فردريش دورنمات

ترجمه‌ی محمود حسيني‌زاد

نشر ماهی

تعداد صفحات: 168

چاپ سوم :1388

قیمت : 2000 تومان


" آن چه که در آلمان اتفاق افتاد، می تواند تحت شرایطی، در همه جا تکرار شود. شرایط ممکن است مختلف باشد. هیچ بشری، هیچ ملتی استثنا نیست. "

" من این اختیار را دارم که بین شکنجه گرها تفاوت نگذارم. چشمهای همه شان شبیه هم است. "


دورنمات نویسنده‌ای تحلیل گر به حساب می‌آید که مسایل و مشکلات بشری را در آثارش مورد بررسی قرار می‌دهد، با این وجود او بسیاری از مشکلات انسان امروز را حل نشدنی می‌داند و انسان‌ها را نیازمند پناه بردن به جنبه‌های طعنه آمیز زندگی معرفی می‌کند.  دورنمات را نام آورترین نمایشنامه نویس نیم قرن اخیر بعد از برشت می دانند، با این وجود رمان های پلیسی او نيز شاهکاری در نوع خود هستند. دورنمات این رمان ها را (قاضی و جلادش – سوءظن )به هنگامی که خود و زنش در تنگنای مادی به بیماری دچار شده بودند نوشت و بعدها نیز رمان قول و... را انتشار داد. هرچند دورنمات با برخورد طنزآمیز و رندانه ی  خود می کوشد ژانر پلیسی را به سخره بگیرد با این وجود رمان های پلیسی دورنمات نیز از شاهکارهای این نوع به شمار می آیند.

شاید چند سطر بالا برای معرفی کتاب کافی باشد با این وجود  رمان های پلیسی دورنمات در بازگو کردن ماجرای پلیس ها و تبهکارها خلاصه نمی شوند. در داستان های او  خیر و شر به صورت مظهر و نماد مطرح می شوند که گاه بسیار هم پیچیده هستند زیرا دورنمات لابه لای ماجرای پلیسی اش گوشه چشمی هم به فلسفه و مسائل ديگر دارد و از زبان شخصیت هایش به آنها می پردازد.

  دلهره و نگرانی از همان سطرها و صفحات نخست به مرور بر فضای داستان سایه می اندازد و کم کم به اوج خود می رسد. گاه طنز نویسنده نگاه تیره و بدبینانه او را تعدیل می کند. دورنمات می گوید :  دنیای آشفته ما بیشتر جایی برای کمدی است تا تراژدی. از آن هنگام که ایجاد تراژدی واقعی امکانپذیر نیست، کمدی روش خوبی برای بیان حقایق به شمار می‌رود. حال آنکه نژاد سفید می‌کوشد تا برتری‌اش را به اثبات برساند. دیگر انسان گناهکار یا مسئول وجود ندارد. همه ادعا می‌کنند گناهکار نیستد. تمام حوادث بدون اینکه شخص به خصوصی خواسته باشد، اتفاق می‌افتد. هیچ کدام ما گناهکار نیستیم. ما فقط فرزندان پدرانمان هستیم و این گناه ما نیست. بلکه از بخت بد ماست. گناه مستلزم عمل فردی است. گناه یک عمل مذهبی است.

اما در مورد احساسم از خواندن رمان ،  قسمتی از اوج رمان که بازرس برلاخ با دست خود در دام دکتر امن برگر می افتد و  مرگ را هر لحظه انتظار می کشد مرا به یاد موقعیت هائی مشابه از زندگی ام می انداخت که به قصد انجام امری مهم، خود را ناخواسته گرفتار گردابی مرگ آور می دیدم.

فلسفه ای که دکتر امن برگر  و  دستیار سابقاً شکنجه دیده و از اردوگاه مرگ گریخته اش، خانم دکتر مارلوک برای انجام دادن جنایت های خود  لیست می کنند کم و بیش همان چیزهائی است که در گوشه و کنار این دنیا شخصیت های واقعی و قابل لمس این جهان به آن متوسل می شوند تا پایه های ظلم و جنایت را توجیه کنند.  بخصوص توجیهات یک مبارز نادم ( دکتر مارلوک )که برای نجات خود از چنگال مرگ، در قعر کثافت غوطه ور شده است. راست است که از قدیم گفته اند نان به یک نرخ نمی ماند در بازار، آدمی نیز به يک ارج و بها. 

و در پایان، کتاب آن قدر برايم جالب بود که انگیزه ای شد برای خواندن رمان های ديگر دورنمات.