ده فرزند ِ نداشته‌ی خانم مینگ

اريك امانوئل اشميت

نشر:افراز

مترجم :فهميه موسوي

تعدادصفحات :88

قيمت :4000 تومان

“گاهي تخمين مي زدم كه سرنوشت ما نبايد محدود به واقعيت شود بلكه بايد با روياها با خيالات غني شود خيالاتي كه اگر چيزي در خود ندارند شاهدي هستند بر سر زندگي روح ؛ يك دقيقه بعد افسوس خوردم كه نه خانم مينگ و نه تينگ تينگ نتوانسته بودند دنيا را همانطور كه هست بپذيرند”(از کتاب)

این کتاب آخرین کتاب اریک امانوئل اشمیت داستان نویس و نمایش نویس فرانسوی ست که به تازگی در ایران به چاپ رسیده. نوشته های اشمیت به 43 زبان دنیا منتشر شده و نمایشنامه های او در بیش از 50 کشور به روی صحنه رفته است.چندین جایزه از جمله تئاتر مولیر فرانسه و جایزه ی بهترین مجموعه داستان گنکور و جایزه آکادمی بالزاک همراه با بسیاری جوایز دیگر به این نویسنده اهدا شده است.

قصه روایت آدم هایی ست که  به نوعی خیال برایشان از واقعیت اهمیت بیشتری دارد.خیالی پر زرق و برق و پررنگ و در هم تنیده با دنیای اکنون شان.

داستان کتاب در باره ی تاجری فرانسوی ست که در طی سفرش به چین برای قرار ملافات با شرکای چینی در دستشویی هتلی که در آن اقامت دارد با خانم مینگ اشنا می شود و از هر فرصتی برای گفتگو با او استفاده می کند.خانم مینگ در طی ملاقت های کوتاه با مرد از ده فرزندش صحبت می کند و تاجر فرانسوی که از قانوی تک فرزندی درچین آگاه است به جستجو در زندگی زن می پردازد .  خانم مینگ در حین صحبت از سرنوشت ده فرزندش چین گذشته و امروز را به ظرافت به هم می پیوندد و با ارائه ی فلسفه و حکمت کنفوسیوس راه را روشن می کند.  این داستان به گونه ای حکایت آدم هایی است که از نقص هایشان فرار می کنند و به نوعی برای هر نوع نقص و عقب ماندگی توجیه دارند.  نویسنده در عین ساده نویسی ذهن را درگیر می کند. فکر پیچیده ی نویسنده در قالب جملات ساده و روان از ویژگی های بارز کتاب است. آدم های کتاب اشمیت در زیر چهره ی آرام خود دنیایی از درد دارند.پناه به خیال گریزی ست برای رهایی از این رنج کشیدن های مداوم.پناه به دنیایی که در آن واقعیت بی اعتبار است دنیایی که می توان آن را آن گونه ساخت که دوست داری نه آن گونه که واقعن وجود دارد.

فرنی و زويی


اولین بار فرنی و زویی را از پری ٍ مهرجویی شناختم. یعنی کنجکاو شدم ببینم این سه داستانی که مهرجویی آن هم در عنوان‌بندی پایانی فیلم به برداشت آزاد ازشان اشاره‌ای کرده، چی هستند.

قدیم‌تر ترجمه‌اش را خوانده بودم. اما راستش خواندن همان چند خط تصادفی از انگلیسی ٍ سلینجر، باعث شد دوباره کتاب را به انگلیسی بخوانم. و باید بگویم که شگفت‌زده‌ام از این همه تفاوت که حس کردم. آن‌قدر که انگار داستان تازه‌ای خوانده‌ام.

خیلی از ماها حتمن با خانواده‌ی گلس که سلینجر فرزندان‌اش را به تصویر کشیده، آشناییم. با نبوغ خارق‌العاده‌ی این بچه‌ها، تمایزشان با آدم‌های اطراف، غریبی و تازگی رفتارها و اندیشه‌هاشان. با سیمور،بادی و این‌جا فرنی و زویی. 

فرنی و زویی دو تکه است. اولی خیلی کوتاه‌تر از دومی که لازم است به همین ترتیب خوانده شوند. اصلن ماجرا همه‌اش یک قصه است یا قصه همه‌اش یک ماجراست. ماجرای تغییر حال و روز فرنی گلس، کوچک‌ترین عضو این خانواده، پس از خواندن کتابی درباره‌ی چگونگی بی‌وقفه نیایش کردن. که چه‌طور می‌شود با تکرار مداوم یک جمله از نیایش‌های مسیح، این الوهیت را در واقع از جسم به روح و جان منتقل کرد. ماجرا، ماجرای فروپاشی فرنی گلس است. فروپاشی جسم‌اش حتا و سرآخر اندیشه‌ها و باورهاش نسبت به دنیای پیرامون‌اش و تمام متعلقات آن.

سلینجر به گمان من خیلی خوب داستان را با دوست‌‌پسر فرنی آغاز می‌کند. کسی که کم‌ترین اهمیتی در کتاب نخواهد داشت. از طریق او و از طریق نامه‌ای که در دست دارد و فرنی براش نوشته، فرنی را می‌شناسیم. اما فرنی‌ای که به ایستگاه قطار می‌آید با چیزی که توی ذهن ماست تفاوت زیادی دارد. به همه چیز بدبین شده، همه چیز را بی‌فایده می‌داند، درس و دانشگاه و بازی کردن در نمایش دانشگاه، روابط معمول میان آدم‌ها، تمام رفتارها حتا غذا خوردن.

در بخش دوم یعنی زویی، باز هم با یک نامه طرف می‌شویم. نامه‌ای که برادر بزرگ‌تر،بادی، برای زویی نوشته و حالا او در حمام مشغول خواندن‌اش است. نامه‌ای که به گمان من خودش تصویر خوب و کاملی از آد‌م‌هایی را می‌دهد که فرنی و زویی به‌شان وابسته بودند و تقریبن می‌شود گفت راه و روش زندگی و نیایش و اندیشیدن را ازشان آموخته‌اند. یعنی برادرهای بزرگ‌تر. بادی و سیمور که این دومی خودش را کشته است. خودکشی‌ای که به همه به خصوص به فرنی و زویی بدجوری ضربه زده است.

سلینجر خیلی خوب مکالمه‌ی خانم گلس،مادر خانواده، را در حمام با زویی پیش می‌برد. چندین صفحه مکالمه می‌خوانیم توی دو وجب جا، با ذکر ریزترین تصاویر از اشیای توی حمام، لباس‌ها و حالات چهره‌ی این دو نفر مبنی بر این‌که خانم گلس نگران دخترش است و از زویی می‌خواهد کاری بکند. زویی اما به ظاهر به هیچ جاش نیست. مادر را احمق خطاب می‌کند و یک جاهایی تمام تلاش‌اش را می‌کند که زن بیچاره را از حمام بیرون کند. 

سرآخر هم همین زویی بداخلاق و به ظاهر بی‌خیال به داد فرنی می‌رسد. اوست که فهمیده این‌طور نیایش کردن بی پیر و مراد و راهنما فایده ندارد. که باید زندگی کرد.حتا مثل آدم‌های معمولی. اوست که فهمیده آن‌چه بر چند نسل فرزندان این خاندان گذشته، وجود کسانی مثل سیمور و بادی از فرنی و زویی دو دیوانه ساخته که حتا توانایی اتمام یک مکالمه‌ی ساده با آدم‌های معمولی آن بیرون را ندارند. سرآخر اوست که می‌تواند فرنی را آرام کند و به‌اش بفهماند که با این اداها آدم به جایی نمی‌رسد.

فرنی و زویی را بیش‌تر دوست داشتم این بار. چرا؟ چون کلمات جناب سلینجر خوب سر جای خودشان قرار گرفته. چون توصیف دقیق اشیای اتاق تا نوری که از پنجره آمده و خودش را روی قالی کف اتاق پهن کرده، همه و همه با فکر آورده شده‌اند. چرا که بی همه‌ي این‌ها آشفتگی دیوانه‌خانه‌ي گلس، و ترکیب این آشفتگی و شلوغی با آشفتگی و سرگشتگی آدم‌هاش و حالا ذهن فرنی خوب ساخته نمی‌شد. 

کتاب از آن دست کتاب‌هاست که هر چند صفحه یک بار بتوانی جمله‌هاش را انتخاب کنی برای به اشتراک گذاشتن توی فیس‌بوک‌ات یا توی بلاگ‌ات و بگذاری همه بخوانند و لذت ببرند. کتاب پر است از انتقادهای آدم‌ها به خصوص فرنی و زویی از تلقی‌هایی که از هنر و مذهب وجود دارد. از آدم‌هایی که در مدارس و دانشگاه‌ها مشغول تدریس این مباحث هستند. از آدم‌هایی که مشغول تحصیل در این رشته‌ها هستند. از تمام کلیشه‌هایی که به ظاهر در ذهن ما درست‌اند اما وقتی به‌شان خوب دقیق می‌شوی می‌بینی چه جنایتی کرده‌اند در حق‌مان.

جدای پری، به شکل ایرانی این انتقادها که نگاه می‌کنم، فکر می‌کنم اگر فرنی و زویی توی ایران زندگی می‌کردند، حتمن مثل  سیمور خودشان را می‌کشتند. شاید چون آن‌چه توی کتاب از نیایش تنها برای خدا، از دانش تنها برای خدا و حتا زندگی کردن تنها برای خدا در ذهن ما ساخته می‌شود با تصویری که حالا و سالیان گذشته در ایران وجود داشته و دارد، فرسنگ‌ها فاصله دارد. 

سرآخر که: خواندن کتاب را پیشنهاد می‌:کنم؟ البته. خواندن کتاب به انگلیسی را پیشنهاد می‌کنم؟ صد البته!

پرسه در حوالی داستان امروز 2




دومین جلد از مجموعه داستان پرسه در حوالی داستان امروز با انتخاب و گردآوری حسین سناپور منتشر شد. اسامی نویسندگان این شماره:  
نسرین اسدی، احسان اسکندری، لاله امینی پور، مریم ایلخان، حکمت الله بابایی، رزیتا بهزادی، مرضیه جوکار، فرزانه راجی، بهمن طالبی نژاد، علی فاطمی، ناهید قادری حاجی آبادی، حامد قارونی، نگار کماسی، محسن عباسی، نسیم مرعشی، زهرا مهدوی، مهدیه مطهر.

مرتبط: پرسه 2 منتشر شد.

شطرنج‌باز

اشتفان تسوایک

ترجمه‌ی محمد مجلسی

نشر دنیای نو

چاپ اول: 1391

112 صفحه

"در اطراف من چیزی نبود جز میز و تخت خواب و کاغذ دیواری و غیر از خودم هیچ انسانی را نمی دیدم . حتی یک مداد نداشتم که چیزی بنویسم. هیچ بود و هیچ بود و هیچ. بی تردید یک نابغه شیطان صفت، چنین شیوه ای را برای عذاب دادن کشف کرده است. ... و این تنهائی کم کم مرا به سوی دیوانگی می برد."

نام تسوایک را قبل از اين وقتی يکی از آدم های سياسی، دو سال پيش، خواندن کتاب "وجدان بيدار"ش را توصيه کرده بود شنيده بودم. بعد که زندگی نامه اش را خواندم و فهميدم به خاطر نداشتن تاب و تحمل پیروزی های هيتلر و نازي ها و ترس از اين که نتواند آزادانه بنویسد، در سال 1942 به اتفاق همسر دوم اش خودش را از قيد حيات خلاص کرده، نا خود آگاه شخصيت تسوايک  سطری از شعر سهراب را برايم تداعی کرد:" شاعري ديدم هنگام خطاب، به گل سوسن مي گفت: "شما" ."

  خواندن کتاب شطرنج باز اما برای من معناهای ديگری داشت. شرح نوعی دشوار از شکنجه در زندان نازی ها ، نوعی شکنجه سفيد که بسيار توان فرسا و ديوانه کننده است. درسکوتی به وسعت ابديت و به طول ماه ها و شايد سال های طولانی قرار گرفتن و نداشتن هيچ امکان ارتباطی برای گفتگو و ديدار و شنيدار با ساير انسان ها. به علاوه محروم از هر وسیله ای مانند کتاب و غیره. هيچ و باز هم هيچ. دنيائی که انسان محصور در آن  هر شب و روز، بارها و بارها پايان زندگی اش را  آرزو می کند.  

کتاب شطرنج باز در يک بعدش همين جا برای من تمام شد.   وضعيتی که کم و بيش همه انسان هائی را که تجربه های مشابه از سر گذرانده اند، مانند آقای ب، به نهايت درماندگی می رساند. در آخرين لحظات اما سرقت کتاب خود آموز شطرنج از جيب بازجو،  آقای ب را از وادادن موقتاً نجات می دهد. و بعد ديگری از کتاب شروع می شود. بعدی که به غرق شدن آقای ب در شطرنج  و روانه بيمارستان روانی شدن اش می انجامد. روانی شدنی که نا خواسته به نجات او از چنگال مرگ و رهائی از زندان نازی ها می انجامد. و سرانجام  مبارزه شطرنجی که چند سال بعد در عرشه کشتی ميان آقای ب و چنتويک - قهرمان شطرنج دنيا  که مظهرانسان های پيروزمند بی فرهنگ ( آدم هائی مانند هيتلر و ...) است و از نوشتن حتا يک جمله بدون غلط به زبان مادري اش هم عاجز است-در می گيرد.  

وقتی کلاغ‌ها عشق می‌خورند

فهمیه محفوظ
نشر اختران
چاپ اول: 1385
303 صفحه

رمان روایتی است از کسانی که با مفاهیمی چون مرگ و عشق وزندگی دست و پنجه نرم می کنند و به دنبال پی بردن به این مفاهیم در دنیای واقعی به جان ذهن و روان همدیگر می افتند.راوی اول شخص است. اوبا شک به همه چیز روایت را شروع می کند ودر ادامه  چهار روای دیگر داستان را  پیش می برند که به همین دلیل می توان آن را یک رمان چند صدایی هم دانست. غیر از زبان و لحن و فضای ذهنی راوی اول و مادرش که به علت قرابت و نزدیکی ذهنی گاه حرف هایشان یکی می‌شود، بقیه زبان و حرف های خود را دارند.به خصوص بی‌بی . روایت اصلی به عهده اولین راوی است. او با دست یافتن به دست نوشته هایی به دنبال سوال خود است که رابطه ی من با و تو چه جور رابطه ای بود؟در پی این سوال  داستان پیش می رود وکم کم روشن می شود که چطور این افراد در میان مشتی الفاظ و مفاهیم اجتماعی از هم دور مانده اند.الفاظ و مفاهیمی که از دغدغه ی ذهنی این افراد به ذهن خواننده پر می کشد ومی شود سوال  وتبدیل یک دغدغه ی فردی به جمع بزرگتر و وسیع تری.نویسنده برای این انتقال مفاهیم از زبان و کلمه بهترین بهره را برده است. به نظر مشخصه ی اصلی همین لحن و زبان تلخ و گزنده ای است که در کل رمان وجود دارد.زبانی که نشان می دهد چطور یک چرخه ی کابوس وار کل زندگی درونی و بیرونی این آدم ها را تشکیل داده است.جایی که پرنده اش می شود کلاغ هایی که هر چند وقت یک بار پیدایشان می شود برای نوک زدن به همه چیز حتا آفتاب.زبان فرهیخته وگزنده ی راوی ها عمق سر گشتگی و تنهایی وغربت شخصیت ها را هم نشان می دهد.رابطه ای که مرگ و فنا بر آن سایه افکنده و به قول بی‌بی مثل طلسمی همه  را به درون خود می کشاند.در این رمان بی‌بی تنها کسی است که  پل ارتباط واقعیت موجود و دنیای ذهنی دیگران است.زندگی را به وسع خود می شناسد و به فعل در می آورد.رسم و رسوم خود را دارد و متعجب ا ست که چرا دیگران نمی دانند با خود و دیگران چه کار کنند. به قول خودش سواد خط ندارد اما سواد دل که دارد.

رمان پر از ترکیب های جالب گفتاری و نوشتاری هم هست .مثل:"از کجا بدانی کدام ژن موذی از کدام دروازه ی تاریخ کدام کرم را در کدام سوراخ او جا سازی کرده است." یا "کاشکی می توانستم صدای سوخته ام را روی شانه های کسی دوباره کوک کنم."