دود

نویسندهي میهمان: سید فرزام حسینی
گفتم: دود را ببین؛ بُلند شد و رفت...
1
حسین سناپور از جُمله داستان نویسانِ برآمده از مکتبِ «هوشنگ گلشیری» در داستان نویسی معاصرِ فارسی است. نویسنده ای که از اواخرِ دهه شصت تا پایانِ عُمر آقای گلشیری همراه و از اعضاء کارگاه داستان نویسی او بود. اما سناپور را نمی توان مقلدِ گلشیری در داستان نویسی دانست. گرچه تاثیرات گلشیری بر داستان نویسی سناپور قابلِ کتمان نیست-و این مسئله به خودی خود فاقد هرگونه ارزش داوری است-اما در این نکته هم شکی نیست که سناپور در آثار منتشر شده اش، به راهِ دیگری که راهِ خودش است می رود که آن هم ربطِ چندانی به جهان واره داستانی هوشنگ گلشیری ندارد. بنابراین باید سناپور را به شکلی منفرد و به صورتِ موردی تحت بررسی قرار داد. حالا و پس از گذشتِ پانزده سال از چاپِ رُمانِ تحسین شده «نیمه غایب»-اولین کتابِ سناپور-و انتشار کتاب هایی متعدد از سوی این نویسنده، به ویژه چهار رُمان که این آخری «دود» نام گرفته، می توان شمایلِ نوشتاری این نویسنده مُعاصر را در قالب منظومه ای از نوشتارها مورد بررسی قرار داد و از کلیتی به نامِ جهان داستان نویسی حسین سناپور نام بُرد، هرچند که جزئیات این کلیت تفاوت هایی با یکدیگر داشته باشد، اما نوشتار حُسینِ سناپور از آغاز تا به امروز ویژگی های مشترکی به ویژه در عرصه رُمان داشته است که می توان آن ها را جمع بست. برخی از ویژگی های نوشتاری در کارهای سناپور مشترک اند، ویژگی هایی که به نوعی دورنی نثر و قصه های او شده اند، از جُمله نوعِ نوشتن و نثرِ قطعه قطعه اش که مسئله مهمی در کارهای منتشر شده این نویسنده است و نیز نگاهِ مُردد اغلبِ شخصیت های رُمان هایش. اما اینجا و اکنون، با در نظر داشتنِ چنین پیش فرضی، البته عُمده تمرکز بر رُمانِ «دود» است.
2
شخصیتِ اصلی رُمان دود، حسام، از همان دیالوگِ ابتدایی داستان، تردید را پَرت می کند توی صورتِ مخاطب. نویسنده از همان ابتدا قصد دارد به خواننده نشان دهد که با داستانی روبه رو خواهد شد که ادامه اش معلوم نیست و به هر سَمتی ممکن است کشانده شود. همین طور هم می شود، گاه حتی رفتارهایِ شخصیت های رُمان، به ویژه حسام قابل حدس نیست، نمی توان دریافت که در چند سَطرِ بعد چه خواهد گفت و یا چه خواهد کرد، حسامِ مُدام در حرکت است، در طول رُمان، چه از حال به گذشته که رفت و برگشت هایی ذهنی دارد و چه در سطحِ شهر-تهران-که حرکتِ عینی می کند. خواننده با چندین مکان و چند زمانِ متفاوت در رُمان روبه رو می شود، نویسنده حتی حرکت در سطحِ خانه راوی را هم محدود نمی کند و چند نما از خانه اش به دست می دهد. راوی مضطرب است و مُدام در حرکت. به همین علت، نمی توان از ریتمِ دودِ سناپور غافل شد، ریتم و سرعتِ داستانی با توجه به پیچش های زبانی اثر به جا اتفاق می اُفتد و نویسنده تلاش می کند با حفظ چنین ریتمی، پیچیدگی ذهنِ راوی و به طریقِ اولی کلیتِ داستان را ساده تر بنمایاند. کاری که سناپور موفق به انجامش می شود و با اینکه در چند نقطه از رُمان تشخیصِ رفت و برگشتِ زمان دشوار می شود اما در کلیت تناسبِ قابلِ توجهی بینِ ریتم و زمان داستان برقرار است.
3
نثرِ سناپور، نثری دُشوار است. نثری تکه تکه و مقطع. نثری که در اغلبِ جُملاتش فعل به جای انتها، در ابتدای جمله می آید و آهنگِ کلام را دگرگون می کند. برآمدن از پسِ چنین نثری ساده نیست، به راحتی نویسنده را به دامِ افراط می اندازد، افراط در تعلیق. اما سناپور تلاش می کند-و این تلاش در متن به نتیجه رسیده است-که تکه تکه شدن را با مضمون کلی داستان پیوند دهد. در پاراگرافِ قبل اشاره کردم که شخصیتِ اصلی داستانِ دود از تردیدی مُدام رنج می برد و این تردید تناسبِ خوبی با نثرِ نویسنده برقرار می کند، آدم مُردد لاجرم به لحظه تصمیم می گیرد و عَمَل می کند و چنین نثری این امکانِ را به نویسنده می دهد که بتواند تصمیمات شخصیت اش را کنترل کند و یا ناگهانی بودن تصمیمات را به وسیله نقطه گذاری های آنی اش نشان دهد. نثرِ سناپور در رُمانِ دود کاملا متناسب با حال و هوای شخصیت های اوست، نثری که البته نمی توان برای هر نوع داستانی و در هر موقعیت به کار بُرد.
4
اغلبِ شخصیت های رُمانِ دود، دچار نوعی دوگانگی اند و این دوگانگی را در رفتارها و دیالوگ های شان بروز می دهد؛ عشق و نفرت، سنت و مدرنیته و... . نمایشِ چنین دوگانگی هایی البته نمایشِ تناقضاتِ انسانِ مُدرن امروز است و آنچه بر او می گذرد. انسانِ امروز، در یک زندگی شهری هر روز با این تناقضات درگیر است و مُدام راهی ندارد جز انتخاب لحظه ای یکی از آن ها. انتخاب و در واقع تصمیمی که ممکن است در مرحله ای دیگر باز هم دُرُست بر سر همین دو راهی، راهِ دومی را انتخاب کند که بارِ اول از آن ردّ شده بود. این ویژگی، خصلتِ مشترک اغلب انسان های مُدرنِ امروز است. شخصیت های سناپور هم دچار چنین رویکردی هستند و مُدام بر سر دو راهی قرار می گیرند، در این دو راهی ها، سناپور دستِ خواننده را هم می گیرد و به او حقِ انتخاب می دهد، او را همراهِ راوی می کند و سوالِ اصلی را از او هم می پرسد، اما اغلب خلافِ پاسخِ راوی عمل می کند، پاسخی که هیچ وقت البته به زبان نمی آید اما از شکلِ چینش دیالوگ ها قابل حدس است اما راوی دُرُست خلافِ حدسِ ما حرکت می کند و مخاطب را سردرگم می سازد، سردرگمی که اساسِ کشش داستان را با خود به همراه دارد.
5
از نظر ایده، دود در میان آثار حسین سناپور، رُمانِ تازه ای محسوب می شود، در این رُمان سراغِ موضوعی رفت که پیشتر البته به این دقت در داستان هایش به آن نپرداخته بود. انسانِ میانسالی-حسام-که در دوران دانشجویی اش فعالیت هایی سیاسی داشته است و درگیر مسئله روزنامه نگاری و نوشتن هم هست. از همسرش جدا شده و دخترِ کوچک اش هم نقشی در داستان ایفا می کند و... . اما همه و همه نشان از آشفتگی حسام، شخصیت اصلی داستان دارد، همه چیزِ داستان در خدمتِ تردیدها و تعلیقات او قرار می گیرد و در نهایت هم حسام است که در تردیدی طولانی و شاید غیر قابلِ پیش بینی شخصیت منفی داستان، مظفر را با چاقو و هنگامِ قدم زدن در باغ به قتل می رساند، کاری که به ظاهر از چنین شخصیتی برنمی آید اما آدم مردد فقط در لحظه تصمیم می گیرد و به تعبیری اصلا تصمیم نمی گیرد بلکه یک باره می اُفتد وسطِ ماجرا، گیرم که آن ماجرا قتل باشد.
6
هر یک از بندهای بالا، می توانست بسط پیدا کند و موضوعِ یک نوشتار جداگانه درباره کارنامه کاری حسین سناپور و یا مشخصا رُمانِ دود باشد، اما ترجیحم بر این که بر چند ویژگی مهم رُمانِ دود به طور عام دست بگذارم و بیان شان کنم.
پ.ن: این یادداشت در شمارهي بیستمِ هفتهنامهی «صدا» منتشر شده است.


سومین دورهی جایزهی ادبی بهرام صادقی