوآوری در فرم، دیگر ویژگیِ این نویسنده‌ی فرانسوی‌ست. داستان خروس جنگی که خودش بهانه‌ی سه داستانِ پشت سرش است از نمونه‌های بارز این خلاقیت است.(کهن الگوی شهرزاد قصه‌گو در این داستان انگار پنهان است)
داستان اولین برف -که به درستی نام کتاب را از آن خودش کرده- بی‌شک از مهم‌ترین‌های این کتاب است. دست را روی دردهای انسان می‌گذارد.روی تنهاییِ گریزناپذیرِ انسان و پیچیدگی‌های رابطه‌ با خودش و دیگران. داستان،روایت‌گرِ همان مفهومِ آشنای بسته بودن راه‌های گفتگو است.همان‌جایی را نشانه می‌رود که به ناتوانیِ زبان اشاره دارد. و این معنی‌ها را می‌شود گذاشت کنار تصویر‌سازی‌های درخشانِ داستان و از درونش شخصی‌ترین خاطره‌ها را درآورد. داستان، زمان را در خط روایت می‌شکند. نمی‌گذارد آرام، بی‌نگاه به گذشته‌ای که همه‌چیزِ امروز را شکل داده، عبور کنیم. پس و پیش می‌شویم در زمان و درون شخصیتِ اصلی داستان که می‌گوید:«نمی‌فهمید چرا آدم باید دلش رویدادهای تازه‌ای بخواهد، عطش شادمانی‌های متنوعی داشته باشد.»

دفتر بزرگ

آگوتا کریستوف
ترجمه ی اصغر نوری
نشر مروارید
197 صفحه
 5600 تومان


روایت هم زمان از زاویه دید دو نفر، در واقع روایت از نگاه یک "ما " در یک داستان، کافیست تا کنجکاوی هر کتابخوان جدی را برای خواندن آن جلب کند. دفتر بزرگ نوشته ی آگوتا کریستوف هم زمان از زبان دو برادر هم سن و سال و احتمالا دو قلو روایت می شود. دو بچه ای که در طول داستان بدون سرپرست واقعی، به تدریج بزرگ می شوند. در سال های جنگ. در میان خشونت و فقر طاقت فرسا. اما این دو پسربچه طاقت آوردن را تمرین می کنند؛ عامدانه و از قصد.
 نویسنده با روایتی بی احساس و به طرز عجیب و غریبی ساده، یکی از خشن ترین فضاها و بدون داستانی دنباله دار یکی از پر تعلیق ترین داستان ها را پیش روی مخاطب می گذارد. او در یکی از فصل های داستان، نوع نگاهش به دنیای داستان را در قالب قانون انشانویسی ای که دو پسربچه برای خود وضع کرده اند، یک بار برای خواننده توضیح می دهد و این هم یک فاصله گذاری پنهان است.
 دفتر بزرگ اولین قسمت تریلوژی دوقلوهاست که با دو رمان مدرک و دروغ سوم کامل می شود. اگر به دنبال نثر مینیمالیستی بی ادا و اطوار هستید دفتربزرگ یکی از بهترین هایش است.
از آقای فروشنده ی نشر رود که این کتاب را دستم داد ممنون. شما هم بروید شاید کتاب خوبی دستتان بدهد: کریم خان،سر میرزای شیرازی، جنب کتابفروشی معروف چشمه.

مرگ قسطی

لویی فردینان سلین
ترجمه‌ي مهدی سحابی
نشر مرکز
چاپ هفتم
723 صفحه
۱۹۵۰۰ تومان

مرگ قسطی داستان فقر و فلاکت آدم هاست. رمان تلخ و تاریک و سیاه است.نه تنفسی، نه حتی لحظه ای شادی.حتی شادی هایش هم نکبت بار و کثیف است.فردینان، کودک راوی که شاید به نوعی به خاطر تشابه اسمی با نویسنده کودکی خودش باشد ،توصیفی دقیق و ریز بینانه از خانواده و اوضاع پیرامونش دارد.
آنچه شاخصه ی اصلی رمان است جسارت سلین در شکستن ساختار جمله هاست.شاید سلین جزء اولین نویسندگانی باشد که این گونه ساختار زبان ادبی فرانسه را متحول کرده است.
قصه هر چند گرفتار بی ماجرایی است ولی محیط و فضای تلخ داستان چنان هنرمندانه توصیف شده که تا حدودی این خلاء را از بین می برد.صداقت نویسنده در توصیف محیط پیرامون و چینش هنرمندانه ي اتفاقات به قدری جالب توجه است که در مواردی هم که ما در بعضی صحنه ها با اغراق ها و هذیان های طولانی و بی پرده  مواجه می شویم توی ذوقمان نمی خورد.
تصویری که سلین از فرانسه ی قرن بیستم می دهد تصویری سرشار از محرومیت ها و پلیدی هاست.با این حال، آن چه ما در این کتاب با آن مواجه هستیم انتقال یکپارچه و تمام عیار احساسات است.
انتخاب نام مرگ قسطی و برگزیدن واژه ی مرگ برای عنوان کتاب یکی از جسارت های دیگری است که سلین برای کتاب خود به خرج داده است.در زمانی که انتخاب عنوان های  تجملی و پر احساس از ویژگی های کتاب های آن زمان بوده، سلین عنوانی را بر می گزیند که در همان ابتدا خواننده را پس می زند.
آنچه بیش از همه این روایت را جذاب و خواندنی می کند ترجمه ی زیبا و به نظر من بی نقص مهدی سحابی است كه گويا در اين راه زحمت زيادي را متحمل شده است.

اتاق افسران

مارك دوگن
ترجمه‌ي پرويز شهدي
نشر چشمه
142 صفحه
چاپ اول: 1389
3000 تومان

اتاق افسران در جنگ جهاني اول اتفاق مي‌افتد. اما يك تفاوت عمده با ديگر داستان‌هايي دارد كه راجع به جنگ نوشته شده‌اند. در واقع ما در طول داستان از جنگ چيز خاصي نمي‌خوانيم.
آدرين، مهندس جوان فرانسوي در همان نخستين ماموريت‌اش در جبهه- يافتن نقاط مناسب براي برپاكردن پل روي رودخانه‌ي موز- دچار سانحه مي‌شود. خيلي آسان و راحت، بي هيچ كش و قوس و طول و تفصيلي. با تركش خمپاره توي تاريكي فرو مي‌رود و وقتي بيدار مي‌شود كه توي يك بيمارستان بستري است. جايي كه بر سر اعطاي مقام لژيون دونور به او هنوز شك و شبهه است. بيمارستاني كه همه‌ي افسران جنگ آن‌جا بستري‌اند. اما نه با زخم‌هايي معمولي و ساده.
تمام دهان، استخوان فك، بخش‌هاي بالاي چانه، سقف دهان و به كل تمام بخش‌هاي مربوطه‌ي صورت آدرين نابود شده است و خطر عفونت هم مي‌رود. آن‌چه خواننده با آن رو‌به‌روست چه‌گونه‌گي ادامه‌ي زندگي بازماندگان جنگ است. بازماندگاني كه انگار كم‌كم در كنار يكديگر يك كلوب تشكيل مي‌دهند. بازماندگاني كه فقط خودشان از زنده بودن‌شان باخبرند. آدم‌هاي گذشته‌ي زندگي‌شان آن‌ها را از روي ظاهرشان نمي‌شناسند. آدم‌هاي ديگر هم تنها از سر ترحم يا احترام لحظه‌اي و ترس با آنها برخورد مي‌كنند. بازماندگاني كه ديگر به هيچ‌ وجه نمي‌توانند زندگي عادي گذشته را از سر بگيرند. هر چند خودشان را گول بزنند كه علم پزشكي و جراحي پلاستيك پيشرفت زيادي كرده و آنها مي‌توانند چهره‌ي قبلي و اعضاي بدن خود را به دست بياورند.
اتاق افسران پر از توصيفات دقيق از زخم‌ها و جراحات وارد شده بر بدن آدم‌هاست اما با لحن كاملن خالي از سانتي‌مانتاليسم آدرين كه دوگن با هوشمندي آن را ساخته است. لحني كه درك و تجسم تصاوير را بسيار دهشتناك كرده است. تصاوير آدم‌هايي كه توي يك چشم بر هم زدن، عشق و دوست‌داشتن و خانواده و كشور و ديگر مولفه‌هاي زندگي سابق را از دست مي‌دهند، بي كه بدانند براي چي و براي كي. بعد وقتي كه چشم باز مي‌كنند آن‌قدر با جراحاتي كه برداشته‌اند، بيگانه‌اند كه كمي طول مي‌كشد تا دريابند دقيقن دچار چه فاجعه‌اي شده‌اند. آن‌وقت ديگر خودشان را نمي‌شناسند و تنها تلاش مذبوحانه‌اي دارند براي اين‌كه خودشان را به خريت بزنند كه بهتر است ديگر شادي و نشاط را در زندگي پيشه كنند و به جوان‌ها هم اين روش زندگي را بياموزند.
گمان مي‌كنم جاي چنين موضوعاتي توي ادبيات جنگ ما خالي است. يا شايد هم نيست و من نمي‌دانم. اما مطمئن هستم ايران هزاران آدم مثل آدرين و دوستان افسرش داشته و هنوز دارد كه هيچ‌كس هنوز قصه‌شان را بازگو نكرده است. شايد چون هر چه از جنگ مي‌گوييم و مي‌شنويم و مي‌بينيم، همه‌اش شده توپ و تانك و مرگ آدم‌ها توي جبهه‌ي جنگ. كاري به اين نداشته‌ايم كه بعدتر سر آدم‌هايي كه به ظاهر زنده ماندند و زخم‌هاي عميق برداشته‌اند چه آمده است.