تابوت‌های دست‌ساز و ترومن کاپوتی

 

تابوت های دست ساز (گزارش واقعی از یک جنایت امریکایی)
ترومن کاپوتی
ترجمه‌ی بهرنگ رجبی
نشر چشمه
بهار 1391

نویسنده‌ی این کتاب را می توان یکی از مشهورترین و موفق ترین نویسندگان داستان های معمایی و گزارش های رئالیستی ژورنالیستی - جنایی در دهه ی دوم قرن بیستم دانست. ترومن استرکفوس پرسونز معروف به ترومن کاپوتی، 1984-1924، متولد نیو اورلئان امریکا، در هفده سالگی ترک تحصیل و شروع به همکاری با مجله نیویورکر کرد. زندگی نامه نویسش جرالد کلارک علت افسردگی و در نهایت مرگ زودهنگام او را زمان طولانی تحقیق و خستگی ناشی از کار سنگین می‌داند، اما دلیل واقعی افسردگی او اعتیاد شدید به الکل و تاثیری است که دیدار او با پری اسمیت یکی از قاتلین بر او بجا گذاشت.از آنجائیکه کاپوتی گرایشات همجنسگرایانه نیز داشت، ملاقاتش با اسمیت منجر به تالمات روحی شدیدی در او شد.
ترومن کاپوتی سبک شخصی خود را با نام رمان غیر داستانی ابداع نمود. در سال 1945 اولین مجموعه داستان کوتاه خود را با عنوان «میریام» در مجله ای منتشر کرد که برای او جایزه ادبی «او هنری» را به ارمغان آورد.
در سال 1958 کتابی با عنوان «صبحانه در تیفانی» منتشر کرد که یکی از مشهورترین داستان ها در فرهنگ آمریکا شد که از آن فیلمی با همین نام نیز ساخته شد. این کتاب که از زبان راوی داستان که نویسنده جوانی است بازگو می‌شود و شرح دیدار نویسنده با همسایه طبقه پایین خانه‌اش است که دختری جوان زیبا اما غیر متعارف است که هر آنچه آزادی اش را محدود کند بر نمی‌تابد.
او برای انتشار کتاب خود تحت عنوان «به خونسردی» 6 سال کار کرد. داستان این کتاب برگرفته از خبر واقعی قتل‌عام یک خانواده در کانزاس است و به او فرصت داد تا اولین رمان غیر داستانی اش را بنویسد. او زمان زیادی را صرف مصاحبه با شاهدان و دو قاتل و بررسی گزارش پلیس کرد. این کتاب در سال ۱۹۶۵ با تیراژی میلیونی برای او شهرت، موفقیت و ثروت به همراه ‌آورد. از این کتاب نیز نسخه سینمایی به همین نام اقتباس شده است.
از این نویسنده می توان به رمان ( صداهای دیگر، اتاق های دیگر) (Other Voices, Other Rooms)، با ترجمه ی رویا سلامت، نشر چشمه، رمان ( به خونسردی ) و مجموعه داستان ( درخت شب ) اشاره کرد که به زبان فارسی ترجمه شده اند.
اقتباس از آثار این نویسنده :
1) فیلم Breakfast at Tiffany's (صبحانه در تیفانی) : کارگردان Blake Edwards، فیلمنامه از Axelrod Georgeبا اقتباس از اولین رمان ترومن کاپوتی با همین نام، با بازی Audrey Hepburn ، محصول 1961 امریکا.
2) فیلم In Cold Blood (در خون سرد) : کارگردان Richard Brooks، فیلمنامه از Richard Brooks با اقتباس از رمان ترومن کاپوتی با همین نام، محصول 1967 امریکا.
3) فیلم The Glass House: کارگردان Tom Gries، فیلمنامه از Truman Capote ، محصول 1972 امریکا.
4) فیلم Capote: کارگردان Bennett Miller، برشی از زندگی ترومن کاپوتی ( فیلمنامه از Dan Futterman با اقتباس از کتابی نوشته Gerald Clarke ) که به کشمکش هایی می‌پردازد که نویسنده (ترومن کاپوتی) هنگان نوشتن آخرین کتابش (درخون سرد) In Cold Blood داشته است، با بازی Philip Seymour Hoffman در نقش ترومن کاپوتی که برای او اسکار بهترین نقش اول مرد را به همراه داشت ، محصول 2005 امریکا.
- برنده جایزه بهترین فیلم منتقدین امریکا، کاندید 5 جایزه اسکار و...
5) فیلم Infamous : کارگردان Douglas McGrath ، برشی از زندگی ترومن کاپوتی فیلمنامه از Douglas McGrath با اقتباس از کتابی نوشته George Plimpton ، با بازی Toby Jones در نقش ترومن کاپوتی ، محصول 2006 امریکا. در این فیلم نشان داده می‌شد تا چه حد زندگی و کارهای کاپوتی همچنان بحث‌بر‌انگیز است.
ترومن کاپوتی خود در فیلم قتل با مرگ به کارگردانی رابرت مور(۱۹۷۶)در کنار بازیگرانی چون پیتر سلرز، الک گینس و پیتر فالک) نقش آفرینی می‌کند.
- و حدود 10 عنوان فیلم های سینمایی، سریال و فیلم کوتاه دیگر با نویسندگی فیلمنامه و یا اقتباس از آثار این نویسنده.
برخی رمان های کاپوتی را، به دلیل استفاده از گزارشات واقعی و ژورنالیستی، در زمره ی رمان های مستند قرار می دهند. همین امر، نشان دهنده ی قابلیت بالای این داستان در تبدیل به فیلم است. از علت های دیگری که پتانسیل تبدیل این داستان ها به فیلمنامه را بالا می برند، وجود دیالوگ های قوی و موجز است که قابلیت استفاده در فیلمنامه را با کمترین تغییرات دارند. کاپوتی همچنین استاد فضاسازی و توصیف های تصویری با جزئیات دقیق است و به دلیل عدم ذهنیت گرایی داستانی و عمل گرایی شخصیت ها، مخاطب می تواند در همان لایه ی ظاهری به راحتی با داستان ارتباط برقرار کند. از آنجائیکه نویسنده ی این رمان، یک خبرنگار بوده، نگارش داستان، از اصطلاحات و آرایه های سخت فهم ادبی خالی است. نوع تعلیقی که کاپوتی در داستان هایش استفاده می کند به دلیل شبیه بودن به داستان های واقعی که خود او از نزدیک با آنها رو به رو شده، قابل باور و دلهره آور است. همچنین به دلیل نزدیک شدن به شخصیت های داستانی و وقایع، بیشتر اوقات وقایع بازدارنده ی محیطی را هم در داستان دخیل می کند. مثلاً در قسمتی از داستان شخصیت اصلی که خود اوست، با کارآگاه قهر می کند و به دلیل دوری او از ماجرا نوعی تعلیق که خاص خود اوست پدید می آید. شخصیت پردازی داستان های کاپوتی حرفه ای و قابل قبول است و البته پتانسیل سینمایی داستان هایش همیشه بالاتر از جنبه های ادبی آن قرار می گیرد. از نظر شیوه ی نگارش و شباهت لحن و ویژگی های نثر داستانی، کاپوتی را با ارنست همینگوی مقایسه می کنند.
تابوت های دست ساز، خوش خوان و روان و پرتعلیق است. نویسنده با جمله های کوتاه و توصیف های ساده و دیالوگ های روان مخاطب را با خود همراه می سازد. حضور خود نویسنده به عنوان شخصیت اصلی و راوی داستان نیز بر این همراهی و نزدیک می افزاید.
این داستان نیز با مورد توجه قرار گرفتن از سوی ریموند چندلر و بیلی وایلدر تبدیل به یک فیلمنامه اقتباسی با این عنوان شد و یکی از شاهکارهای سینمای کلاسیک جهان نیز بر اساس آن ساخته شد.
خلاصه داستان :
راوی داستان خود نویسنده ( ترومن کاپوتی) است که به اختصار در طول داستان ت.ک. نامیده می شود. وی در پی شنیدن خبر یکسری جنایات زنجیره ای از یکی از دوستان قدیمی اش به نام جیک، که کارآگاه مسئول این پرونده است، به شهر محل حادثه می رود تا از نزدیک حوادث مشابه و سیر حدس و گمان هایی را که در فضای مشوش و پر تردید و دلهره ی شهر بر سر زبان هاست دنبال کند. در تمام این جنایت ها، امضای قاتل به چشم می خورد؛ قاتل قبل از به قتل رساندن مقتولین، آنها را انتخاب می کند و برای آنها تابوت دست سازی می فرستد. نویسنده به این نتیجه می رسد که این قتل ها با نقشه ی قبلی صورت گرفته اند و سناریوی قتل ها را همراه با دوست کارآگاه خود دنبال می کند. مظنون اصلی این حوادث، فردی است به نام رابرت کوئین که به خاطر مسئله ی آبرسانی از رودخانه به مزارع همسایه، مجبور شده بخشی از زمینها و آب مصرفی اش را به آنها واگذار کند. پس از این شکست از آنها کینه دارد و یکی یکی، با فرستادن تابوتهای دست ساز، به آنها اعلام می کند که نفر بعدی آنها هستند. نقطه ی اوج داستان آنجاست که نویسنده و دوست کارآگاهشان با قاتل احتمالی این جنایات، طرح دوستی می ریزند تا از نزدیک او را زیرنظر بگیرند. در طول دیالوگ های داستانی، مخاطب مرتب با این تردید دست و پنجه نرم می کند که آیا کوئین که نویسنده و کارآگاه او را قاتل می دانند، واقعاً دست به این جنایات زده یا بی گناه است؟ بار درام و عاطفی داستان با فرستاده شدن تابوت دست ساز برای نامزد جیک به اوج خود می رسد.

ظلمت در نیمروز

آرتور کوستلر
ترجمه‌ي مژده دقیقی
نشر ماهی
248 صفحه
12هزار تومان

ظلمت در نیمروز آرتور کوستلر را با ترجمه خوب خانم مژده دقیقی یک نفس خواندم. باورم نمی‌شد کتابی در زمینه‌ی سیاسی این همه نفس گیر و خوش ریتم و سرحال باشد. قصه‌ی یک خطی کتاب ماجرای محاکمه‌‌ی"روباشوف" یکی از انقلابیون با سابقه و کهنه کار روسیه است. ولی همین یک خطی ساده و شاید تکراری به بهترین نحو تعریف می‌شود. ظلمت در نیمروز کتاب تازه و زنده‌ای ست. زیرارمان متعلق به به دوران مشخصی نیست، اگر چنین بود با گذشت این همه سال با استقبال بی‌نظیر خوانندگان مواجه نمی‌شد. این امرمدیون انتخاب هوشمندانه ی روباشوفی مردد به عنوان قهرمان مرکزی قصه است. شخصیت‌پردازی به جا و موفق رمان و قرارگیری درست قهرمان در نقطه‌ی حساس، ثابت می‌کند که تنها تردید داشتن را نمی‌توان مقدمه‌ی شورش بر ضد اصولی دانست که ریشه اعتقادی راسخ به آن است. و همین تردید‌ها می‌شود کلید ادامه‌ی ماجرا و نیفتادن ریتم داستان.
شاید کلمه محاکمه‌ی خودی و یا تصفیه نیروی‌های خودی در زمان استالین- که در کتاب به‌ظریف‌ترین حالت ممکن به نام شماره‌ی یک از آن یاد می‌شود- چیز تازه‌ای نباشد، ولی تصویری که کوستلر از زوال این نسل با انتخاب روباشوف نشان می‌دهد خیلی به جا ست. شروع قصه با بسته شدن درِ انفرادی روی روباشوف آغار می‌شود. یک بزنگاه کامل، شروعی که قلاب را‌‌ همان ابتدا می‌اندازد. برای همین داستان روباشوف داستان جذابی ست البته در صورتی‌که درام‌های بازجویی را دوست داشته باشید. و البته که بازجویی دوم جذابیت بیشتری دارد زیرا روباشوف در مقابل کسی قرار می‌گیرد که تربیت شده‌ی همان افکار دوران استالینی ست. اینجا کوستلر با قراردن قهرمانش مقابل نماینده ی‌ نسل استالینی، کسی که در بستر اندیشه‌های خودش تربیت و رشد یافته قصه‌را به اوج می‌رساند و جوری می‌چیندش که ما ناخوداگاه همراه ش در بازجویی‌ها و نحوه شکستن‌ش و اعتراف کردن و اقرار علیه خود همراه می‌شویم. این‌جاست که خوب بودن یا بد بودن قهرمان قصه فرقی نمی‌کند.زیرا نویسنده تا انتها بی‌قضاوت پیش می‌رود. برای همین وقتی قهرمان قصه در پاسخ دادن به حجم سوال‌های طاقت فرسای بازجوی دوم یعنی کسی که زیر لوایش رشد و تربیت یافته از پا در می‌آید، بی‌چاره‌گی و درمانده‌گی‌اش بیشتر جا می‌افتد. نویسنده در کل اثر کوشیده با بازی با چیزهای ملموسی مثل دندان درد روباشوف و عینک ش، چیزهای مهمی را یادآوری کند. دندان روباشوف‌‌ همان درون پوسیده‌ی روباشوف است. پوسیده‌گی اندیشه‌اش و پوسیده‌گی انقلابی‌که به اصولش پایبند بوده و چنین نسلی در دامنش پرورش یافته.
کوستلر درک خوبی از شخصیت یک انقلابی به خط آخر رسیده دارد، و جایی به جذابیت این انقلابی می‌افزاید که آشنایی با هنرو ادبیات را چاشنی‌اش می‌کند و جا به جا نشان می‌دهد که این انقلابی تضعیف شده ذهنی تربیت شده دارد. برای همین صحنه یا دیالوگ نا‌به جایی در کتاب نگذاشته که دور از این آدم باشد یا بزند توی ذوق‌مان. کوستلر با عذاب وجدان پیدا و پنهانی که انداخته به جان شخصیت نشان می‌دهد که با کنار رفتن اقتدار حزب انقلابی، فرصت فکر کردن و دگر اندیشی به جان ادم‌هایی مانند روباشوف افتاده است،و همین جاست که کوستلر با هنرمندی حاشیه‌ی امن فروپاشیده‌ی روباشوف را روایت می‌کند.
سلول انفرادی که کوستلر توصیف می‌کند جایی ست برای پناه بردن و‌‌ رها شدن روباشوف، تا فارغ از هر نقشی که داشته و بازی می‌کرده و فریب می‌خورده و فریب می‌داده و بازی می‌داده و بازی می‌خورده خودِ خودش باشد. خودی که با تمام تردید‌های ذهنی و پیچیدگی‌های فکری‌اش جور در می‌آید. دراین خلوت روباشوف مدام با چهره‌ی تازه‌ای از خود مواجه می‌شود، که ته تمامش می‌رسد به مرگ، تنها قطعیت تمام کننده‌ای که تنش را می‌لرزاند. برای همین وقتی کتاب می‌رود سراغ خصوصی‌ترین جاهای زندگی این آدم جایی‌که رازی دیده می‌شود، گوشه‌های نادیده‌ای دیده می‌شود، شخصیت عریان می‌شود.‌‌ همان جا که روباشوف برای اولین بار جرات می‌کند با احساس اندکی گناه بدون توجیه‌های سرراست حقیقت را برایمان فاش می‌سازد‌‌ همان جایی ست که ممکن است ما بار‌ها در زنده‌گی با آن مواجه شده باشیم. همین هاست که باعث می‌شود خواننده پای بند بشود و دل بدهد به ماجرا و قصه برایش بشود واقعیت، و بعد آن طور، پایان داستان، یایان رویایی داستان، پایان عجیب و دوست داشتنی داستان، آدم را میخکوب کند و تا مدت‌ها رها نکند.

سوکورو تازاکی بی‌رنگ و سال‌های زیارت‌اش

 

هاروکی موراکامی

۳۸۶ صفحه

«داستان در این یادداشت، به طور کامل لو می‌رود!»

کتاب شروع فوق‌العاده‌ای دارد. و منظور من از شروع، حتا پیش از خواندن است. وقتی که کتاب را دست می‌گیری و به طرح روی جلد هوشمندانه‌ای نگاه می‌کنی که در لحظه‌ی اول، معنای به خصوصی ندارد، کف دستی را با چهار انگشت رنگارنگ نشان می‌دهد و یکی‌اش که بی‌رنگ است و زیر همان انگشت بی‌رنگ، چیزی‌ پیداست. وقتی جلد کاغذی کتاب را از خود کتاب جدا می‌کنی، روی جلد سفت کتاب، نقشه‌ی راه‌آهن توکیو را می‌بینی، ریز ریز و توی هم با اسامی ایستگاه‌ها که به ژاپنی نوشته شده‌اند. بی‌شک طرح روی جلد این کتاب، یکی از محبوب‌ترین‌هاست برای من.
و اما خود داستان:
سوکورو تازاکی مهندسی‌ست ساکن توکیو، در سال‌های میانی سی‌ سالگی، شاغل در شرکتی که ایستگاه راه‌آهن می‌سازد. معمای اصلی قصه، آن محرکی که نمی‌گذارد کتاب را تا نیمه‌ها زمین بگذاری، به گذشته‌ی سوکورو برمی‌گردد. وقتی که هنوز دبیرستانی بوده، در شهر کوچک محل تولدش ناگویا، با دو دختر و دو پسر دیگر، گروهی داشتند جدایی‌ناپذیر، رفیق بودند و همراه. اما یک تفاوت به ظاهر کوچک میان‌شان بود. همه‌ی آن‌های دیگر اسامی‌ای داشتند که به معنای رنگ خاصی بود یا رنگ خاصی را شامل می‌شد به جز سوکورو که اسم‌اش به ژاپنی یعنی:«خلق کردن». سوکورو از همان وقت‌ها احساس «بی‌رنگی» و جداافتادگی می‌کرد. خیال می‌کرد چیز به خصوصی برای عرضه کردن ندارد، با وجود این‌که باهوش بود و خوش‌قیافه. همه چیز داشت خوب پیش می‌رفت تا این‌که سوکورو وارد دانشگاه شد و به توکیو رفت. همیشه وقت تعطیلات به سرزمین مادری برمی‌گشت و با دوستان همیشگی‌اش وقت می‌گذارند تا این‌که در یک تعطیلات تابستان، دیگر خبری از دوستان‌اش نشد. به طرزی معماگونه آن چهار نفر دیگر، سوکورو را طرد کردند. او تلاشی برای دانستن حقیقت نکرد. چرا که وقتی زنگ زد به یکی از پسرها و علت را جویا شد، او گفت که دیگر دوست ندارند سوکورو را ببینند و او خودش می‌داند که چرا.
همین یک اتفاق، سوکورو تازاکی بی‌رنگ را تا مرز مرگ پیش برد. درمانده و پر از سوال، به توکیو برگشت. چیزی نمی‌خورد و داشت برای همیشه از دست می‌رفت و شاهد اضمحلال خودش بود. هر چه فکر کرده بود به جایی نرسیده بود و در عین حال منفعلانه نیازی نمی‌دید برای پرسیدن دوباره که چرا.
می‌بینید؟ می‌بینید چه تعلیق خوبی می‌تواند باشد برای یک داستان؟ حالا این را بگذارید کنار کلمات خوب و وصف درخشان از تنهایی، از جداماندگی، از بی‌نیازی به آدم‌ها، به رها شدگی. همه‌ی این‌ها را می‌توانید به عنوان استتوس فیس‌بوک‌تان استفاده کنید بس که خوب‌اند. شک نکنید. زیاده از حد لایک می‌خورد. بس که شاعرانه‌ است تصاویر.
بعد از مدتی که سوکورو حال و روزش به‌تر می‌شود و کم‌کم خودش را پیدا می‌کند، با مرد جوانی آشنا می‌شود که دوستی‌شان یادآور همان دوستی از دست رفته است. این یکی هم اما اسمی دارد با رنگ، اسم‌اش «هایدا»ست که یعنی «خاکستری». «هایدا» داستانی از پدرش برای سوکورو نقل می‌کند. درباره‌ی پیانیستی که یک طورهایی در یک داستان عرفانی، در می‌یابد که با به جان خریدن مرگ است که به دانش حقیقی دست می‌یابد.
یکی دیگر از بخش‌های عجیب جهان داستانی موراکامی آن‌جاست که یک شب سوکورو وقتی در اتاق خواب‌اش دراز کشیده روی تخت، احساس می‌کند کسی یا همان «هایدا» در اتاق در تاریکی ایستاده و او را نگاه می‌کند، و بعد در خواب، خواب شیرو و کورو را می‌بیند، همان دو دختری که در آن گروه پنج نفره با سوکورو دوست بودند. با آن‌ها عشق‌بازی می‌کند و در نهایت عشق‌بازی‌اش به رابطه‌ی جنسی با «هایدا» ختم می‌شود و همین‌جاست که سوکورو از خواب می‌پرد، در تردید این‌که آیا آن بخش آخر خواب بود یا نه، گیج و مبهوت بیدار می‌شود. و هایدا پس از آن برای همیشه از زندگی سوکورو محو می‌شود.
سوکورو در زمان حال داستان، با دختری به نام سارا آشنا می‌شود. دختری که بعد از شنیدن ماجرای گروه پنج نفره از سوکورو می‌خواهد به دنبال دلیل باشد که چرا از گروه طرد شده. سارا کمک می‌کند آن گروه پنج نفره را دوباره پیدا کند. این میان اما شیرو، دختر جذاب پیانیست گروه، مرده است و دختر دیگر، کورو، ساکن فنلاند است. سوکورو به شهر کودکی‌هاش می‌رود و بعد از پیدا کردن دو پسر دیگر گروه، متوجه می‌شود که چرا از گروه طرد شده است. شیرو ادعا کرده بود که سوکورو در توکیو به او تجاوز کرده است. شیرو که حامله شده، بچه را سقط می‌کند و به طرز مشکوکی می‌میرد. مرگی که مشکوک به قتل است. دوستان سوکورو با وجود این‌که به پاکی او آگاه‌اند، اعتراف می‌کنند که شیرو طوری راجع به قصه‌ی تجاوز حرف زده است که آن‌ها هم باورشان شده و چیزی نگفته‌اند. سوکورو سرانجام برای دیدن کورو به فنلاند می‌رود و او را در کنار خانواده‌‌اش ملاقات می‌کند.
داستان موراکامی تا نیمه‌ها درست تا زمانی که سوکورو ماجرای تجاوز را در نیافته، جذاب است، پر از تعلیق و راز است. آن‌طوری که تنهایی و جداافتادگی سوکورو تصویر می‌شود، تو به عنوان خواننده بیش‌تر از همیشه در عطش دانستن می‌مانی. اما وقتی ماجرا گفته می‌شود، انگار همه چیز غیرقابل توجیه‌تر از آن است که بشود باورش کرد. یکی از مشکلاتی که موراکامی در این کتاب داشته این بوده که گذشته‌ی این پنج دوست، به خصوص شیرو دختری که انگار بی‌جهت تا مرز نابود کردن زندگی سوکورو رفته، نشان داده نمی‌شود. ما نمی‌دانیم این‌ها در مقابل هم چه‌طور رفتار می‌کردند، شیرو چه‌طور دختری بوده و آیا این رفتار از او برمی‌آمده یا نه. و حتا بعدتر نمی‌دانیم دقیقن چه بر سر شیرو می‌آید. از نیمه‌ی کتاب تا به انتها، تو تنها با معماهایی رو‌به‌رویی که یکی پس از دیگری رها می‌شوند و بی‌پاسخ گذاشته می‌شوند. تو تا آن انتها توجیه نمی‌شوی که چرا آن پنج دوست سوکورو را رها می‌کنند. شاید چون با هم بودن‌شان خوب تصویر نشده و تو خیلی هم نمی‌توانی با سوکورو هم‌ذات‌پنداری کنی، هر چند کتاب پر از جملات زیبا و خواندنی باشد.
این تنها ایرادی نیست که می‌شود به کتاب گرفت، یا به‌تر است بگویم تنها سوالی نیست که بی‌جواب می‌ماند. «هایدا» چه می‌شود؟چرا یکهو محو می‌شود؟ چرا آن داستان جانبی در مورد پدر «هایدا» گفته می‌شود؟ چه استفاده‌‌ای جز استفاده‌ی معنایی می‌شود ازش کرد در داستان؟ اگر استفاده‌ی دیگری ازش شده، حتمن من متوجه‌اش نشدم یا سوادش را نداشتم که بدانم.سوال دیگر، چرا سوکورو «هایدا» را در کنار دو دختر و در خواب و در رابطه‌ی جنسی با خود می‌بیند؟ آیا «هایدا» بعد از محو شدن‌اش، چیزی را از وجود سوکورو با خود می‌برد؟ آیا نشان می‌دهد که «هایدا» جور دیگری جز دوستی معمولی از رابطه‌اش با سوکورو می‌خواسته؟ در واقع چیزی که من در بعضی داستان‌کوتاه‌های موراکامی هم، آن‌ها که در سال گذشته در نیویورکر منتشر شده‌اند، دیده‌ام و نمی‌فهمیدم‌اش تأکید زیاد روی رابطه‌ی جنسی و بیان جزئیات‌اش بوده و هنوز هم راستش کارکردش را نمی‌دانم. کتاب برای من خیلی فراتر از مسأله‌ی کمبود رابطه‌ی فیزیکی‌ست برای شخصیت، کتاب شرح تنهایی سوکوروست و این‌که چه‌گونه تنهایی می‌تواند آدم را تا مرگ ببرد و البته از آن نقطه به بعد انگار بی‌نیازی‌ست.
سوکورو در انتها به عادت همیشگی خود، در ایستگاه قطار توکیو به تماشای مردم و قطارها می‌نشیند. این بار اما جور دیگری به آن‌ها نگاه می‌کند. احساس می‌کند جز توکیو جای دیگری نرفته‌ است. از خودش می‌پرسد این همه آدم از کجا می‌آیند و به کجا می‌روند؟ چرا او آن شهرها را ندیده است؟ چیزی در او عوض می‌شود. میلی برای دیدن در او بیدار می‌شود. داستان با دانسته شدن این تغییر دوست‌داشتنی در سوکورو و اما مبهم گذاشتن آینده‌ی رابطه‌ي او و سارا تمام می‌شود.
دنیای رویاگونه‌ی سوکورو اما در این داستان، بی‌منطق است. دو سه معما در داستان رها شده‌اند و از جایی که تعلیق اصلی داستان رفع می‌شود، میل به خواندن و ادامه‌ی داستان هم کم و کم‌تر می‌شود. موراکامی هنوز هم نویسنده‌ی محبوب من است. نویسنده‌ای که با این داستان، نشانم داد نوشتن چه‌قدر می‌تواند سخت باشد، و یک جاهایی کوزه‌گر را در کوزه بیاندازد.
حرف آخر این‌که نمی‌دانم چه‌قدر از کتاب در ترجمه حذف شده است به خاطر مسائل نشر. اما امیدوارم داستان به کل خراب نشده باشد. چرا که بخشی از مسائل اصلی و کلیدی داستان حول رابطه‌ی جنسی می‌چرخد.

پ.ن: کتاب با عنوان همین پست، با ترجمه‌ی امیرمهدی حقیقت و توسط نشر چشمه منتشر شده است.

تهران، خیابان آشیخ هادی

نامه های احمد شاملو به ع.پاشایی
نشرچشمه
201 صفحه
چاپ اول: تابستان 1393

هنرمند، مجرم تمام عیار است به خصوص نوع شاعرش.


شاملو نام آشنایی که بی خواندن آثار و شعرهای او نمی توان گفت ادبیاتی هستم. آن قدر توانا که هر کتابی به نام او وسوسه برانگیز برای خواندن. در این کتاب هم نامه های شاملو به پاشایی چاپ شده و در مورد کارهای روزمره ای است مربوط به چاپ و نشر و حاشیه های ناگزیر و اجتناب ناپذیر برای هر نوشته ای که یک دوست تمام عیار می تواند از پس آن بر آید. دوستی که یک حامی خالص و مخلص هم هست و همچون آیدا یار زندگیش، برای پیشبرد کارهای شاملو سنگ تمام گذاشته است. دوستی که بی کمک او نشر خیلی از نوشته های امروزی شاملو کندتر و یا دچار وقفه می‌شد. از خواندن این نامه‌ها در می یابیم اگر شاملو به جای رسیدگی به این امور، وقتش صرف کار خود، نوشتن وسراییدن و پژوهش می شد،بدون شک آثار دیگری هم از او داشتیم اما این خرده کاری های انرژی‌بر نگذاشت و نمی گذاشت و فرصت آفریدن بیشتر را از او گرفت. در این نامه ها گوشه ای از زندگی شاملو در سه سال خارج از کشور(سال های 55 تا57 ) آمده است که از راه دور تمام هم و غمش چاپ نوشته و کتاب هایش بوده و در آن دوران هم، چه روزگار سختی برای سر و سامان دادن به این کار داشته است. در نامه های این شاعر بزرگ به پاشایی می خوانیم که بابت چاپ کردن و گرفتن دستمزد کارهایش چگونه به آب و آتش زده و با وجودی که فروش کارهایش تضمین شده بوده، امروز و فردا کردن ناشرها او را به مرز عصبانیت و فحش دادن به خودش رسانده، تا جایی که می توان عمق فشار و استرس های وارده بر شاملو را از لابه لای این نامه ها و تک تک کلمه ها دریافت و فهمید که فرقی نمی کند نوشته هایت پول به جیب ناشر سرازیر می کند یا نه، مهم این است که تو هنرمندی،باید رنج بکشی و روزهای پردردی را از سر بگذرانی، نمی توانی یک زندگی راحت بی دغدغه را سپری کنی، محکوم به عذاب و دلهره ی درآمدی و این که بابت یک لقمه نان بایستی خیلی از درها را بکوبی و به قول خودش "به جای لذت بردن از زیبایی های کار،باید چرک و کثافت را" ورق بزنی. انگار مهم نیست هنرمند در چه دورانی زندگی می کند،شاملو باشد یا یک هنرمند تازه پا به عرصه‌ی هنر گذاشته، اهل دیروز یا امروز و شاید فردا، مهم این که به جرم هنرت مجرمی و باید دوران محکومیتت را در همین زنده بودنت طی کنی چون در مرگ هنرمند، سفره ای رنگین پهن می شود و لقمه های چرب و نرمی گیر خیلی ها می افتد. سخن این که هنرمند، به خصوص نوع شاعرش در زنده بودن، یک مجرم تمام عیار است.

الفبای قطعه‌ای جهنم

 


روح‌الله کاملی
انتشارات هیلا
چاپ 1392
144 صفحه
6000 تومان

نویسنده‌ي میهمان: زری نعیمی


داستان‌ها از وهم‌هایی مینیاتوری می‌آیند. واقعیت‌اند. گوشه‌هایی از واقعیت‌های آشکار و پنهان زندگی و آدم‌ها. اما به گونه وهم‌وار روایت می‌شوند،‌تا هم باشند و هم نباشند. بودنشان دچار تعلیق است. برای همین شدت و عمق هول و ولا در هر داستان به گونه‌ای خاص تکثیر می‌شود. مثل مار از داستان به ذهن می‌خزد. سرد و نرم: «حس کرد چیزی نرم می‌آید تو، چیزی که سرما را با خود به اتاق می‌کشاند، ولی از ترس سرش را نچرخاند تا نگاهش کند. امشب هم آن صدای سوت را در اتاق حس می‌کرد.» وهم مینیاتوری آخرین داستان این مجموعه‌ی جذاب و خواندنی است. گویی در پایان مجموعه قرار داده شد، تا نشان بدهد داستان‌ها از کجا آمده‌اند، چگونه شکل گرفته‌اند و می‌خواهند به کجا بروند. مرد نقاش است و زنش: «شاید زنش هم، اگر چشم خانه‌هایش تهی از درخشش مردمک‌ها نبودند، می‌توانست این خزنده را ببیند. موهبتی بود که چشم‌خانه‌هایش تهی بودند ولی حواسش کاملاً پیشرو بودند.» شخصیت‌ها و عناصر داستان از تابلوهای مینیاتوری مرد بیرون می‌آیند: «شاید این سرما، این خش‌خش و خزنده‌ی سیاه رنگ هم نوعی توهم باشند، توهمی خالص که چند بار، وقت کشیدن نقش‌های مینیاتوری دچارش شده بود.»
داستان‌ها همین نقش را با ذهن بازی می‌کنند. آن قدر توهم‌ها زنده‌اند و برخاسته از روابط زندگی که واقعیت محض می‌شوند. درهم می‌شوند و هجوم می‌آورند از واقعیت داستان به واقعیت ذهن خواننده. وهم‌ها زاییده‌ی افراط در تصنع‌گرایی روایت‌ها نیستند. و کاملاً طبیعی در بافت و اجزای داستان جا گرفته‌اند: «اما این خزنده، خش‌خش خزیدنش و سرمایی که با خود آورده بود، همه واقعی بودند و هر چه در آن‌ها حساس‌تر می‌شد، مجسم‌تر می‌شد، مجسم‌تر می‌شدند و واقعی‌تر. هجوم از نقشواره‌های مینیاتوری به جهان واقعی، هجومی بود که یک سویش به وهم بند بود.»
برگرم به «گربه‌ی کوچک ماورایی من» زن مرده است. چهار سال پیش. یک صبح: «صبح که بیدار شدم او بیدار نشد. انگار در خواب مرده بود.» مرد انگار که نمی‌تواند نبودن زن را تحمل کند. روایت این را نشان می‌دهد. همه چیز را می‌فروشد. خانه،‌ اثاثیه و... تمام لوازم شخصی زن را دور می‌ریزد. کل زندگی را تغییر می‌دهد و صحنه‌ای تازه از زندگی می‌سازد. می‌خواهد نشانی از حضور زن نباشد. نیست. توهم از دل واقعیت به زندگی می‌خزد. نرم و سرد. اول تصویر، بعد صدا و صداها. صدایی از دست‌شویی، شبیه صدای کشیدن سیفون. هجوم سردی و انجماد: «فکر کردم دیوارها و ستون‌ها همه یخی و منجمدند.» صدای جیرجیر لوله‌ها، انگار تکه‌های ریز استخوان روی آب روان است و صدای خش‌خش دامن زن. سر که برمی‌گرداند خط توهم متوقف می‌شود. گربه کوچک نارنجی از دل واقعیت می‌خزد تو و توهم شکسته می‌شود. مرد نجات پیدا می‌کند و یک همدم. گربه غیب می‌شود و دوباره می‌آید. گربه از جنس واقعیت است، چیزهایی که با خود می‌آورد از جنسی دیگر. او هر بار یک تکه از اشیاء زن را با خود به خانه و زندگی جدید می‌آورد، گیره‌ی سر زن، ماتیک بنفش رنگ زن: «بیست روز بعد تمام خرده‌ریزهای زنم که پیش از اسباب‌کشی دور ریخته بودم دوباره در آپارتمان جدیدم سر برآوردند. آن هم توسط یک گربه‌ی معصوم نارنجی.» و بعد: «وقتی پرید روی مبل و آن چه را به دهان گرفته بود به زمین انداخت از ته دل فریاد کشیدم. یک انگشت. انگشت دست که لاک روی ناخنش تازه بود. انگار زنی ناخنش را لاک زده، بعد با طمأنینه کارد را برداشته و تق. لاک روی ناخن عنابی بود. رنگ مورد علاقه‌ی زنم.» و بعد گربه ماورایی او تمام قطعات بدن زن را می‌آورد. تکیه و تمرکز نویسنده روی تک‌تک جزییات در میانه‌ی هجوم توهم و ترس، دلهره و تعلیق داستان را تکثیر و منتشر می‌سازد. بعد از آوردن تمام اندام‌های زن توسط گربه: «وقتی مهم‌ترین اندام، یعنی سر، هم بی‌دردسر آورده شد، زنم سرپا شود و انتقامش را بگیرد... بله من زنم را کشته‌ام. بله من زنم را با خوراندن قرص زیاد، قرص‌های قلب خودش، کشته‌ام.» شیوه‌ی روایت راوی، یک داستان جنایی ساده و تکراری و عادی ار به داستانی عمیق و متفاوت تبدیل کرده است.
اگر شکل روایت کاملاً تازه‌ای که نویسنده در داستان «آن چشم بالای گنبد خانه» حذف کنیم، موضوع داستان ماجرای تکراری مکیدن خون کارگران کوره‌ی آجرپزی است. این موضوع تکراری، کلیشه‌ای و شعاری، در پرداخت نوین داستانی و شیوه‌ی طراحی و معماری زبان روایت بدل به داستانی عمیق، چندپهلو و تکان‌دهنده شده است. زندگی روزانه دو کارگر، یکی زن ثریا (کر و لال) و مرد با دوربین‌هایی تک‌چشمی که مدام آن‌ها را زیر نظر دارد. پاهای بلوری و خوش‌تراش ثریا در شست‌وشوی روزانه با آب آهک قاچ‌قاچ می‌شود و زخم و خون با گل‌رس ممزوج: «دوربین تک‌چشمی ما را می‌پایید و به هر طرف می‌رفتیم می‌چرخید. چقدر عجیب دیگر ثابت نبود.» بعد صدا اعلام می‌کند که: «گِل پریروزتان عالی شده، چه کار کردیدش». «ها... گل پریروز، به خاطر خون پای ثریا بود.» صدا: «اهم... اهم... دوباره باید همان طور گل را عمل بیاورید...» ثریا از جیب پیراهن چهارخانه‌اش تکه چوبی درآورد، با دو دست تکه چوب را توی ساق پای بلوری‌اش فروکرد و خون از پایش پاشید... صدای موج و بعد کسی از آن بالا برایمان دست زد...»
برخی داستان تکیه کرده‌اند بر فرهنگ سگی. بر فرهنگ نوکری و شیفتگان قدرت. له‌له زدن برای رسیدن به قدرت برتر و بالاتر، در داستان «صاحب جاه فلزی ما». پرستش عاشقانه قدرت و طواف زندگی بر گرد آن و مسخ‌شدگی انسان در حالت سگی و سگ‌شدگی را می‌خوانیم. فرهنگ نوکری و چاکری و مالیدن خود به آن که برتر است برای نزدیک شدن به جنس قدرت. نوکر خود را به صاحب جاه می‌مالد، صاحب جاه خود را به عاصف جاه و عاصف جاه خود را به ... و همه در حال چرخش طواف‌گونه به دور قدرت و سگ‌ها و چکیده این فرهنگ در نمادی از سگی بر ساخته از آهن: «بعد از آزادی، محافظ مخصوص صاحب‌جاه خواهم شد، با ایشان بر سر یک سفره خواهم نشست و لباس‌های دست دوم ایشان را خواهم پوشید، سعادتی که تا یادم است نصیب هیچ احدی نشده جز خود صاحب‌جاه که پادوی ساده بوده‌اند و بعد با زرنگی و لیاقت محافظ مخصوص شده‌اند حالا هم تلاش دو چندان دارند تا انگشت‌هایشان به مقام عاصف‌جاهی برسد.» شیرین‌ترین رویای مرد و بزرگ‌ترین خوشبختی‌اش، پوشیدن لباس دست دوم صاحب‌جاه است. و سگ همچون یک علامت یک نماد و نشانه همه جا هست. از عکس‌هایش تا خودش تا تمثال مبارکش: «من سریع پله‌ها را پایین دویدم نباید مزاحم خلوتشان بشوم. ایشان مشغولیت‌های مهم‌تر و عظیم‌تری از توجه به مفلوکی چون من دارند. «فلاکت و مفلوکیت برخاسته از فرهنگ سگی و نوکری است. مفلوکیت و عجز در برابر کسی که روی پله‌ی بالاترِ قدرت ایستاده. برای ماندن در پله‌ی خود (حفظ قدرت) و رفتن به پله‌ی بالاتر. برای رسیدن به جاه، صاحب‌جاه یا عاصف‌جاه: «روبه‌رویم سگی عظیم در زیر نور لوستری می‌درخشید. سگی تمام فلزی که نوک گوش‌هایش به سقف می‌رسید. انحنای گردن و شکم موزون و پاهای فلزی‌اش استادانه تراشیده شده و صاحب‌جاه که می‌گوید: «سال‌ها از سگ‌های ویژه الگو می‌گرفتم تا ویژ‌ه‌ترین سگ دنیا را بسازم.»
«اتاق‌های متروک ارباب لاهوتی» شکلی دیگر از همین فرهنگ سگی مفلوکیت در برابر قدرت است. نوکر این ارباب در موقعیت سریدار قرار گرفته، تا نشان بدهد در برابر اراده‌ی ارباب او فقط باید تسلیم باشد: «ارباب رئوفم کوتاه قامت است. مجبور شده بپرد بر پشت من تا انگشت‌های قدرتمندش بر گردنم برسند. البته که نباید هیچ ارباب رئوفی به زحمت بیافتد. پس به زانو می‌نشینم. سرم را تاحد امکان پایین می‌آورم تا ارباب کوتاه قامتم به زحمت نیفتد.» چون ارباب تصمیم دارد او را به قتل برساند.
این جا قطعه‌ای از جهنم است. ترس و وحشت الفبای زیستن در این قطعه از جهنم، زمانی احمد شاملو خوانده بود در گوش‌ها: «عشق اعتماد می‌آفریند و اعتماد عشق.» الفبای قطعه‌ای از جهنم همراه با همان تکیه بر فرهنگ سگی، نشان می‌دهد که فرهنگ سگی و نوکری، ترس و ذلت می‌آفریند و تحقیر و این‌ها همه اطاعت و فرمانبری را و باز آن‌ها ترس و تحقیر را. این الفبای قطعه‌ای از جهنم است. جایی که راوی در آن گیر افتاده. او یک معلم است. با حکم انتقالی از کارگزینی به این جا فرستاده شده: «اصلاً به ذهنم نمی‌رسید چنین دهی وجود واقعی داشته باشد چه برسد به این که مأموریتم این جا باشد... یکه و تنها بودم و کمی هراسان.» و حالا او در آن ده دورافتاده و پرت است. در دهی که تعداد سگ‌ها بیشتر از آدم‌هایش است. یک ده چهار نفره با کلی توطئه و تله برای او: «صبح کار اصلی‌ام شروع شد و در کمال حیرت و ناباوری دریافتم که چرا این همه تطمیع و تله برای من چیده بودند تا زمانی خیال رفتن به ذهنم خطور نکند.» همه‌ی آن نقشه‌های عجیب کشیده شده تا او برای همیشه اسیر و ماندگار باشد و: «این بچه، تک بچه‌ی یک ده چهار نفره بود و هر چهار نفر یعنی تمام ده، سخت معتقد بودند که او باید بر طبق اصول روز بزرگ شود. اما آن چه مطمئنم کرد این جا قطعه‌ای از جهنم است این بود که پسرک کر بود و کری که سهل است، به کل عقب‌مانده‌ی ذهنی بود.» اما هیچ چیز ناممکن نیست و پایان ندارد، درست مثل الفبای این پسرک و سگ‌های بی‌شمارش.»