خدای چیزهای کوچک

آرونداتی روی

۳۲۱ صفحه 

«خدای چیزهای کوچک» در سطحی‌ترین خلاصه‌ای که می‌شود ازش گفت، قصه‌ی «راهل و استا»، دوقلوهای ناهمسانی  است که کودکی ویژه‌ای داشته‌اند، طوری که این کودکی زندگی‌هاشان را تا به حالا که سی و یک ساله‌اند، تحت تأثیر خود قرار داده. 

«خدای چیزهای کوچک» اما در نگاهی دقیق‌تر، پر از چیزهای کوچکی است که کنار هم گذاشته شده‌اند تا پیچیدگی زندگی این دو کودک را به شیوه‌‌ای ماهرانه به نمایش بگذارند. پیچیدگی‌هایی که چیزهای کوچک و به ظاهر عادی زندگانی می‌سازند. می‌توانند عمری زندگی‌ات را بکشانند توی هاله‌ای از تباهی، نفرت، دورافتادگی و حسرت. 

«خدای چیزهای کوچک» که برنده‌ی جایزه‌ی بوکر سال 1997 شده، بی‌شک یکی از به‌ترین رمان‌هایی است که تا به حال خوانده‌ام. یک جاهایی از قدرت خانم «روی» در تصویرسازی‌های کم‌نظیرش که با شاعرانگی‌های توأمان همراه بود، مات‌ام می‌برد. یک جاهایی یا به دلیل ضعفم در خواندن انگلیسی‌ نسبتن سنگینی که زبان داستان داشت، یا به دلیل استفاده‌ي تعمدی از کلماتی که اغلب اوقات شاید در جملات شکسپیر یا نویسندگان کلاسیک دیده می‌شود، مقهور کتاب می‌شدم. خیال می‌کردم آن‌قدر کوچک و ناتوانم که نمی‌توانم هرگز خودم را به عنوان نویسنده در نقطه‌ای ببینم که بتوانم این‌گونه از حس و حال دو کودک شش ساله، یک زن سی ساله، مادربزرگ پیرشان، دایی‌ چهل‌ساله‌شان، عمه‌ي عقده‌‌ای و ترشیده‌شان و دیگر شخصیت‌هایی که خیلی تنوع رفتاری و طبقاتی دارند، بنویسم. 

بازی با زمان قصه در «خدای چیزهای کوچک» به ظاهر شاید همان فلش‌بک خودمان باشد. یعنی کتاب از انتهای قصه شروع می‌شود، از مرگ «سوفی» شش ساله، دختردایی انگلیسی دوقلوها که از بخت‌برگشتگی آن‌ها، دو هفته بعد از این‌که با مادرش به هند آمده،‌می‌میرد و برای همیشه مرگ او می‌شود آن نقطه‌ي تاریک زندگی دوقلوها و آدم‌های زندگی‌شان. چرا که آن‌ها پیش از غرق شدن «سوفی» در رودخانه، با او روی یک قایق بوده‌اند. کتاب در جایی میان قصه تمام می‌شود. اما این‌که هر فصل از چه زمانی آغاز شود، چه‌طور ختم شود و هر چند فصل یک بار نقب بزنیم به زمان حال که «راهل و استا» پس از سال‌ها دوباره‌ برگشته‌اند به روستای محل زندگی‌شان، مهارت خودش را می‌خواهد که به گمانم با هیچ کدام از یادداشت‌هایی که من می‌توانم بنویسم، نمی‌شود توضیحش داد.

یک بخشی از این ناشناختگی و جذابیت داستان شاید به ناشناخته بودن سرزمینی مثل هند برگردد و این‌که ما اغلب دانش‌مان محدود شده به یک مجموعه فیلم‌های هندی بند تنبانی و البته داستان‌هایی که جومپا لاهیری نوشته که در بیش‌ترشان ما هند را به معنای واقعی کلمه ندیده‌ایم. که این‌جا یک خانواده‌ی مرفه را در روستایی در هند می‌بینیم که به اصطلاح نویسنده، «غیر قابل لمس» هستند. یعنی طبقات پایین‌تر یک جورهایی نجس‌اند و نمی‌توانند آن‌ها را لمس کنند. که این‌جا ما آن برهه از هند را می‌بینیم که طبقه‌ی کارگر و به اصطلاح نویسنده همان «نجس‌»ها درگیر عقاید و فعالیت‌های مارکسیستی می‌شود و می‌خواهد حق‌اش را بگیرد. ما درگیر آن «هند»‌ی هستیم که آدم‌های اصلی قصه‌اش، می‌روند سینما و «اشک‌ها و لبخندها» می‌بینند. با هم انگلیسی صحبت می‌کنند، بچه‌ها شکسپیر می‌خوانند و خب، لااقل این‌ها هیچ کدام آن «هند»ی نیست که من می‌شناختم. یک هند تازه است با همان طبیعت وحشی و زیباش.

شک ندارم که بخش اعظمی از کتاب در ترجمه‌ی فارسی سانسور شده و جای حسرت و تأسف دارد اگر نتوانید آن بخش‌ها را بخوانید. چرا که خیلی از آن بخش‌های حذف شده، تأثیر زیادی روی شکل‌گیری شخصیت این دو کودک و توجیه رفتار آدم‌ها دارند. برای مثال سوء استفاده‌ي جنسی‌ای که از «استا» توی بوفه‌ي سالن سینما می‌شود، توی ترجمه آمده؟ نمی‌دانم.  چون کابوس «استا» از آن مرد شربت‌‌فروش و آن ترسی که توی دل یک پسربچه‌ی شش ساله می‌نشیند و هیچ کس جز نویسنده ازش باخبر نمی‌شود، آن‌قدر توی داستان پررنگ هست که نشود به راحتی ازش گذشت. یا برای مثال، فصل آخر کتاب، بخشی که به هم‌خوابگی مادر دوقلوها و «ولوتا» یکی از طبقه‌ي «نجس‌ها» در کنار رودخانه می‌پردازد، نه تنها مهم‌ترین عامل بی‌چارگی و فروپاشی خانواده است، نه تنها به مرگ «ولوتا» که به نوعی به شکل «خدای چیزهای کوچک» تجلی یافته، می‌انجامد، بلکه به قدری درخشان نوشته شده که با نمایش نگاه تازه‌ی نویسنده به رابطه‌ی جنسی این دو نفر، کاملن با تلقی‌های کلیشه شده‌ی ما از هم‌خوابگی یک زن و مرد منافات دارد.منظورم تلقی‌های ما از برخوردهای متفاوت‌مان در سینما و ادبیات است. چرا که «روی» با شاعرانگی زبانش و اشاره‌ی بی‌پروا به جزئیات ظاهری و ذهنی شخصیت‌ها در هر فصل، هر کنش و واکنشی را کنش و واکنشی پررنگ و حائز اهمیت جلوه می‌دهد. جوری که از مخاطب می‌خواهد با شکل دیگری به آن تصویر همیشگی نگاه کند. جوری که احساس کند چیزهایی که خودش تا به حال تجربه کرده، چه‌‌قدر مهم بوده‌اند یا «چیزهای کوچک» ی که ازشان در لحظات مختلف زندگی عبور می‌کرده، چه عمق و چه حجم عظیم رویا یا کابوس‌گونه‌ای دارند.

برای من «عیش مدام» بود خواندن «خدای چیزهای کوچک». آن‌قدر که فکر می‌کنم چه خوب است زندگی، تا وقتی کتاب‌ها و داستان‌هایی مثل این هست و نوشته می‌شود. 


چیزی را به هم نریز

رضا فکری

نشر افکار

چاپ اول 1391

6500 تومان


در مجموعه داستان پرسه در حوالی داستان امروز 1 یکی از داستان های مورد علاقه ی من داستان مرز نوشته ی رضا فکری است.با همین پیشینه سراغ مجوعه داستانش چیزی را به نریز رفتم.مجموعه ای که نه داستان کوتاه بدون فهرست را در خود دارد.

تک تک داستان ها را "من" راوی ، روایت می کند.چه وقتی که راوی زن است یا یک سرباز و یا راننده ی بیابان و یا مادری که با فرزند بیمارش روی تخت بیمارستان حرف می زند.هر کدام از این راوی ها می خواهند نقبی به مسائل و مضمون های اجتماعی و روزمره ی زندگی بزنند و خواننده را با خود همراه کنند. 

اما آن قدر حضور این راوی سنگین و با قدرت است که اجازه نمی دهد هیچ کدام از شخصیت های داستانی راه خود را بروند واز زبان خود ابراز وجود کنند و خود را معرفی کنند.به همین خاطر ما با راوی تک گویی روبه رو هستیم که در یکسان سازی و همگونی شخصیت ها در هر داستان تاثیر دارد.این تسلط بی چون و چرای راوی نمی گذارد ماجراها هم  به داستان تبدیل شوند و در جایی که فکر می کنی الان  داستان شروع می شود رها شده و تمام می شود.گرچه سوژه ها تازه و ناب هستند و نگاه به گوشه ای از زندگی و روابط اجتماعی و فردی آدم ها دارد اما وقتی فقط  حضور راوی به دیدن و بازگو کردن می انجامد، مخاطب را آزار می دهد.این تسلط راوی در هر داستان درست مثل یک راوی دانای کل همه چیز دان، به جای هر شخصیت تصمیم می گیرد حرف بزند و حرف بزند و نمی گذارد هیچ شخصیتی  نفس بکشد و ماجرا را از زبان خوش بازگو کند.تا جایی که انگار کسی برای ما از خاطره ای در جایی دور و نزدیک و گاه بی نام و نشان تعریف می کند. به همین دلیل، ماجراها وکشمکش و توصیف ها در روایت محض راوی گم می شوند و یا رنگ می بازند.

به امید کارهای دیگری از رضا فکری، چرا که در داستان مرز نشان داده است توان نوشتن و داستان نویسی اش خیلی بیشتر از این مجموعه است.


نگران نباش

 

مهسا محب‌علی

نشر چشمه

چاپ یازدهم:پاییز ۱۳۹۰

۱۴۷ صفحه

۳۵۰۰ تومان

کتاب را با بی‌میلی برداشتم. شاید چون آن‌قدر که باید، مرورهای خوب و کنج‌کاوی ‌برانگیز ازش نخوانده بودم یا به‌تر است بگویم توی سال‌های اخیر، کتاب‌هایی که برنده‌ي جوایزی مثل جایزه‌ي گلشیری بودند، اغلب انتظاراتم را برآورده نکرده بودند.

از «محب‌علی»، تنها «عاشقیت در پاورقی» را خوانده بودم و همان موقع دوست‌اش داشتم و حتا همین حالا طرح یک یا دو داستان از آن مجموعه هنوز توی خاطرم مانده.

و خب «نگران نباش»، خیلی ساده و کوتاه درباره‌ي دختری است معتاد از به اصطلاح یک خانواده‌ي بالاشهری تهران که در یک روز غیرعادی به دنبال مواد و ساقی به جاهای مختلف شهر می‌رود و با آدم‌ها و ماجراهای متفاوتی رو به رو می‌شود. چرا غیرعادی؟ توی آن روز به خصوص که داستان توش می‌گذرد، در تهران زلزله می‌آید. زلزله‌های شدید پی‌در‌پی. جوری که مردم شهر اغلب تهران را ترک کرده‌اند و خیلی‌ها در حال ترک شهر هستند و تعداد زیادی هم آواره‌ي کوچه و خیابان شده‌اند.

«شادی»، شخصیت اول قصه است که خود راوی داستان است. داستان در فصل‌های نسبتن کوتاه پیش می‌رود و دو فصل اول به خانه‌ي شادی و آشنایی با مادر، دو برادر او بابک و آرش، مامان ملوک، مادر بزرگ شادی و خدمتکار خانه می‌پردازد. از همان ابتدا در می‌یابیم که «شادی» متعلق به خانه‌ای به اصطلاح اعیانی است و حال خوشی هم ندارد. خانواده یعنی مادر و بابک قصد دارند هر چه زودتر شهر را ترک کنند و نگران «شادی» هستند که در آخرین اوردوزش رفته بالای درخت و خودش هم چیز زیادی از آن ماجرا به یاد ندارد.

روایت به شکل جریان سیال و با تک‌گویی‌های درونی پراکنده اما منسجمی در ذهن «شادی» پای خواننده را سفت می‌کند روی زمین. یک جورهایی این تک‌گویی‌ها به گمان من بهترین بخش روایت‌ هستند. شاید چون بی که اشاره‌ي مستقیم به وقایع و آدم‌ها داشته باشد، هم راجع به آدم‌های قصه اطلاعات می‌دهند و هم حال و هوای آشفته‌ي شادی را در نیازش به مواد توجیه می‌کنند. یک جاهایی هم به شکل دیالوگ‌هایی ذهنی خطاب به آدم‌هایی که کنار شادی هستند، در می‌آیند که خیلی خوب توی فرم روایی قصه می‌نشیند.

 «شادی» گویا دانشجوی موسیقی بوده و این توجه‌اش به اصوات و موسیقی‌هایی که می‌شنود برای همین است شاید. اما جوری از نویسنده‌ها و فیلسوف‌ها اسم می‌برد و حرف می‌زند که به نظر من زیادی شده. یعنی من ترجیح می‌دادم شخصیت اول قصه این همه تلاش برای چپاندن خودش میان روشنفکران یا هر چه شما اسم‌اش را می‌گذارید، نداشت.

«شادی» که وارد خیابان‌ها می‌شود، وضعیت آشفته است. وضعیتی که البته برای من تا حدودی ناملموس است. نه این‌که بگویم تهران را در زمان زلزله دیده‌ام و می‌دانم چه‌طوری می‌شود. اما حضور خاص آدم‌ها در خیابان، حضور نیروهای ویژه، باتوم خوردن مردم توسط پلیس، و حضور جوانانی با چهره‌های نامتعارف در اطراف «شادی» بیش‌تر یک تصویر اغراق‌شده و یا شاید فانتزی از وضعیتی آشوب‌گونه است که تا حدی زیاد از رئال بودن داستان کم می‌کند. راستش خودم هم نمی‌دانم که این خوب است یا بد. اما شاید دلم می‌خواست آدم‌های معمولی‌تر، واقعی‌تر و ملموس‌تر هم در این جریان دیده می‌شدند. شاید هستند، اما کافی نیستند به گمان من.

بعد از این‌که با آشفتگی خیابان‌ها رو به رو می‌شود، «شادی» پسر یکی از دوست‌های مادرش را به نام «اشکان» که گویا هفته‌ای دو یا سه بار خودکشی می‌کند، از مرگ نجات می‌دهد. شخصیت‌های فرعی خوبی توی این فصل یعنی زن همسایه و شوهر و بچه‌‌ی کوچک‌شان خیلی خوب روایت را تعدیل و گاهی بامزه می‌کنند،‌اما به گمان من خیلی خوب ازشان استفاده نشده. شاید چون خیلی به ما اطلاعات نمی‌دهند در مورد شخصیت‌های اصلی‌تر و قصه‌ی خودشان هم خیلی زود فراموش می‌شود.

 این میان شادی سوار موتور پسری می‌شود  که به قول شادی که اغلب دوست دارد با طنز و گوشه و کنایه حرف بزند، وقت عاشق شدن و این جور کارها را در آن روز به خصوص با او ندارد. اما از چشم‌های مهربان پسر می‌گوید و خیلی زود او هم به دیار شخصیت‌های فرعی فراموش شده می‌پیوندد. بعدتر به خانه‌‌ای در درکه می‌رود که به خیال خودش ساقی‌ها آن‌جا هستند. اما ترسوها فرار کرده‌اند و مانده‌اند چند نفر آدم‌های غریبی که توی آن خانه مانده‌اند و سارا دوست دوران دبستان شادی که مادربزرگش او را بزرگ کرده و حالا پسری به نام سیامک را دوست دارد. می‌بینید؟ قصه پر از اسم است و شخصیت، اما شخصیت‌های فرعی که پررنگ نمی‌شوند. نمی‌دانم چرا این‌جا از حسادت شادی به سیامک، اعلام انزجارش نسبت به او، یا چگونگی توصیف احساسش به سارا، حالتی که کنار هم دراز می‌کشند و مواد می‌کشند، خیال کردم شادی هم‌جنس‌گرا هم هست. اما نمی‌دانم چه‌قدراین در داستان اصلی وجود داشته یا من به خاطر محیطی که حالا توش زندگی می‌کنم، خیلی زود به این شکل از روابط برچسب می‌زنم. هر چه هست، این‌‌طور القا شده به من.

«شادی» بعد از دیدن و برخورد با این همه مکان و آدم سرآخر با کراسوس سگی که توی خانه‌ي اشکان زندگی می‌کرده، همراه می‌شود و شبی را توی خیابان می‌گذراند و روز بعد،تلاش می‌کند توی آن آشفتگی خودش را جا بدهد و دیگر مثل اول داستان، نظاره‌گری نباشد که مدام دارد همه را مسخره می‌کند و از بالا بقیه را دید می‌زند.سرآخر هم که گویا راضی به مرگ است و موقع مصرف مواد، داستان تمام می‌شود. 

خودم می‌دانم که چیزهایی که از قصه نوشته‌ام، خیلی پراکنده است. قصه پر از اسم و شخصیت‌های فرعی است و اگر می خواستم با جزئیات بنویسم، آن‌قدر طولانی می‌شد که شما حتمن نمی‌خواندید. همین‌قدر بگویم که ماجراها و فضاهای «نگران نباش» در ادبیات داستانی خودمان در این سال‌های اخیر، برای من تازگی داشت. یک جاهایی از چاپ شدن بعضی دیالوگ‌ها و حالت‌ها تعجب می‌کردم و با وجود این‌که از قصه‌هایی حول موضوعی مثل اعتیاد اشباع شدم بودم، «نگران نباش» را داستان یا روایتی تازه دیدم از یک شخصیت معتاد.

 آشفتگی، تم اصلی این داستان بود، سرگردانی و پوچی‌ای که یا توی خودکشی کردن آدم‌هاش بود یا توی بی‌انگیزگی‌شان، یا حتا ترس فجیع‌شان یا دیوانگی‌شان و از خود بیخود شدن‌هاشان. 

«نگران نباش» از تصور و انتظارم بهتر بود. خیلی خوب و راحت خواندمش. شاید برای این بود که مدتی است کتاب فارسی نخوانده‌ام و حالا با زبان مادری احساس راحتی بیش‌تری می‌کردم یا به خاطر این‌که روایت «محب‌علی» روان بود و در عین حال بالا و پایین‌های ذهنی شخصیت را خوب در آورده بود. 

شاید تا به حال خوانده باشیدش. اما اگر نخواندید، گمانم پشیمان نمی‌شوید از خواندنش. 


مدرک


آگوتا کریستوف

انتشارات مروارید

ترجمه‌ی اصغر نوری

سال چاپ: 1392

192 صفحه

 85000 ریال


" امروز یک نامه دریافت کردم ، یک نامه رسمی . آنجا ست روی میزم ، می توانید بخوانیدش . نامه اعاده حیثیت توماس است ، نامه بی گناهی اش . هیچ وقت شک نداشتم که او بی گناه است . آنها برایم نوشتند : شوهرتان بی گناه بود ، او را کشتیم . ما آدم های زیادی را اشتباهی کشتیم ، امّا حالا ، همه چیز سر و سامان گرفته است ، ما پوزش می خواهیم و قول می دهیم که دیگر چنین اشتباه هایی تکرار نشود . آنها می کشند و اعاده حیثیت می کنند . آنها معذرت می خواهند ، ولی توماس مُرده ! می توانند دوباره او را زنده کنند ؟ می توانند آن شبی را پاک کنند که همه موهام سفید شد ، شبی که دیوانه شدم ؟  " 

* * *

کتاب دوم از سه گانه آگوتا کریستوف شاید کمی ضعیف تر از کتاب اول " دفتر بزرگ " از آب در آمده باشد اما هنوز هم همان سادگی و بی رحمی در روایت دهشتناک ترین وقایع را در خود دارد. جنگ ،فلاکت ، بدبختی و رنج بی پایان انسان ها را به دنبال دارد و زمان وقوع داستان این بار سال های بلافاصله پس از جنگ است. جامعه ای ویران شده از جنگ که اینک به شدت دچار رکود است و خفقانی که نیروهای رهائی بخش دیروز و خودکامه های جدید بوجود آورده اند بر آن سایه افکنده است. در دنیای آگوتا هر اتفاق و رویداد، مصیبتی است تمام نشدنی.  بعد از مرگ وحشتناک پدر و خواهر، یکی از دو برادر از مرز می گذرد و هر دو برادر در دو سوی مرز تنهائی را تجربه می کنند. قهرمان داستان شاید برای پر کردن خلاء دوری از عزیزانش به یاری کودکی معیوب و نامشروع ، بیوه زن بی سرپرستی که پدرش (شویش ) در زندان است ، کشیشی منزوی و در حال مرگ، مردی که خواب ندارد ، زنی که پدرش را به اشتباه اعدام کرده اند و  در نهایت همه جور آدم های بازنده بر می خیزد.  تلاشی پی گیر و مداوم برای گریز از نابودی و رسیدن به زندگی که می تواند تا پایان دنیا ادامه یابد. در پایان کتاب دوم اما سرنوشتی موهوم برای شخصیت های اصلی داستان (دو برادر)  تصویر می شود. کوششی بی سر انجام برای یافتن هویتی نامشخص که به احتمال، در کتاب سوم  به انجام خواهد رسید. آنچه بعد از خواندن کتاب های آگوتا کریستوف به آدم دست می‌دهد، تکان دهنده بودن شیوه روایتی اوست که خواننده را از سطور ابتدائی میخ کوب می کند و نیز وحشی گری موجودی که انسان نام دارد. قسمت سوم  این سه گانه نیز در دست ترجمه است.   

مرتبط:

دفتر بزرگ

فرقی نمی‌کند و دفتر بزرگ


زمین سوخته

این که نویسنده داستانی را در قلب آن حوادث بنویسد داغ داغ، تا این که بگذارد سال‌ها و پس و پیش آن حادثه و تحلیل‌هاش درش نفوذ کند و بر احساسات آن روزها و درگیری‌های جدی تاثیر بگذارد، دوتاست. اولی شاید تاریخ مصرف دار بشود و دومی شاید بی‌طرفانه و عمیق. 

احمد محمود « زمین سوخته» را که داستان روزهای آغاز جنگ است در آبادان، سال‌های ۵۹ و ۶۰ نوشته؛ همزمان با واقعه. اما هم تاریخ مصرف دار نیست و هم بی‌طرفانه است و عمیق. راوی « زمین سوخته» برادر بزرگ یک خانواده چند پسری است. راوی اسم ندارد و این یکی از عناصر کنجکاوی‌برانگیز برای مخاطب است، که آیا نام او را در خلال دیالوگ‌ها فراموش کرده یا قرار نیست کسی او را به نام صدا کند؟ راوی سانتی مانتال نیست. راوی فقط فاجعه جنگ را روایت می‌کند. او، هم می‌تواند نگاه مقدسی به دفاع داشته باشد، هم جنگ را پدیده‌ای شوم بداند. راوی مشاهده‌گر است و قضاوت‌هایش براساس مشاهدات. راوی خانواده دارد. راوی شهید می‌دهد و غمگین می‌شود و خشمگین. او ناتوانی‌ای دارد که در طول داستان کشف می‌شود. 

خواندن « زمین سوخته» برای من که ادبیات جنگ یکی از محبوب‌هایم است، جنگ ایران و عراق هنوز برایم ناشناخته است، مناطق جنگی را از نزدیک دیده‌ام و تصورشان کرده‌ام با آدم‌هایی که توش زندگی‌ کرده‌اند، ازش دفاع کرده‌اند، ناچار به فرار شده‌اند، دوباره بعد از سال‌ها بازگشته‌اند، تجربه شیرینی بود. تجربه‌ای واقعی. از آن‌ها که شب که می‌خوابی ادامه‌اش را می‌بینی. زمین سوخته یک مستند- داستان است شاید. 

« زمین سوخته» داستان ندارد. همان روایت روز به روز تجاوز به خاک است. غافلگیری و ناباوری روزهای اول، سربرآوردن نیازهای انسانی روزهای دوم، چالش بین ماندن و دفاع کردن و هزینه دادن یا دمت را روی کول گذاشتن و فرار کردن. « زمین سوخته» روایت مرگ‌های پی در پی است و آوار و دست‌های قطع شده. تا سطر آخر همین است. و تجربه لذت‌بخش ادبیات و همذات‌پنداری نفرت‌انگیز حضور در منطقه جنگ.

« زمین سوخته» یکی از بهترین‌هاست در ادبیات جنگ، دفاع مقدس یا هرچه نام این حوزه است. این رمان هم تاریخ سرگذشت زیسته آدم‌هاست در بستر اجتماع انتخابی نویسنده که بخشی از ایران بعد از انقلاب در آستانه جنگ است، هم روایت مو به موی جزئیات لحظه به لحظه‌ی زندگی تک تک مردم شهر. شاید پس از خواندن آن نگاهتان به جنگ، دفاع و مردم جنگ‌زده تغییر کند. همان طور که برای من این طور شد.