کپی هایی که برابر اصل نیستند. یادداشتی بر رمان طلابازی.

 

 طلابازی

امیر حسین شربیانی

نشر چشمه

چاپ اول 1394

 

رمان “طلابازی” نوشته امیر حسین شربیانی که به تازه گی توسط نشر “چشمه” منتشر شده است، چنان که از عنوان بسیار مناسبش هم پیداست داستان آدم هایی است که می خواهند مس را به طلا تبدیل کنند و اغلب عمری را هم صرف این کار می کنند، اما هرگز موفق نمی شوند و البته هیچ وقت هم دست از تلاش بر نمی دارند. پیمان ، شخصیت اصلی داستان در حجره طلافروشی ای که میراث پدربزرگش در بازار است کار می کند. او شیفته پدر بزرگ و روزگار از دست رفته ای است که در آن پدربزرگ پولدار او را سوار بنز حسرت انگیزش می کرد و هوایش را داشت؛ روزگار شیرین کودکی. اما اکنون پیمان اسیر پدر قمارباز و نامتعادلش است و مادری که به او چندان دلبستگی ای هم ندارد و سرمایه اندکی که هر روز آب می شود و از بین می رود. بین همه این ها البته رویاهای بزرگ هم هستند و او را مشغول خود می کنند. زن و مرد جوانی برای خرید جواهر به طلافروشی می آیند و پیمان با دیدن وجنات آنها از جمله ساعت رولکس مرد جوان که احتمالا پانزده میلیونی می ارزد به دنیای اورجینال آن ها پرتاب می شود و این شروع داستانی جذاب است؛ داستان آدم های اصل و تقلبی. داستان آدم کوتوله ها و آدم های درست و حسابی. داستان دخترهایی که برای صاحب شدن پسری پولدار به هر کاری دست می زنند. داستان یک شبه ره صد ساله رفتن و پرواز. داستان رسیدن به بنز آخرین سیستمی که ته همه آرزوها و ارزش هاست و در نهایت از دست دادن همه چیز. نویسنده در این داستان به درستی بیماری خاصی را که به ویژه در میان جوانان امروز جامعه شایع است تشخیص داده و به آن پرداخته است. نثر و زبان بسیار مناسب ودر خدمت داستان اند. فضاها خوب ساخته شده اند و موضوع جذاب است و کمتر به آن پرداخته شده است.

مرگ ایوان ایلیچ

 

مرگ ایوان ایلیچ

لیو تالستوی

ترجمه سروش حبیبی

نشر چشمه

"حالا اگر زندگی من،زندگی آگاهانه‌ام،همه گمراهی بوده باشد چه؟"

                                                          از متن کتاب

مرگ ایوان ایلیچ ، یک داستان واقع گرای ساده، کوتاه، روان و یک‌دست  با ترجمه‌ی خوب سروش حبیبی‌ست . قصه در کنار معرفی خوب و ریشه دار و دقیق آداب و رسوم طبقه سرمایه‌دار و مرفه روسیه و معرفی قهرمانی از این طبقه، نگاهی عمیق و موشکافانه به زندگی و مرگ می‌اندازد. این کتاب مانند تمام شاهکارهای لیو تولستوی قصد دارد خواننده را به بازنگری مجدد زندگی فرا خواند و مرگ را از زاویه ای کاملا نو و بدیع به خواننده معرفی می‌کند..تولستوی با دستمایه قرار دادن امر محتومی چون مرگ ،واژه‌ی آشنای مرگ  را با مفهوم‌هایی عمیق می تراشد و پروبال می دهد و به سرانجام می رساند بنابراین یک تجربه‌ی زیسته کافی‌ست تا ببینید ایوان ایلیچ از به یادماندنی‌ترین و جالب‌ترین کاراکترهای دنیای ادبیات است. اهمیت ، عمق و ملموس بودن قصه از این تجربه برمی آید که تولستوی بعد از پشت سر نهادن بیماری و دست و پنجه نرم کردن با مرگ، رسم و مسلک زندگی‌اش را دگرگون کرده و خود را وقف کمک به نوع بشر کرد و بعد از آن تغییر و جدالش با مرگ ،اشتغال ذهنی اش به مرگ را  دستمایه‌ی داستان بلندی این‌چنینی کرد. آن‌چه جالب توجه است این است که در این قصه تولستوی می‌کوشد تصویر مرگ را در قالب واقعیتی اجتناب ناپذیر که هر انسانی ناگزیر به رویارویی با آن است به بهترین نحو ممکن نشان دهد،برای همین جدال قهرمان در تنهایی در چهاردیواری اتاق و پیر و چروکیده و رنجیده شدنش به خوبی انتقال داده می شود و در آخر، مرگ غریب قهرمان در این داستان به تعبیری آغاز زندگی دوباره او می‌گردد. به چالش کشیدن ناآگاهی و بی خبری انسان در تقابل مرگ و زندگی و به تصویر کشیدن وحشت از مرگ و نزدیک شدن به چنین پدیده‌ی ناشناخته‌ای مهمترین موضوعاتی ست که به تفضیل در رمان به آن پرداخته می شود.بعلاوه رمان مرگ ایوان ایلیچ هر چند کوتاه و خلاصه ولی  از دیدگاه روانشناختی بسیار مورد تاًمل بوده و به تدریج با هوشمندی خواننده را به عمق یکی از اسرار امیزترین واقعیت‌های زندگی یعنی مرگ می‌برد.

مرا هم با کبوترها پر بده

ماهرخ غلامحسین‌پور
انتشارات بوتیمار
چاپ 1392
93 صفحه
5700 تومان

نویسنده‌ی میهمان: زری نعیمی

چه کسی برای مردن آماده است؟ برای مردن باید آماده بود؟ شاید فقط باید زندگی کرد و برای زندگی کردن آماده بود. مرگ خودش خواهی نخواهی خواهد آمد. راویان این مجموعه اکثراً دغدغه‌ی مرگ دارند. بیش‌تر از آن که زندگی کنند در حال جنگیدن با مرگ‌اند. این راوی می‌گوید: «هنوز برای مردن آماده نیستم. خیلی زود است. می‌خواهم زندگی کنم. فکر مرگ می‌افتد به جانم. به ریشه‌هایم. مغزم سوت می‌کشد به جایی نمی‌رسد... شاید یک خواب آرام است... پس تکلیف آن کرم‌هایی که می‌افتند به جانت و رنده‌ات می‌کنند چه می‌شود؟ شاید همین دست‌ها بشوند لانه‌ی هزاران کرم ریز و درشت صورتی.» راوی در این داستان سرطان دارد، در غربت و تنهایی. در حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ. و زندگی در حال عبور.

مرگ به زندگی سر می‌زند. گفت‌وگو می‌کند. با هم از زندگی روزمره می‌گویند. این داستان اول است. مادر از مرگ برخاسته و اکنون کنار زندگی دختر نشسته و با هم از لیوان‌های کثیف که همه جا پخش و پلایند حرف می‌زنند: «می‌گوید اگر با هر وعده غذا 17 لیوان کثیف کنند، توی 60 سال می‌شود به عبارتی 525 هزار و 600 لیوان.»

زندگی مرگ دارد. انسان‌ها و موجودات مرگ دارند. پیرمرد پسرش را از دست داده و مرگ او را مثل دیوانه‌ها کرده. بعد از تصادف پسرش و مرگ او و دیدن صورت له شده‌اش، نمی‌تواند با زندگی و بودن کنار بیاید. به موازات این جدال، مرگ‌ جای دیگری هم هست، در خانه‌ی فرنوش و راوی. مرگ، نوزاد نیامده را می‌گیرد. در نیمه شب با سرازیر شدن طشتی از خون زیر پای زن. زندگی مرگ دارد ولی ژیلت‌هایی داریم که مرگ ندارند و فقط هزار تومان! و گفت‌وگوی دردناک پیرمرد و راوی بر سر مرگ و دل‌آشوبه‌ای که می‌آورد: حیف شد! پسرت مرد. تو هم تا بمیری اسیری. ای کاش تو هم با او مرده بودی. دیگر شب‌ها راحتی نداری. همه‌اش می‌آید جلوی نظرت.»

مرا با کبوترها پر بده مخلوطی است از زندگی و عشق و نفرت و مرگ! عشق دوستعلی به کبوترهایش و نفرت و انتقام‌جویی بتول از تک‌تک آن‌ها و باز مرگ! و...

فقط یک داستان ساز دیگری می‌زند. به جای مرگ از زندگی می‌گوید. ماجرای ساده و پیچیده‌ی یک زن و شوهر و جدال آن‌ها بر سر خریدن پراید و رانندگی و تصادف، یعنی زندگی. یکی (مرد) همیشه‌ی خدا طلبکار و زورگو و عقل‌کل و یکی (زن) مدام بدهکار و صبور و ساکت و تسلیم...

مُرده ریگ

محمدرضا سالاری
انتشارات هیلا
چاپ 1392
87 صفحه
4000 تومان

نویسنده‌ی میهمان: زری نعیمی


«نجات‌دهنده در گور خفته است.» شاید این شعر دغدغه‌ای باشد که «مرده ریگ» می‌خواهد داستانش را روایت کند. نجات‌دهنده‌ی اسطوره‌ای داستان «کوروش» است. او در مرکز داستان ایستاده. در روایت هر کدام از آن‌ها کوروش تاریخی یا اسطوره‌ای پیوند خورده با کوروش واقعی که هم موضوع روایت‌ها است و هم یکی از راویان. همه‌ی راوی‌ها با او پیوند دارند و او با همه‌ی آن‌ها. هر کسی به گونه‌ای به او امید بسته برای رهایی و نجات. اما او اکنون در گور خفته است.
از زاویه‌ای دیگر می‌تواند یک جورهایی هم چون آن فیل مولانا باشد و راویانش. راویان مختلف بر او دست می‌سایند و هر کدام از منظر خود او را توصیف می‌کنند و تشریح. در نگاه زن، شیوا (همسر کوروش) و روایت واقع‌گرایش، او یک مرد ایده‌آل است. او از کوروش‌اش می‌گوید که چند روزی است به کویر رفته. از دریا به کویر: «مرگ رو به من بده که گذاشتم بره کویر خیر سرم تنها باشم. چه سکوت سکوتی هم می‌کرد دم آخری! انگار تا حالا کویر نرفته‌ایم. چطور دل کند این مرد از زن و زندگی خدا می‌دونه. وقت رفتنش یه کاسه آب ریختم پشت سرش، آب پشنگه زد تو دریا. یه خواهشی تو چشماش بود که نگو.» روایت او جنسی کاملاً زنانه و روزمره دارد. از جنس زندگی است و روابط زندگی و چهارچوب‌هایش. هیچ ردی از خیالات و اوهام ندارد. متمرکز است بر مادیت محض زندگی. ذهنی که فقط عادت دارد یک نفس حرف بزند. فکش آرام و قرار ندارد. زمین و زمان را به هم ربط می‌دهد تا فقط حرف بزند. هر کلمه او را به سمت و سویی می‌کشاند، تا از بی‌ربط‌ها و با ربط‌ها بگوید. روایتش را با خبری که تلفنی می‌شنود آغاز می‌کند، او در حال حرف زدن با شیرین است: «کوروش به گمونش بگه مرده من ککم می‌گزه. به جون شیرین اگه برام ذره‌ای مهم باشه که بفهمم کوروش مرده یا نه. من که می‌شناسمش. گوشیشو داده دست یکی دیگه به حساب خودش. که بهم زنگ بزنه که کوروش مرده. خب مرده که مرده. خیلی‌ها می‌میرن. کوروشم روشون کوروش کبیر هم مرد مگه آسمون به زمین اومد؟» شیوا مطمئن است این خبر فقط یک شوخی است. برای اولین بار در روایت شیوا اشاره‌ای گذرا داریم به این کوروش و آن کوروش. او نمی‌داند نجات‌دهنده‌اش، حالا که او دارد از ریمل و ناخن و لب و ویلا حرف می‌زند،‌ در گور خفته است. او از سوختگی پوست می‌گوید و باز به خبر تلفنی مرگ کوروش، برمی‌گردد و باز می‌رسد به شعر و لب. تا از لب‌ها بگوید: «گفتم لب که بگم برات دختر داییم اینا جدیداً دادن براشون لبشون رو سوراخ کردن و یه حلقه‌ی ریز طلا ازش آویزون کردن. نمی‌دونی که چی شدن.» کوروش او اصلاً امکان ندارد که بمیرد: «مگه می‌شه آدم همین جوری الکی الکی بمیره... کوروش که هزار ماشالاّ هنوز جوونه و قراره هزار سال عمر کنه کنار من.» توصیفات زن (شیوا) به صورت پراکنده، این کوروش را به سمت آن کوروش می‌برد: «از کوروش خوشم آمد. تو فالم یه مرد چارشونه‌ی مو بور دید که تو فنجون جا نمی‌شد و چیزی نمونده بود شونه‌هاش فنجونو خورد کنه. گفت مرده عین این مجسمه‌های هخامنشیه که تو شیراز می‌فروشن. یه چیزی عین کوروش.»
در برخی روایت‌ها تاریخ و جغرافیا درهم گره می‌خورند. مسافرت کوروش از شمال و دریا به سمت کویر و از سوی دیگر روایت انتزاعی «بامر» که تمام تکیه‌اش بر جغرافیاست و کویر، ‌همان تاریخی که به شکل جغرافیا درآمده. آخرین کسی که کوروش را می‌بیند و آخرین روایت را از او و تاریخش و زیستگاهش دارد. روایت او نقطه‌ی مقابل روایت شیواست. نویسنده رمانش را از زندگی و واقعیت محض شروع کرده تا در پایان آن را با اوهام و انتزاعیات ذهنی بامر ببندد. هر چقدر کوروش شیوا از جنس زندگی است و واقعیت، کوروش بامر از جنس اسطوره است و خیال و در پیوند با زیستگاه او: «هر چه می‌روم به آن مرد نمی‌رسم. مرد بزرگ‌تر و بلندتر می‌شود و در امتداد افق کش می‌آید. موها و ریش بلندی دارد. ریشش انگار افتاده باشد توی آب به خیسی می‌زند. دوست دارم روی شانه‌هایش بگیردم. انگار از توی کتاب تاریخ بیرون آمده.» او کتاب جغرافی را ورق می‌زند و کره زمین را می‌چرخاند، و چشمش به کویر لوت می‌افتد. او مدام تشنه است و مدام از آب می‌گوید، در حالی که در شمال زندگی می‌کند وسط آن همه رطوبت: «وسط این همه رطوبت معلوم است که همه‌مان رماتیسم می‌گیریم و آرام آرام می‌گندیم و بو می‌گیریم.» همه جا دریا شد، همه چیز خیس و او از تشنگی می‌گوید و لب‌های ترک خورده‌اش: «تشنه‌ام. لب‌هایم ترک برداشته‌. دست می‌کشم به ترک‌ها. احساس می‌کنم لابه‌لای ترک‌های لبم کسی دهل می‌زند و با چوب بازی می‌کند. تشنه‌ام. انگار سال‌هاست خوابیده‌ام. کل لوت توی گلویم دهان باز کرده و آب می‌خواهد.» جنازه کوروش در نهایت به دست او می‌افتد و دفن می‌شود.
راوی دیگر آرش است. همان که همسفر کوروش به کویر ‌شده، به گفته‌ی او به خاطر بنزین گران. روایت او خیلی نزدیک به شیواست. از جنس واقعیت و از نگاه یک لمپن و تمام آن چیزهایی که در ذهن و خواب‌های او می‌گذرد. از کباب خوردن با جورج بوش پدر و پسر و جر و بحث ننه‌اش با آن‌ها بر سر جنگ افغانستان و عراق تا گریه‌های بوش پدر: «بوش پدر سرش را روی شانه‌ام گذاشت و زد زیر گریه...» او هم مثل شیوا یک بند حرف می‌زند و از اندام کوروش و مرگ ناگهانی‌اش می‌گوید: «تو حالت مرگ هم انگار برا زیبایی اندام فیگور گرفته باشه. عین نقل و نبات از استخوناش ماهیچه می‌ریخت. عین کوروش کبیر بود تو کتابای تاریخ. باورم نمی‌شه که کوروش خودمون این همه بدنش ردیف باشه.»
روایت شیرین نزدیک به روایت بامر است. از جنس عشق و زنانگی و ظرافت ذهن. یک جور عشق اسطوره‌ای ناگفته میان شیرین و کوروش برقرار است. گوشه‌هایی از این عشق در روایت شیوا خود را نشان می‌دهد. و بخشی از آن در روایت مهری که فال قهوه این جمع را می‌گیرد و بخشی دیگر در روایت دوگانه‌ی کوروش، که تلفیقی است از روایتی واقعی و روایتی ذهنی و عاشقانه و انتزاعی که عشق او را به شیرین افشا می‌کند. عشقی از جنسی خاص: «رفتم لب دریا. با آن که شب بود دریا انگار عقب رفته بود. من به خزر نزدیک‌تر می‌شدم احساس می‌کردم دریا عقب‌تر می‌رود. به دریا نگاه کردم. شیرین گفت دریا مثل زنی حامله و در حال زاییدن است که قرن‌ها بعد می‌زاید و بچه‌اش را به خشکی می‌اندازد. آن وقت است که آرام می‌گیرد. توی شکمم بلوایی برپا بود. زنی حامله در حال غرق شدن... احساس می‌کردم حامله شده‌ام.»
روایت‌ها توانایی تو در توی نویسنده را در انتقال و جابه‌جایی‌های ماهرانه‌اش از راویان مختلف با جزییات کامل نشان می‌دهد. به راحتی در ذهن هر کدام از آن‌ها جا می‌گیرد و از جنس ذهن و زبان‌شان می‌شود. برای همین می‌تواند همه چیز را از ذهن آن‌ها بخواند و ببیند و حس کند و نشان بدهد. به همین خاطر داستان هم زیباتر شده و هم پیچیده‌تر با تعلیقی برخاسته از جابه‌جا شدن در ذهن روایان مختلف در گوشه و کنار داستان.
مرده ریگ، رمانی خوش‌ساخت، زیبا و جذاب است. نگاهی تاریخی ـ جغرافیایی و اجتماعی پشتوانه‌ی ذهنی داستان او را ساخته است. داستان خیلی حرف‌ها و اندیشه‌ها برای گفتن دارد. برای هر کدام از آن‌ها هم جایی باز کرده. هر تکه از روایت، در عین زیبایی، عمق و جذابیت و مفاهیم مورد نظر نویسنده، جایگاهی خاص دارد و انکارناپذیر، اما چیزی در این میانه گم شده است و آن پیوند مفهومی و معنایی این تکه روایت‌هاست، روایتی پنهان که بتواند همه‌ی این تکه‌ها را به هم پیوند بزند یا اگر هست گم و کم‌رنگ است. خواننده از خود می‌پرسد ساختن چنین کوروشی در شکل شخصیت و اسطوره و پیوند خوردن با تاریخ و جغرافیا برای رسیدن به چی، به کجا؟ شاید برای رسیدن به شعر فروغ: «نجات‌دهنده در گور خفته است»؟»

 

این دود‌‌ِ سرگردان

حسین سناپور
نشر چشمه
160 صفحه
9000 تومان

«حسام»، راوی «دود» با شرح پریشانی‌هاش آغاز می‌کند به حرف زدن. آن‌چه در ذهن «حسام» توی همان  برخورد  اول به چشم می‌آید، تنها تردید نیست، پریشانی‌ای است که انگار از دل حجم بزرگی از کارهای نکرده و حرف‌های ناگفته در طول سالیان برمی‌آید، در قبال کسانی که براش مهم بوده‌اند و هستند. پریشانی‌ای که جای خود را به حسرت، عذاب وجدان و ملامت خود می‌دهد. او خود می‌گوید که از همه‌ی کارها فقط حرف‌زدن‌اش را بلد است. «حسام» اما فراموش کرده که حتا در حرف زدن هم عاجز است که حتا نمی‌تواند با «درسا» دختر کوچک‌اش که تنها دوشنبه‌ها پیش اوست، حرف بزند.

در همان سه صفحه‌ی اول «دود»، حضور چهار زن در زندگی «حسام» دیده می‌شود. یکی «مهتاب»، زن سابق «حسام»، یکی «لادن»، زنی که «حسام» او را در گذشته دوست داشته، یکی «زهره»، زنی که به ازدواج با «حسام» فکر می‌کند و دیگری «درسا» دختر کوچک‌اش. از این میان، در ابتدای رمان حضور فیزیکی «درسا» را می‌بنیم و کمی بعدتر مکالمه‌ی تلفنی «لادن» را می‌شنویم. یکی دخترکی‌ست که «حسام» هنوز انگار امید دارد برای بازسازی رابطه‌‌اش با او و دیگری زنی‌ست که بعد از فروریختن آوار رابطه، یکهو سر و کله‌اش پیدا شده، رابطه‌ای که به بازسازی‌اش امیدی نیست. این تضاد میان این دو شکل از رابطه، نمایش خوبی از دو نقش «حسام»، یکی پدر بودن و دیگری یار بودن اوست. دو نقشی که «حسام» در ایفاشان، شکست خورده است.

«حسام» با همه‌ی تردیدها، سردرگمی‌هاش و خاطراتی که در گذشته و حتا کودکی با برادرش داشته، نشان از مردی منفعل می‌دهد که زمانی اسیر دود بوده، دانشگاه را نیمه‌تمام گذاشته، دوستی را در درگیری‌های سیاسی مشغول کتک خوردن دیده و مثل مجسمه ایستاده، یک بار حتا به خودکشی و پریدن از بام فکر کرده و به جای تمام کردن کار، نشسته و یک بسته سیگار کشیده، سرانجام از زن‌اش جدا شده، شاعری که حالا تنهاست و مشغول ویراستاری برای دیگران. همین «حسام» اما در ابتدای رمان با یک تلفن «لادن»، وارد بازی می‌شود. یکی انگار بهش می‌گوید:« حالا بلند شو و ببین که چه کاری از دست‌ات ساخته است.» «لادن» بعد از چند وقت بهش زنگ زده و گفته که خودکشی کرده. این تنها «حسام» است که از ماجرا خبر دارد و انفعال این‌جا نمی‌تواند واکنش همیشگی او باشد. او برخلاف این‌که به ظاهر نشان می‌دهد، هنوز چیزهایی براش مهم است. نه مثل «مظفر» و «فرشید» و دار و دسته‌شان که «لادن» دیگر براشان تمام شده، وجود ندارد، چه مرده باشد و چه نه. «حسام» تنها آدم معمولی میان آدم‌های درگیر پولی‌ست که دور «لادن» را گرفته‌اند. برای همین است که «لادن» دوباره به او پناه می‌برد.هنوز اما برای «حسام» زود است که به یک پناه‌گاه تمام‌عیار تبدیل شود. تا یک قدمیِ نجاتِ «لادن» می‌رود. «درسا» را با خودش می‌برد به خانه‌ی «لادن» که حتا نشانی‌اش را نمی‌دانسته و توی آن موقعیت بالاخره به او می‌رسد. نگاه ریزبین «حسام» در توصیف وضعیت فیزیکی «لادن»، اشیای خانه‌ و اتاق خواب او، نقب‌هایی که به واسطه‌ی آن اشیا به گذشته می‌زند، یادداشت قبل از خودکشی «لادن» و حضور فیزیکی «درسا» در آن صحنه، هم وضعیت بحرانی آن فصل را خوب می‌سازد و هم «لادن» و قصه‌اش را واضح و واضح‌تر می‌کند. شاید برای همین درگیری خوب خواننده در فضاست که وقتی «حسام»، «لادن» را نیمه‌جان رها می‌کند، خواننده که انگار خودش توی خانه‌ی «لادن» بوده، نمی‌تواند متعجبانه نپرسد که :«آخر چرا؟»

عذاب وجدان کم بود توی زندگی‌اش؟ حسرت کم بود؟ حالا عذاب وجدانی بزرگ‌تر بهش اضافه می‌شود. و او به جای این‌که دست به به‌تر کردن وضعیت بزند، شب را در خانه‌ی «زهره» می‌گذراند و بی‌هوا به او هم قول‌هایی برای همراهی‌اش در قراری که در دادگستری دارد، می‌دهد. «زهره» هم شاید انگار می‌داند که پناه «حسام» برای او قابل اعتماد نیست اما او هم مثل «لادن» دوست دارد به «حسام» تکیه کند.  

خبر خودکشی موفقیت آمیز «لادن» را هم «مهتاب»، زن سابق «حسام»، به او می‌دهد، واضح است گره‌خوردگی خوبی که زن‌های زندگی «حسام» و ماجراهاشان به یکدیگر پیدا می‌کنند، جوری فکر شده اجرا می‌شود که انگار این زن‌های «دود» هستند که قصه‌ی مرد «دود» را پیش می‌برند. ذهن پریشان «حسام» از حالا پریشان‌تر می‌شود در روایت و بیش‌تر میان گذشته و حال رفت و آمد می‌کند. روایت ذهنیِ پریشان و گاه شاعرانه‌ی «حسام»، تصویرسازی‌هاش از آدم‌ها وقتی در خیابان‌ها سرگردان است، یا سوار تاکسی و متروست، با نشان دادن آشفتگی شهر و شلوغی‌اش، کامل می‌شود.

آن‌چه در ادامه‌ی رمان، خواننده با آن رو به روست، انفعالی‌ست که کم‌کم انگیزه‌هایی برای از بین رفتن‌اش پیدا می‌شود. «حسام»ی که هیچ امیدی به‌اش نمی‌شد داشت، کم‌کم به انگیزه‌ی کشتن« مظفر»، که به خیال «حسام» عامل بدبختی و مرگ «لادن» است، از جای خود بلند می‌شود. به شیوه‌ی خودش کمین می‌کند، به «فرشید» و دار و دسته‌ی «مظفر» نزدیک‌تر می‌شود تا بتواند در فرصت مناسب با چاقویی که در انتخاب یا استفاده‌اش ناشی‌ست، کار را تمام کند. خودش که می‌گوید می‌خواهد کاری بکند فقط. خودش که حتا وقتی چاقو را تصادفن می‌خرد، باور ندارد که می‌خواهد «مظفر» را بکشد.

از آن بخش از داستان  که «حسام» تصمیم می‌گیرد به «مظفر»ی که هنوز سر و کله‌اش پیدا نشده، نزدیک شود، رگه‌های آشنایی از داستان «دل تاریکی» جوزف کنراد و مشهورترین اقتباس سینمایی او  «اینک آخرالزمان» فرانسیس فورد کوپولا دیده می‌شود. انگیزه‌ها با هم خیلی متفاوت است اما در چیزهایی با هم اشتراک‌ دارند. راوی پریشانی که انگار بی که بخواهد، درگیر بازی خطرناکی شده، راوی‌ای که درگیری‌های شخصی بسیار دارد و پریشان است، نزدیک شدن  او به مقر آدم‌بده‌ی اسرارآمیز، آشنایی با عقاید و شیوه‌های غیرانسانی او، نفوذ در دستگاه و سپس کشتن او. «مظفر» هم مانند «آقای کورتز» یا «کلنل کورتز» توی فیلم، آن انتها در میان هواداران و یا جیره‌خواران‌اش،  از پشت پرده بیرون می‌آید، مثل «کلنل کورتز» حرف‌های گاهن فلسفی می‌زند که نمایانگر نوع ویژه‌ی نگاه او به جهان است که نشان می‌دهد زندانیِ سیاسیِ گذشته‌ها، آن سردسته‌‌ی کلیشه‌ای آدم‌بدها نیست شاید، حتا مانند «کلنل کورتز»، ترس به خصوصی از حضور فردی که نقشه‌ی قتل او را کشیده، احساس نمی‌کند. اما تفاوتی که «مظفر» «دود» با «کلنکل کورتز» «اینک آخرالزمان» دارد این است که خواننده یا حتا خود «حسام»، چیز زیادی از «مظفر» نمی‌دانند و وقتی «مظفر» در آن میهمانی که بی‌شک به‌ترین و درخشان‌ترین فصل رمان است، درست در چند صفحه‌ی پایانی داستان پیداش می‌شود، وقتی قدم‌زنان با «حسام» حرف می‌زند، باز شبیه پرهیبی‌ می‌ماند که پر از ابهام و سوال است برای مخاطب، در حالی که در «اینک آخرالزمان»، راوی به مرور از شنیده‌ها، مدارک در دست‌اش، آن‌چه در طول سفرش می‌بیند و سرآخر با حرف زدن با خودِ مردِ پشتِ پرده، هیولای داستان را تمام و کمال می‌سازد و سوال‌های باقی‌مانده را بی‌پاسخ نمی‌گذارد. طوری که مخاطب می‌تواند حرف‌های «کلنل کورتز» را درک کند حتا اگر با آن‌ها موافق نباشد.

«حسام» به مظفر چاقو می‌زند، «حسام»ی که دوباره به ناتوانی‌اش پیش «مظفر»  اعتراف می‌کند که حتا عرضه‌ی گرفتن حق‌اش از یک سیگارفروش را ندارد. «حسام» ضربه را می‌زند و درست مثل خواننده، خود تا چند لحظه بعد هنوز شک دارد که آیا این کار را کرده یا نه. اما درست کمی بعد، دیده شدنِ خونِ روی دست‌ «حسام» و شنیده شدنِ سر و صدای توی حیاط آن خانه، نشان از تمام کردن کار دارد یا همان «فقط کاری کردن».

آیا «دود» قصه‌ی نسل به خصوصی‌ست؟ آیا «دود» نمایانگر نمادینِ نسلِ زخم‌دیده،سرکوب‌شده‌ و حالا کاملن منفعل‌شده‌‌ای‌ست که زیر فشار قدرت و پول، له شده است؟ به گمان من «دود» با شخصیت‌ اصلی (حسام) و شخصیت‌های فرعی پررنگی که برای «حسام» در زمان حال، با اهمیت هستند، (لادن، ، مهتاب، زهره و درسا)، قصه‌ی تکرار چرخه‌ی روابط نیم‌بندی‌ست که آدم‌هاش پر از سرگردانی‌اند، آدم‌هایی که یا منفعلانه نظاره‌گر محض‌اند یا حاضر به انجام هر کاری هستند برای رسیدن به زندگی به‌تر، یا رابطه‌ی ویران‌شده را به ظاهر تمام می‌کنند  اما سایه‌ی رابطه‌ی قبلی هم‌چنان روی زندگی‌شان هست، یا خودشان را گول می‌زنند که امیدی در راه است و می‌شود به دیگری تکیه کرد و از تنهایی درآمد، و یا در نهایت از همان کودکی سکوت پیشه می‌کنند. در میان همه‌ی این آدم‌های سرگردان اما یک جایی، یک زمانی هست که ممکن است یکی پیدا بشود که ناگهانی، از این همه سرگردانی خسته بشود تا ناخودآگاه دست به کاری بزند، کاری که در نهایت زندگی همه‌ی آدم‌های آن چرخه را هم تحت‌الشعاع قرار دهد. سرانجامِ «دود» کاری کردن است، کاری که خودکشی نیست، کاری که حذف از بازی نیست،  کاری که نمود و اثر بیرونی دارد و انگار بازی‌های بیش‌تری را خلق می‌کند. پایانی که حتا می‌تواند از مرگ هم ترسناک‌تر باشد. اما هر چه هست، سرانجامِ آن مجموعه از آدم‌ها و پریشانی‌هاشان چیزی جز انفعال است، چیزی جد تردید و سرگردانی ابدی‌ست.

پ.ن: این یادداشت در شماره‌ي چهل و پنجم فصل‌نامه‌ی «سینما و ادبیات» منتشر شده است.