تکتم توسلی
 انتشارات هیلا
چاپ ۱۳۹۲
۱۸۴ صفحه
۷۵۰۰ تومان

نویسنده‌ي میهمان: زری نعیمی


«من یک گریپ‌فروتم. از همان وقتی که سندهای طلاق را امضا کردم و از پله‌های دفترخانه پایین آمدم... از همان وقت داشتم نقش یک گریپ‌فروت تر و تازه را برای مردهای اطرافم بازی می‌کردم. حالا من شده‌ام گریپ‌فروتی که به درد همه جور مردی می‌خورم» خط گریپ‌فروت از خانه به کوچه می‌آید و همسایه‌ها. سر از بقالی و سوپر هم درمی‌آورد. ماشین حساب مرد سوپری هیچ عددی را نشان نمی‌دهد برای گریپ‌فروت. تازه برای تعطیلات ویلای شمال‌شان را هم تقدیم می‌کنند: «راستی ویلای ما توی شمال هست. هر وقت خواستین بگین کلید بدم تشریف ببرین. قابلتون رو نداره.» بعد می‌آید به خواستگارهای کوچه‌ای و همسایه‌ای و از آن جا قل می‌خورد تا می‌رسد به مطب دکتر و مرد موجهی که کنارش می‌نشیند تا سهمی از گریپ‌فروت داشته باشد. از کفش‌های خانم شروع می‌کند تا مستقیم و غیرمستقیم برسد به اصل مطلب: «این کشف‌ها من رو یاد روزهای خوب انداخت.» آقای موجه وقتی چشم‌های گریپ‌فروت را می‌بیند، نزدیک است که از حال برود. از حال روی او را بهتر است از زبان خانم گریپ‌فروت بخوانیم: «این چشم‌های لعنتی قرار است تا آخر عمر گند بزنند به زندگی من. نمی‌دانم چرا مردم فقط رنگ چشم‌هایم را می‌بینند و هیچ توجهی به قوز دماغ و جوش‌های روی پیشانی‌ام ندارند.»
حتماً راوی رابطه‌ی خاصی با گریپ‌فروت داشته یا دارد، که خودش و موقعیت‌اش را به آن تشبیه کرده است. این میوه نه خوشمزه است مثل مشابهانش نارنگی و پرتقال و نه خوشگل و دلربا و جذاب مثل انار و دانه‌های تو در تویش. زشت است و زمخت و گنده با طعمی نه چندان مطلوب. فقط مفید است برای بیماران. و تا آن جا که من می‌دانم خوردنش از سر اجبار و ضرورت. چاره‌ای نداریم جز این که ما گریپ‌فروت را همراهی کنیم. پای این خانم وقتی به اداره‌ی ثبت‌احوال می‌رسد برای گرفتن المثنی خط جاذبه ادامه پیدا می‌کند تا آقای جلال‌زاده که هم‌چنان در اداره و خیابان و همه جا کار شناسنامه را پی‌گیری می‌کنند: «من هم‌چنان دنبال کار شما هستم. خواهش می‌کنم اگر کار دیگری هم دارید تعارف نفرمایید. شما از خودمان هستید.» بعد می‌رسد به جملات آبدارتر و چاق‌تر. هر جا که این خانم قدم می‌گذارد و جنس مخالف، از هر نوع و طبقه‌اش، دیالوگ‌های خاص برقرار می‌شود. واکنش گریپ‌فروت، مقاومت، ستیزه‌جویی، گریز و طفره است. همین حالت جنگندگی را با پدرش دارد. از پیش از ازدواجش با مهرداد تا طلاقش. هر دو با هم در حالت جنگ‌اند و هیچ کدام حاضر به پذیرش دیگری، آن طور که هست، نیست.
لابد شگردِ کشته‌گی و مردگی مردان در برابر زنان، جاذبه‌های خاص و بی‌شماری دارد که مدام در رمان‌ها و داستان‌ها از آن به اشکال مختلف استفاده می‌شود. شاید جاذبه‌ها و لذت‌هایی دوسویه دارد و ما بی‌خبر از آنیم. یکی زمان نوشتن: که نویسنده خودش شیفته‌ی این شگرد داستانی می‌شود و اختیار از کف می‌دهد و بر غلظت آن می‌افزاید. دوست دارد این ماجراها همین طور کش بیاید و شیفتگی از این مرد به آن مرد برسد و زن دست رد بر سینه‌ی همگان بکوبد. و سمت دوم جاذبه، لذتی است که مخاطب از این عشق و جنگ می‌برد. شاید ریشه‌های این شگرد در واقعیت باشد و بخشی از رویاها و توهمات شیرین زنانه. در هر صورت تکتم توسلی خوب از این شگرد استفاده کرده، یعنی تقریباً کارش را بلد بوده و توانسته یک رمان تقریباً خوشخوان و جذاب برای مخاطب عام فراهم کند. نویسنده نه زاویه نگاه تازه‌ای به مسائل و مشکلات زنانه دارد و نه تفسیر متفاوتی از آن‌ها. تنها مزیت کتاب، تکیه‌ای است که نویسنده روی زبان داستانش کرده، تا آن جا که ظرفیت و توانایی داشته، آن را دلنشین، پرشتاب و در برخی موقعیت‌ها،‌ معترض از کار درآورده است. نه دچار پرحرفی و زیاده‌گویی است نه تکرار مکررات. او توانسته موضوعات کاملاً تکراری را در زبانی شیرین و شیوا، سر و سامانی منطقی و قابل پذیرش بدهد.
اگر گریپ‌فروت تا به آخر مقاومت می‌کرد، شاید می‌توانست مسیر داستان و سرنوشت زن داستان را اندکی تغییر بدهد. اگر نه در واقعیت که در داستان. زن علی‌رغم ستیزه‌جویی‌هایش و جنگی که آغاز کرده برای رسیدن به استقلال و ایستادن روی پاهای خودش، باز در نهایت یا از نیمه‌ها، از پا درمی‌آید و تسلیم می‌شود. انگار که سرنوشت محتوم زن تکیه کردن به یک مرد است. نمی‌تواند بدون این تکیه‌گاه به زیستن و تلاش ادامه بدهد. جدایی از مهران برای ایستادن و تنها زندگی کردن بوده، اما نمی‌تواند. برای همین می‌خواهد هر طور که هست «شهاب» پسرش را به زندگی‌اش برگرداند. او را در کنار خودش داشته باشد. این یعنی زن نمی‌تواند بدون مرد، بدون تکیه‌گاه زندگی کند. چه این مرد، شوهر باشد چه پسرش چه مردی باشد موقت مثل فرجام. پسری که در کودکی رهایش کرده و حالا او 16 ساله است. وقتی او کنارش هست خیالش راحت است. همین که می‌رود او مرد دیگری را جایگزین می‌کند. آقای فرجام. چرا زن نمی‌تواند بدون مهران، شهاب و فرجام زندگی کند؟ چرا در نهایت سرنوشت گریپ‌فروت‌شدگی را می‌پذیرد؟ حتی اگر این تکیه‌گاه موقتی باشد: «نگاهم روی کلمه‌ی یک ساله می‌ماند و از آن جلوتر نمی‌رود. و فرجام لبخند می‌زند: نگران نباش، یه مدت کنار هم هستیم. بعد از یکی دو ماه عقد می‌کنیم.»