پرسه در حوالی داستان امروز 2

نشر تجربه
شمارگان:1000
8000 تومان

ضمن قدردانی و سپاس از حسین سناپور به علت جمع آوری دومین شماره از مجموعه داستان های کوتاه "پرسه در حوالی داستان کوتاه"، باید بگویم نه تنها  خواننده در این مجموعه از تنوع  ایده و افکار،نگاه و تفاوت روایت،لذت خواندن را حس می‌کند، بلکه آشنایی با تنوع اقلیمی و نوع زندگی دیگر نقاط این سرزمین دلیل دیگری است برای بخت یاری خواننده در خوانش این مجموعه و آشنایی با نو قلم هایی که شاید غیر از این جا به سختی می شد آن ها را شناخت و پیدا کرد.

خوش حالم از دیگر شهرهای این مرز و بوم، داستان هایی را می خوانم و لذت کشف نوع نگاه و روایت دوستان تازه‌آشنا را حس می کنم.در یک نگاه کلی می توان گفت که در بیشتر داستان‌های این مجموعه،  استیصال و درماندگی آدم های قصه، اسیر و ابیر شدن‌شان در گذشته و چرخیدن آدم ها دور چرخه ی تکراری و انکار ناپذیری به نام زندگی به وضوح دیده می‌شود. انگار بیشتر شخصیت های داستانی، اخته شده اند واز انسان بودن آنقدر دور شده اند که توان یافتن درکی از حال و احوال خود ندارند.غیر از قصه های "برنده" و "سهم آب " که راوی بالاخره دارای تحرک و ادراکی انسانی نسبت به شرایط هستند، بقیه له و لورده ی شرایط و دیگران شده اند.آن قدرکه نابودی خود و یا دیگران را تنها راه چاره می بینند.مثل "سینه ی خالی بهادر" ،"ترجیح می دهم بمیرم" ، "بویی که با آن زندگی می کنم".

در این مجموعه، پنج داستان در مورد استیصال است، چهارداستان در موردخیانت، پنج داستان در مورد شرایط اجتماعی و فرهنگی، دو داستان در مورد جنگ و دو داستان، تخیلی است:


برنده – زهرا مهدوی

دوتا دوست بعد از سال ها به هم می رسند و با نقب زدن به خاطرات، آرام آرام آن ها را می شناسیم. نقطه‌ی اشتراک این دو، کسی به نام امیر است .داستان با تعلیق این که امیر کجاست و چه کار می کند جذاب است وکشش دارد و خواننده را با خود  تا انتهای داستان می برد .در انتها بدون این که بفهمیم بر سر امیر چه آمده وچه کار می کند ،داستان تمام می شود.

شبی درونیز – مرضیه جوکار

داستانی تخیلی  که با خیال در آمیخته ،احساس و عواطف زنی را به تصویر می کشد که انگار نمی تواند زمینی باشد و در زمین نمی گنجد.

سایه ی خالی – نسرین اسدی

داستان در مورد رابطه ای سه نفره است که یکی از این سه، در تصادفی جان سپرده و راوی خود را مقصر می داند و دچار کابوس شده است.در این داستان فضا سازی، غالب بر همه  ی عناصر داستانی شده است.نه تنها با شخصیت آیدا در داستان زیاد آشنا نمی شویم بلکه نمی دانیم چرا در این رابطه ی سه نفره، راوی و همسر آیدا به هم نزدیک شده اند.

آمده بودی برای مردن- علی فاطمی

یکی از داستان های خوب مجموعه  که همه چیز به درستی سر جای خودش قرار گرفته است.زندگی دو جوانی که علیرغم میل خود و به تصمیم بزرگترها زندگیشان به سویی دیگر می رود.به نوعی  فرسودگی،نوعی پذیرش حداقل ها،تلاش برای مشابه سازی و تن دادن به شبه‌خاطراتی از روزگاران خوش.در این داستان به موقع با شخصیت ها آشنا می شویم و با رفت و برگشت به مکان ها و زمان های مختلف با راوی همذات پنداری می کنیم .

سنگر – نسیم مرعشی

داستان،خاطراتی از جنگ در شهر اهواز است که از زبان راوی خردسالی بیان می شود.در لابه‌لای داستان به خرده داستان هایی بر می خوریم که از چند خانواده ی درگیر در جنگ در یک محله بازگو می شود که در این بازگویی هم هیچ خط زمانی نداریم.انگار راوی هرچه را خواسته به یاد آورده و گفته است. در این داستان هم با فضا سازی خوبی درگیر می شویم اما در خیلی جاها سن راوی را گم می کنیم و نمی دانیم  راوی چند ساله است.در واقع زبان راوی یک دست نیست و جاهایی بزرگانه می شود.در آخر هم از سرگذشت و ماجراهای بقیه بی خبر می مانیم و در آخر، این راوی است که معلوم نیست چرا دست دختر کوچکش را گرفته و به همان محله آورده ویک جورهایی بی خودی نگرانش می کند.

کوتوله ی شال قرمز- مهدیه مطهر

داستانی خیالی از زبان بچه ای که برای چندمین بار به دنیا برگشته است. اما بی آن که لحن و یا حس کودکانه ای در بیان ماجراها باشد.راوی می توانست بزرگسال یاشد.نمی دانم چه عمدی بوده برای این که بچه این ماجرا را تعریف کند.

روزی روزگاری سه قطره خون – حکمت الله بابایی

راوی اول شخص، دنیای کابوس واری را نشان می دهد که همه به نوعی درگیر آن هستند.در این دنیای کابوسی نمی دانم چرا خود راوی هیچ وقت دچار کابوسی آن چنانی نمی شود که با بقیه جوش بخورد.گرچه دیدن سه قطره خون کنار حوض یک جورهایی ما را پرت می کند به دنیای"سه قطره خون  صادق هدایت"اما در این جا راوی صحیح و سالم و بی کابوسی به نقل بیمارستان نشسته است.زبان داستان راحت پیش می رود غیر از کلماتی مثل "قراول" و "فراش‌ها" که به متن نمی نشیند.

سینه ی خالی بهادر- مریم ایلخان

در این داستان کم کم با رابطه ی تا سرحد جنون بیمار گونه ی زن و شوهری آشنا می شویم که داستان می خواهد ما با زن هم ذات پنداری کنیم ،اما نویسنده در این کار موفق نمی شود چرا که خود زن در ناتوانی و یاس چیزی از مرد کم ندارد و می بینیم که حتا باخود واقعی مرد هم نمی تواند روبه رو شود .داستان در آخر مچ خواننده را می گیرد اما از اول معلوم است که این زن کاری از پیش نمی برد.

مردمک سرخ- رزیتا بهزادی

زنی در نبود مردش به خیال و در آینه ،رابطه های قبلی را به تصویر می کشد.در هشت قسمت، کم کم با زندگی این دو آشنا می شویم و با موقعیت بغرنج زن رابطه برقرار می کنیم.در آخر خستگی و از پا در آمدن زن به سه تار و آینه غالب می شود.

یک نام – لاله امینی پور

در این داستان  روابط صمیمانه و دوستانه ی خانواده ای را که از مهمانی برگشته اند،می خوانیم.همه چیز به خوبی پیش می رود تا زمانی که مرد، نام زنی غیر از زن خود می برد.بعد به سرعت همه چیز فرو می ریزد و پوشالی بودن رابطه ها رو می شود.داستان شخصیت سازی و دیالوگ های خوبی دارد و به پیش‌برد داستان کمک می کند که فضا سازی به جا هم این امر را دو چندان می کند.گرچه آخر داستان هم غافلگیری دل چسبی دارد.

ترجیح می دهم بمیرم – احسان اسکندری

دو خانواده قرار است به آن ور آب بروند و از دست طلبکارها فرار کنند.داستان می خواهد رابطه ی عاطفی زن و شوهری را نشان دهد که با وجود علاقه  ای که به هم دارند باید از هم جدا شوند و مرد سعی می کند دور از چشم زن ،این راه را طی کند.دیالوگ ها  بیشتر برای اتفاق ها و حادثه ای است که پیش روی این مسافرهاست  . کاشکی کمی بیشتردر مورد شخصیت ها می خواندیم تا کمی گنگ نمی ماندند.

نسترن را چه کسی خواهدکاشت؟ – فرزانه راجی 

داستان در مورد تنهایی زنی است که بعد از مرگ مادر و برادرش به باغچه و کاشتن گل نسترن دل بسته است.در این تنهایی به دنبال کسی که کمکش کند می گردد .این داستان هم بیشتر روی فضا سازی کار کرده است تا این که شخصیت ها را بسازد و ملموس کند.

این روزها که می گذرد...- حامد قارونی

انگار کسی در جایی مثل عسلویه کار می کند نه برای کار و امرار معاش بلکه برای فرار از خوره ی ذهنی که به واسطه ی اتفاقی گریبان‌گیرش شده است.داستان، واسپاری شخصیت به روزمرگی بی انتها ودلمردگی را خوب نشان داده است وتوانسته موجی از این چرخه های تکراری رو به فنا شدن را نشان دهد.

بویی که با آن زندگی می کنم – نگار کماسی

دختری با پدر آلزایمری‌اش زندگی می کند و با به تصویر کشیدن یک روز از زندگی‌اش می خواهد ما هم با ترس ها و دوندگی هایش آشنا شویم.کسی که حاضر نیست حلزونی را له کند اما با خودش چه کار می کند؟ از بینامتنیت استفاده کرده که بتواند بیشتر آن حس را انتقال دهد.اما چطوری می شود توی وان حمام و با شرشر آب به خوبی این صحنه ها و کلمات را مو به مو بیان کرد؟

صداهایی همین نزدیکی ها – محسن عباسی

داستان می خواهد با استفاده از ایحاد توهم و حرکتی مشابه با یک نمونه ی قدیمی ،به تنهایی و بیگانگی  شخصیت داستان و آدم های دور و بر، نقبی بزند که متاسفانه موفق نمی شود چرا که در پرداختن به حال و هوای رسیدن به این مرحله، مجموعه عناصر را به کار نبرده است .در آخر هم منتظر اتفاقی هستیم که پیش نمی آید.

سهم آب – ناهید قادری حاجی آبادی

به نظر من یکی از بهترین داستان های این مجموعه است.علاوه بر شناخت از محیط و شرایط زندگی روستاییِ شخصیت داستان، با دغدغه ها و کشمکش درونی و بیرونی این شخصیت هم درگیر می شویم.درعین حال که زمان حال خوبی دارد، آرام آرام با گذشته و چگونگی گیر کردن در شرایط، همین زمان را هم خوب درک می‌کنیم. زنی که نه تنها خودش بلکه فرزندش هم از گزند این طلسم و رسم و رسوم زندگی در امان نمی ماند.

عروسی دختری که دوستش داشتی – بهمن طالبی نژاد

روای دوم شخص به خوبی توانسته دغدغه های درونی شخصیت داستان را بنمایاند وعلاوه برنشان دادن شک و تردید ها ، کشمکش های خوبی هم ایجاد کند. داستان، ماجرای خوبی دارد. به خوبی پیش می رود و در نهایت به آن چه انتظار داریم می رسیم.

ن. د. – بابک زمانی

این هم یکی دیگر از داستان های خوب این مجموعه است داستانی که با هفت نامه ی گزارش گونه با تاریخ دقیق روزها ما  را به حال و هوای سال های انقلاب می برد .در این یادداشت ها به خوبی با زیر و بم دلایل وشرایط آن موقع و با جریان های آن زمان درگیر می شویم.زبان ساده و واقع گرایانه  و روستایی دختر، به خوبی به کار برده شده ونامه به نامه با شخصیت ها و مسائلشان، تناقض ها و تضادها آشنا می  شویم. آخر داستان هم به خوبی به پایان می رسد وبا هر آن چه خوانده ایم جور در می آید./


میمی که عزیز نشد

نویسنده‌ی میهمان: حسین سناپور


محمدحسن شهسواری

تاریخ نشر نسخه‌ی الکترونیک: آذر 1391

255 صفحه

پیش‌درآمد

این یادداشتی است بر رمان "میم عزیز" نوشته‌ی دوستم محمدحسن شهسواری. از کوتاهی‌ متن و استناد کافی نکردن به صحنه‌های داستان و تمام جوانب ممکن آن را بررسی نکردن،‌پیدا باید باشد که نقد نیست و بیش‌تر "مرور" است. یعنی نگاهی بیش‌تر کلی است و استنباط کلی من از رمان، به اضافه‌ی مقداری حاشیه. پس باید در همین حد هم ازش انتظار داشت،‌و اگر تا حدی به سمت نقد هم رفته باشد،‌باز به این معنا نیست که قرار بوده نقد باشد. نکته‌ی دیگری را هم همین ابتدا بگویم،‌که به نظرم مهم است. من اعتقادی به نقد و نظر منفی ندارم. یعنی کارهای بد و ضعیف راه خودشان را می‌روند و به‌ترین کار گذشتن از کنارشان است،‌اما رمان "میم عزیز" باوجودی که به نظرم کار ضعیفی است،‌ اما کاری نیست که بشود از کنارش گذشت؛ چه به دلیل نویسنده‌اش، ‌که نویسنده‌یی جدی است،‌ و چه به خاطر جنس کارش، ‌که از شگردهای پسامدرن استفاده کرده و بنابراین بیش‌تر در معرض سوتفاهم است،‌ و چه به این خاطر که شهسواری دوست من است و این نوشته هر چه هم منفی، ‌ادای دینی به این دوستی هم هست.

و اما رمان:

فصل‌های رمان ترکیبی است از ماه‌هایی از زنده‌گی یک نویسنده،‌و رمان و فیلم‌نامه‌یی که برای تلویزیون می‌نویسد، و نیز یادداشت‌هایش برای هر کدام از این دو متن. علاوه بر این خودِ رمانش هم ترکیبی است از زنده‌گی پنج آدم مختلف،‌که فقط لحظاتی به تصادف در کنار هم قرار می‌گیرند و نه بیش‌تر. پس از همین ابتدا پیداست که ناگزیر ترکیبی از قصه‌های مختلف خواهد بود. شهسواری با ادغام شخصیت‌های مختلفی که در رمان و فیلم‌نامه هستند،‌ به نوعی سعی کرده این دو نوع (رمان و فیلم‌نامه) را هم در هم ادغام کند و یک‌جور پیوسته‌گی کلی در کل رمان به وجود بیاورد.

به نظرم شهسواری این نوع ترکیب خرده‌قصه‌ها را از رمان "پاگرد" هم در کارش داشت (با کنار هم گذاشتن تعدادی شخصیت در یک خانه) و کم‌کم فاصله‌ی میان این خرده‌قصه‌ها را بیش‌تر کرده، ‌تا این رمان، ‌که عملا فاصله‌ی میان خرده‌قصه‌ها آن قدر زیاد شده،‌که اگر همان برخورد‌های تصادفی را ـ که لزومی هم براشان نیست ـ‌بردارد،‌عملا به چند داستان کاملا دور از هم می‌رسیم (دست‌کم این درباره‌ی رمانی که نویسنده می‌نویسد،‌کاملا صدق می‌کند). به گمان من این کار باعث می‌شود که بار جذابیت قصه‌یی رمان کاملا به دوش خرده‌قصه‌ها بیفتد،‌ و نه به هم پیوسته‌گی این خرده‌ها (صرف‌نظر از این که در رمان‌های پسامدرن خوب هم این خرده‌قصه‌ها به شکل به‌تری در هم ادغام می شوند،‌و یا وحدت موضوعی و مضمونی‌شان ـ چنان که مثلا در صید قزل‌آلای براتیگان هست ـ نکته‌ی برجسته‌یی در کنارهم گذاری‌شان می‌شود). 

درواقع مشکل من با رمان از جایی شروع می‌شود که نه قصه‌ی طاهر و نه احمد و نه مسعود جذابیتی برام پیدا نمی‌کند و در نتیجه‌ی کل رمان برام کششی ندارد. چرا؟ چون هیچ‌کدام از شخصیت‌ها مسئله‌یی جدی ندارند (مثل احمد که دعواهای سطحی با زنش دارد)،‌و یا اگر مثل طاهر دارند (دوری طاهر از دخترش و احساس پدری‌نکردن) داستان به جای تمرکز بر این موضوع،‌سراغ کشمکش‌های ساخته‌گی و بی‌معنا بین او و شوهر فعلی زنش، محسن،‌می‌رود و بین محسن و زن و فرزندش، و تنها چیزی که واقعا به‌اش پرداخته نمی‌شود،‌ همین احساسات عمیق طاهر است نسبت به دخترش. بیش‌تر هم به این دلیل که وضعیت دختر دورادور و کلی گفته می‌شود و عملا چیزی از او نشان داده نمی‌شود. به نظرم شهسواری به جای این که از دل روابط و شخصیت‌های آدم‌ها ماجرا دربیاورد و از این طریق ما را مدام با درون آن‌ها آشنا کند، به سراغ ساختن ماجراهای خلق‌الساعه‌یی رفته که هیچ چیز از درون شخصیت‌ها نمی‌گویند و حس ما را نسبت به ‌شان عمیق نمی‌کنند. از آن جمله است همان دعواکردن محسن با پسرش و زمین خوردن بچه که مسیر ماجراها را عوض می‌کند،‌اما چیز تازه‌یی از شخصیت‌ها و درون‌شان به ما نمی‌گوید. و همین طور است دعوای مدام احمد و زنش و هر دو با همسایه‌شان،‌که نه گذشته‌ی آدم‌ها را می‌سازد و نه حس‌های عمیق‌شان،‌و دعواها فقط پوچ به نظر می‌رسند، ‌بی‌این که اشاره‌یی عمیق به پوچی روابطِ آدم‌ها، یا احیانا درون‌شان بکنند. درواقع ماجراها فقط در سطح می‌گذرند و بیش‌تر ماجراهای سطحی و زورکی می‌سازند تا چیزي عمیق از آدم‌ها و زنده‌گی به‌مان بگویند. از این نظر فیلم‌نامه‌ی وحشتی که در رمان هست، ‌بیش‌تر هم سطحی است، به همان اندازه سطحی که فیلم‌های بدی از این نوع. ‌با این تفاوت که در سینما جذابیت‌های بصری این فیلم‌ها را،‌دست‌کم،‌برای نوجوان‌ها هیجان‌آور می‌کند،‌اما در رمان طبعا فیلم‌نامه‌ی چنان کارهایی هر تاثیری رومان می‌گذارد جز تاثیری که از رمان انتظار داریم. پای‌بندی صرف رمان به این که قواعد چنان ژانری را درآورد تا آن جا است که جنسی اصل از کار درمی‌آورد که فقط باید در سینما و برای چنان نوجوان‌هایی ساخته شود. طبعا اگر قصد شهسواری نقیضه‌سازی بود (که گمانم بوده)‌ می‌باید این صحنه‌‌های آبکی چنان طنزی قوی می‌داشت که ما به خنده می‌افتادیم و جور دیگری با چنین فیلم‌نامه‌ی وحشتی برخورد می‌کردیم،‌که البته از طنز هم خبری نیست و همان نوع فیلم‌نامه ماحصل کار است.

به گمان من از تکه‌هایی که در رمان آمده، ‌یکی شروع رمان است که رابطه‌ی پرسوتفاهم رضا و زنش را نشان می‌دهد و در فصل رازگشایی بسیار خوب از کار درآمده (درست به همان دلیل که کشمکش رضا و زنش بر اساس شخصیت و زنده‌گی‌شان است و بسیار طبیعی و عمیق است)، ‌و یکی هم برخورد اولیه‌ی نویسنده با فریبا و شروع یک رابطه (هفته‌ی سوم)،‌که با جزییات خوبی نوشته شده و چهار شخصیت توی فصل را خوب می‌سازد، اما بی‌فایده، چون همان‌ها را هم رها می‌کند و دیگر از جزییات و صحنه‌سازی و شخصیت‌پردازی ماجراهای این‌ها خبری نیست. ماجراهای بین خانواده‌ی نویسنده و فریبا و شوهرش در فصل‌های بعدی کلی‌گویی می‌شود و با فاصله گفته می‌شود، درحالی که در آخر می‌بینیم که زنده‌گی هر دوخانواده تغییر کرده (دو مرد، خانواده‌هاشان را رها کرده‌اند و با هم به جایی نامعلوم رفته‌اند)، اما این تغییر مهم آن‌قدر ساخته نمی‌شود تا ما هم مسیر آن را به درستی درک کنیم. انگار که فقط ماجرایی را دورادور شنیده باشیم، ‌و نه این که داستانش را با تمام جزییات لمس کرده باشیم. اتفاقا خودِ ماجرای برخورد نویسنده با هم‌کلاسی قدیمی‌اش در دانشگاه و بعد اتفاقاتی که بین خانواده‌هاشان و بین همه‌شان می‌افتد،‌آن‌قدر جذاب است که می‌شد تمام فصل‌های این رمان را به آن اختصاص داد و فقط از آن نوشت. اما در شکل فعلی که فقط سه چهار فصل به آن داده شده و آن هم این همه دور از ماجراهای اصلی، طبیعی است که آن چیزی درنیاید که ما از رمان انتظار داریم.

خلاصه کنم:‌ "میم عزیز" هم مثل رمان دیگر شهسواری ("شب ممکن") طرح خیلی خوب و پیچیده‌یی دارد، اما این پیچیده‌گی و تعدد ماجراها آن‌قدر بوده که شهسواری از روی همه‌ی خرده‌قصه‌ها با سرعت و بدون عمیق‌شدن و بدون ساختن صحنه‌هایی جذاب، که درک عمیقی از آن زنده‌گی‌ها به ما بدهد، ‌گذشته است.

علاوه بر آن چیزهایی که در پیش‌درآمد گفتم،‌این را هم می‌خواهم بگویم که چندین رمان در دو سه سال اخیر خوانده‌ام که در همه‌گی‌شان همین سطحی برخوردکردن با ماجراها و شخصیت‌ها را دیده‌ام، ‌و این را که نویسنده‌هاشان فقط با آوردن شخصیت‌های به ظاهر جذاب و با ساختن ماجراهایی که نه ریشه در شخصیت‌ها و مسائل‌شان دارند و نه رمان را در مسیر پخته‌تر شدن پیش می‌برند، نوعی از رمان را می‌نویسند که اگر مثل شهسواری مشهورند، ‌چیزی به اعتبارشان اضافه نمی‌کند و یا اگر مشهور نیستند،‌ جایی در داستان‌نویسی ما براشان باز نمی‌کند. نمی‌دانم چرا این طور شده و چرا رمان‌های پر سروصدای این سال‌ها به این بلیه دچارند، ‌اما به دلایلی که در پیش‌درآمد آورده‌ام برای نوشتن این یادداشت، این را هم اضافه کنید،‌که شاید همین چند خط بتواند تلنگری باشد بر این نوع کارها. و بیش‌تر از همه امیدوارم این حرف‌ها به درد دوستم شهسواری بخورد، ‌که نویسنده‌یی جدی و حرفه‌یی است و من کارهاش را می‌خواهم خیلی به‌تر و بالاتر از این‌ها ببینم، ‌وگرنه ساکت ماندن و گذشتن از کنار رمان‌ها و هر کار دیگری را،‌ من هم مثلِ خیلی‌های دیگر بلدم. براش آرزوی موفقیت می‌کنم.

۱۸ اردی‌بهشت ۹۲


اینجا، نرسیده به پل

آنیتا یارمحمدی

نشر ققنوس

216 صفحه

8500 تومان

می‌دانم که کشش یک داستان دلیل بر وزن ادبیِ آن نیست، اما برای من که سال‌هاست کتاب می‌خوانم و به هر کتاب کمتر از ۵۰ صفحه مهلت می دهم تا قلابش را بیاندازد، این کشش و این دو سه روزه تا ته دویست و شانزده صفحه خواندن، امتیاز بزرگی‌ است. آن‌هم وقتی اولین تجربه رمان چاپی نویسنده‌ باشد. آن هم وقتی نویسنده زنی باشد دوازده سال از من کوچکتر.
 این‌جا، نرسیده به پل داستان سه هم‌خانه دختر است در کنار هم. و راستش داستانی در کار نیست. روزمرگی‌هایشان است و تنهایی‌هاشان. هرچه داستانِ مهم و تاثیرگذار در آن هست، مال گذشته‌هاست. الان رابطه‌هایند و واقعیت. سه دختر با گذشته‌های عجیب و غریب در دنیای بی رابطه‌گی، همان که جوان و میانسال امروز بهش گرفتارند و در گردابش دست و پا می‌زنند.
این‌جا، نرسیده به پل در نثر و در داستان‌پردازی اتفاق تازه‌ای ندارد، اما در شخصیت پردازی و القای نیازهای بدیهی به عنوان نقاط عطف زندگی آدم‌ها دست‌پر است. در روایت هم غافلگیری‌های دلچسبی دارد که به تدریج می‌شود موتیف داستان و دوستشان داری.
دخترهای طبقه متوسط به پایین و پایین‌تر را آنیتا یارمحمدی خوب شناسانده و طوری هستند که وقتی رمان تمام می‌شود دلت بخواهد بقیه زندگی‌شان را هم بدانی. داستان، خیلی خیلی رئال است، اگر از داستان‌های عجیب و غریب گذشته آدم‌ها فاکتور بگیری.
شاید مهم‌ترین نقطه ضعف داستان یارمحمدی پایان آن باشد که دیگر خیلی باز است. فرق چندانی با فصل‌های میانی ندارد. داستان می‌تواند همین طور ادامه داشته باشد. می‌توان فرض کرد نویسنده دیگر حال ندارد بقیه‌ زندگی این سه تا دختر را دنبال کند. همین است که تا همین جا گفت. بقیه‌ش هم چیز بیشتری قرار نیست باشد. در واقع یک چیز واضح است که این دل‌خوش‌کنک‌های ذره‌ای که برای هر آدم در پایان قصه نهاده شده، موقتی است و زندگی‌شان می‌تواند به تلنگری برگردد به همان کسالت و اندوه که در آغاز و میانه داستان گرفتارش بودند.
بعید است از خواندن ‌ این‌جا، نرسیده به پل  پشیمان شوید.

مرد سوم

گراهام گرین
به فارسیِ محسن آزرم
نشر چشمه
چاپ اول: زمستان 90
4200 تومان

و خوب که بهش فکر کنیم، همه‌ی ما آدم‌های بیچاره‌ای هستیم.

«مرد سوم» قصه‌ي فروریختن همان دیوار بلند و مستحکمی است که آدم‌ خیال می‌کند قرار است تا ابد سر جای خودش بماند. معرف حضورتان هست، دیوار اعتماد را می‌گویم. اعتمادی که در ابتدای داستان شاید حتا با ستایش و تحسینی بی قید و بند همراه است. ستایش انسانی که حالا به جای دیدارش، شرکت در مراسم تدفین سوت و کورش در سرمای فوریه‌ی وین، نصیب آدم می‌شود. دوستی که احتمال خیانت‌اش، گناه‌اش و تو بگو کوچک‌ترین خدشه‌ در تصویر همیشه‌گی‌اش ناممکن می‌نماید.
«رولو مارتینز» داستان‌نویسی است که قصه‌ی دوست قدیمی و یار غارش را جور دیگری شروع می‌کند به نوشتن. داستان‌نویسی که شبیه داستان‌نویس‌های کلیشه‌ای توی ذهن ما نیست. بیش‌تر شبیه کارآگاهی است که آمده به خودش و نه تنها به کارآگاهی که راوی قصه است و ما، ثابت کند که مرگ دوست‌اش به همین سادگی‌ها اتفاق نیفتاده که همه می‌گویند. همان شاهدانی که انگار یکی یکی از سر راه برداشته می‌شوند تا شهادت‌شان بازگو نشود. به قول معروف با توپ پُر آمده و هیچ جوری توی کَت‌اش نمی‌شود که دوست‌اش توی کار قاچاق و فروش داروی تقلبی بوده و در واقع یک جانی است. آمده تکه‌های پازل را کنار هم بگذارد تا هر جور که می‌شود آجرها سر جاشان بمانند، تا دیوار فرو نریزد.
اما چه می‌شود کرد؟ یافتن مرد سومی که در صحنه‌ي تصادف و لحظه‌ی مرگ «هری لایم» توسط شاهدان دیده شده، دوست مرده‌ی «مارتینز» را از زیر خاک بیرون می‌کشد. «هری لایم» هرگز نمرده است و «مارتینز» این بار مشغول بازخوانی یکی از داستان‌های دم دستی پلیسی‌اش نیست که یک وقتی نوشته. این قصه‌ی زندگانی خود اوست و تصویر تازه‌ای از یک دوست که پس از مدت‌ها در آن شهربازی متروک می‌بیندش. آدمی که هیچ شباهتی به بت دوست‌داشتنی او ندارد. آدمی که به آدم‌های پایین آن چرخ و فلک، جوری خیره می‌شود انگار به یک مشت مگس سیاه نگاه می‌کند.
«مرد سوم» روایت ساده اما هوشمندانه‌ای دارد. ماجرا را همان کارآگاهی روایت می‌کند که نقش خاصی توی قصه ندارد. اما انگار تکه‌های پازل را او کنار هم ریخته روی زمین و به «مارتینز» می‌گوید بگذاردشان سر جای خودشان. راوی‌ای که برای خودش لحن دارد و کم کم به گمان من تا انتهای داستان شخصیت می‌گیرد و ساخته می‌شود. یک جورهایی انگار تا انتهای داستان، او هم متحول می‌شود. یک جورهایی او هم به همان پوچی و بی‌سرانجامی‌ای می‌رسد که «مارتینز» وقت کشف حقیقت بهش رسیده بود. حضور این راوی، نه تنها «مارتینز» و «هری» را با کمی فاصله برای ما می‌سازد، بلکه با نقل‌قول‌های غیرمستقیمی که از طرف «مارتینز» برای شرح ماجرا دارد، همان تعلیق درست و حسابی و پیچیدگی‌ای را که یک قصه‌ی پلیسی و معمایی نیاز دارد، به مخاطب القا می‌کند و همین پیچیدگی روایت، آن‌‌قدر نامحسوس و روان توی قصه می‌نشیند که تو وقت خواندن «مرد سوم» می‌روی به وین، همراه شخصیت‌ها حرکت می‌کنی و انگار همراه‌شان باشی، توی نقطه‌ی اوج رها می‌شوی میان زمین و آسمان، و بس که دست‌هات مثل «مارتینز» به هیچ جا بند نیست، همراه او سقوط می‌کنی.
«مرد سوم» در عین سادگی، به مفاهیم و نمادهای مذهبی‌ای اشاره دارد که «گرین» به خاطر گرایش‌های مذهبی‌اش  از آن‌ها استفاده کرده و البته برای خود من این کاربرد، خیلی محسوس نبود. شاید چون اطلاعات درستی از آن اشاره‌های مذهبی نداشتم. به جز ماجرای مسیح و خیانت یهودا که همه‌مان چیزهایی ازش می‌دانیم.

قصه را که شروع کنی، خودت هم باید تمام‌اش کنی. خودت اگر وهمی را ساخته‌ای، برای خلاصی ازش، باید خودت خراب‌اش کنی. خودت باید تصویری را که ساخته‌ای، ویران کنی. «مارتینز» هم آن وقتی که به دوست‌اش شلیک می‌کند، تنها زمان را به عقب یعنی ابتدای داستان برمی‌گرداند. «هری» را در آن سیاهی و تاریکی زیر زمین می‌کشد. چرا که دوستی‌اش، گذشته‌اش با او به مغاک رفته و چه کسی است که بتواند به او خرده بگیرد؟ انگار که تنها حقی که از تمام این زندگانی داشته همان یک لحظه‌‌ای بوده که شلیک می‌کند. دیوار که فروبریزد، دیگر فرو ریخته. تو بگو هزار سال هم که بگذرد، خاطره‌ی درد و جراحتی که جاش مانده، با آدم می‌ماند.

آخر این‌که، «مرد سوم» با ترجمه‌ی روان دوست خوبم، محسن آزرم، از آن دست رمان‌هایی است که گمانم نباید به راحتی ازش بگذرید.

 

سوء ظن

فردريش دورنمات

ترجمه‌ی محمود حسيني‌زاد

نشر ماهی

تعداد صفحات: 168

چاپ سوم :1388

قیمت : 2000 تومان


" آن چه که در آلمان اتفاق افتاد، می تواند تحت شرایطی، در همه جا تکرار شود. شرایط ممکن است مختلف باشد. هیچ بشری، هیچ ملتی استثنا نیست. "

" من این اختیار را دارم که بین شکنجه گرها تفاوت نگذارم. چشمهای همه شان شبیه هم است. "


دورنمات نویسنده‌ای تحلیل گر به حساب می‌آید که مسایل و مشکلات بشری را در آثارش مورد بررسی قرار می‌دهد، با این وجود او بسیاری از مشکلات انسان امروز را حل نشدنی می‌داند و انسان‌ها را نیازمند پناه بردن به جنبه‌های طعنه آمیز زندگی معرفی می‌کند.  دورنمات را نام آورترین نمایشنامه نویس نیم قرن اخیر بعد از برشت می دانند، با این وجود رمان های پلیسی او نيز شاهکاری در نوع خود هستند. دورنمات این رمان ها را (قاضی و جلادش – سوءظن )به هنگامی که خود و زنش در تنگنای مادی به بیماری دچار شده بودند نوشت و بعدها نیز رمان قول و... را انتشار داد. هرچند دورنمات با برخورد طنزآمیز و رندانه ی  خود می کوشد ژانر پلیسی را به سخره بگیرد با این وجود رمان های پلیسی دورنمات نیز از شاهکارهای این نوع به شمار می آیند.

شاید چند سطر بالا برای معرفی کتاب کافی باشد با این وجود  رمان های پلیسی دورنمات در بازگو کردن ماجرای پلیس ها و تبهکارها خلاصه نمی شوند. در داستان های او  خیر و شر به صورت مظهر و نماد مطرح می شوند که گاه بسیار هم پیچیده هستند زیرا دورنمات لابه لای ماجرای پلیسی اش گوشه چشمی هم به فلسفه و مسائل ديگر دارد و از زبان شخصیت هایش به آنها می پردازد.

  دلهره و نگرانی از همان سطرها و صفحات نخست به مرور بر فضای داستان سایه می اندازد و کم کم به اوج خود می رسد. گاه طنز نویسنده نگاه تیره و بدبینانه او را تعدیل می کند. دورنمات می گوید :  دنیای آشفته ما بیشتر جایی برای کمدی است تا تراژدی. از آن هنگام که ایجاد تراژدی واقعی امکانپذیر نیست، کمدی روش خوبی برای بیان حقایق به شمار می‌رود. حال آنکه نژاد سفید می‌کوشد تا برتری‌اش را به اثبات برساند. دیگر انسان گناهکار یا مسئول وجود ندارد. همه ادعا می‌کنند گناهکار نیستد. تمام حوادث بدون اینکه شخص به خصوصی خواسته باشد، اتفاق می‌افتد. هیچ کدام ما گناهکار نیستیم. ما فقط فرزندان پدرانمان هستیم و این گناه ما نیست. بلکه از بخت بد ماست. گناه مستلزم عمل فردی است. گناه یک عمل مذهبی است.

اما در مورد احساسم از خواندن رمان ،  قسمتی از اوج رمان که بازرس برلاخ با دست خود در دام دکتر امن برگر می افتد و  مرگ را هر لحظه انتظار می کشد مرا به یاد موقعیت هائی مشابه از زندگی ام می انداخت که به قصد انجام امری مهم، خود را ناخواسته گرفتار گردابی مرگ آور می دیدم.

فلسفه ای که دکتر امن برگر  و  دستیار سابقاً شکنجه دیده و از اردوگاه مرگ گریخته اش، خانم دکتر مارلوک برای انجام دادن جنایت های خود  لیست می کنند کم و بیش همان چیزهائی است که در گوشه و کنار این دنیا شخصیت های واقعی و قابل لمس این جهان به آن متوسل می شوند تا پایه های ظلم و جنایت را توجیه کنند.  بخصوص توجیهات یک مبارز نادم ( دکتر مارلوک )که برای نجات خود از چنگال مرگ، در قعر کثافت غوطه ور شده است. راست است که از قدیم گفته اند نان به یک نرخ نمی ماند در بازار، آدمی نیز به يک ارج و بها. 

و در پایان، کتاب آن قدر برايم جالب بود که انگیزه ای شد برای خواندن رمان های ديگر دورنمات.