بازنشر گفتگوی حسین سناپور با آرمان

گفت‌وگوی زیر را یکی دو هفته پیش با روزنامه آرمان و به بهانه‌ی رمان "دود" انجام دادم، که  امروز درصفحه‌ی ادبیات این روزنامه، و هم‌راه با دو یادداشت و یک مقدمه چاپ و منتشر شده شده است، که دعوت‌تان می‌کنم به خواندن‌شان. اما چون هم رسم‌الخط تغییر کرده (نمی‌فهمم چرا تغییراتی مثل گذاشتن ی به جای همزه را که حتا مدارس هم دیگر پذیرفته‌اند، روزنامه‌ها نمی‌پذیرند و بعد همان همزه را هم حذف می‌کنند) و چون خواستم عین مصاحبه را خوانده باشید، سؤال و جواب‌ها را به صورتی که خودم براشان فرستادم، این جا می‌گذارم. و متاسفم بگویم که جاهایی نه فقط سؤال‌هاشان را عوض کرده‌اند، که حتا در متن جواب‌های من هم دست برده‌اند. راستش من نمی‌دانم این چه آفتی است که گریبان نسل جوان‌تر ما را گرفته، که متوجه اعتمادی که باید بین آدم‌ها باشد نیستند و آن را به ساده‌گی خراب می‌کنند و گاهی حتا برای هیچ. نمی‌فهمم چرا متوجه نیستند که حق ندارند در متن کسی دیگر دست ببرند، ولو به اندازه‌ی دو سه جمله یا حتا کلمه. و حق ندارند سؤال‌هاشان را، حتا به اندازه‌ی عبارت و جمله، عوض کنند، چون من دقیقاً به سؤال‌های مشخصی جواب داده‌ام. نمی‌فهمم چرا متوجه نیستند که با این کارهاشان اعتماد میان من و خودشان که هیچ، حتا اعتماد میان من و بقیه‌ی خبرنگاران و مطبوعاتی‌ها را از بین می‌برند و در این صورت چه چاره‌یی می‌ماند جز این که در جواب درخواست مصاحبه و یادداشت و میزگرد و غیره هر خبرنگاری جواب منفی بدهم، وقتی این رعایت نکردن حقوق ابتدایی مدام نقض می‌شود؟ و آن وقت و درنهایت دیگر چه باقی می‌ماند از این تبادل نظر و هرچه که هست؟ و آیا فضای بد و تیره‌ی امروز ادبیات‌مان بیش‌تر از هر چیز نتیجه‌ی همین بی‌اعتمادی‌ها نیست، که به ساده‌گی و گاهی برای هیچ، خودمان خرابش کرده‌ایم؟

1. در ابتدا دوست دارم بدانم حسین سناپور را باید به عنوان یک نویسنده بدانیم یا یک مدرس ادبی؟

ج: من تصوراتی نسبت به خودم دارم که حتما با تصوراتی که شما و یا دیگران ممکن است نسبت به من داشته باشید، تفاوت‌هایی می‌کند. شما هر طور که دوست دارید، حتما مرا مفتخر می‌کنید. من اما این دو هستم به اضافه‌ی چیزهای دیگری که شما ممکن است خبری هم ازشان نداشته باشید. حتا در همین حوزه‌ی محدود ادبیات و هنر. مثلا مجموعه شعر هم چاپ کرده‌ام، که شما اصلا شاید به حساب نیاورده‌اید. یا نقد فیلم هم نوشته‌ام. نقد داستان که به جای خود. علاقه به سینما و عکاسی هم دارم، و از این دست چیزهایی که "من هستم"، اما این‌ها مسائل و کلنجارهای خودم با خودم است و ربطی به مخاطب و منتقد می‌تواند نداشته باشد.

2. شما سال‌هاست که در عرصه ادبیات ایران حضوری پررنگ دارید، دست کم یک کارنامه‌ی بیست ساله با فراز و فرودهای فراوان، بسیاری از هم نسل‌های شما ادبیات را رها کردند و عطایش را به لقایش بخشیدند، چگونه شد که حسین سناپور ادامه داد؟

ج: بعضی از هم‌نسل‌های من عطای این کار را به لقایش بخشیدند و بعضی هم نبخشیدند و هم‌چنان گرفتار این کارند. من اما لابد از آن‌ها که رها کردند، پوست‌کلفت‌تر بوده‌ام و شاید هم باانگیزه‌تر. و شاید هم از نظر همان‌ها که رها کردند احمق‌تر، که خودم را گرفتار این کارِ پرمشقت و پر از درگیری با همه چیز و همه کس کرده‌ام. هر چه هست، از نظر خودم خوشبختم که رها نکرده‌ام و مانده‌ام و شادمانم از کاری که می‌کنم.

3. در مورد رمان‌نویسی و آثار مهم شما که اکثر آنان در قالب رمان هستند چطور شد که شما رمان‌نویسی را به صورت جدی‌تر دنبال کردید تا داستان کوتاه را؟

ج: می‌شود به این سوال جواب فنی هم داد و مثلا گفت که رمان عرصه‌های بزرگ‌تری از زنده‌گی را نشان می‌دهد و با جامعه و تاریخ بیش‌تر آمیخته است و از این دست جواب‌ها، که کاملا می‌توانند درست باشند و منطقی هم. اما ترجیح می‌دهم این‌طور بگویم که بازارِ کتاب این‌طور ایجاب می‌کند و رمان خواننده‌گان بیش‌تری دارد و به تبع آن ناشران هم رغبت بیش‌تری به رمان دارند. اما آیا باز معنای این حرف آن است که اگر مجموعه داستان خواننده‌ی بیش‌تری داشت، من بیش‌تر مجموعه‌داستان می‌نوشتم و چاپ می‌کردم؟ نه. گمان نمی‌کنم. به هرحال من غیر از دو مجموعه‌یی که تاکنون منتشر کرده‌ام، یک مجموعه‌ی کامل و یک مجموعه‌ی ناقص چاپ نشده هم از داستان‌های کوتاهم دارم که به وقتش باید منتشر شوند. وقتش هم به‌تر شدن اوضاع سانسور در ارشاد است، که باوجود رفع مقدار زیادی از گرفت‌وگیرها در دولت آقای روحانی، هنوز هم بسیاری از آن ها باقی است و نمونه‌اش هم رمان "نیمه‌ی غایب" خودم و همین‌طور بسیاری از کتاب‌های دوستان دیگر، که هنوز امکان انتشار ندارند، حتا بعد از چند بار تجدید چاپ.

4. کارنامه ادبی شما را که مرور می کردم به چند کتاب نظری در حوزه داستان نویسی برخوردم، ایده‌ی چنین کتابی چگونه به شما رسید؟

ج: سروکله‌زدن مدام با عناصر داستان و مفاهیم مرتبط با آن‌ها و فکرکردن به شگردهای داستان‌نویسی، گمانم ناگزیر به همین جا می‌رسد، که فکر می‌کنی حرف‌هایی داری که در هیچ کدام از کتاب‌های تالیف یا ترجمه‌ی نظری داستان‌ باهاشان برخورد نکرده‌ای. و این حرف‌ها را باید نوشت و ضمن نوشتن به‌شان بیش‌تر فکر کرد. کلنجار با شگردها و جنبه‌های نظری داستان، به نظر من کارِ ناگزیرِ یک نویسنده هم هست. من چندان موافق غریزی و حسی‌نویسی نویسنده نیستم، گرچه نویسنده‌های خوبی هم از این دست در ایران و جهان داشته‌ایم.

5. تاثیر گلشیری در ادبیات داستانی ایران و خودتان را چگونه می‌بینید؟

ج: بر من که بسیار تاثیر داشت. من فنی نگاه‌کردن به داستان را از او یاد گرفتم، و همین‌طور شاید جدی‌گرفتن و عمر گذاشتن بر سرِ این کار را. و نیز این را که من فقط در میان یک مای بزرگ و رشد یافته، می‌تواند واقعا و خوب رشد کند. تاثیرش در ادبیات ایران هم دست‌کم معیاردادن داستان‌هایی بسیار فنی و همین‌طور نگاه به هویت جمعی مای ایرانی بوده، که جز در یکی دو نویسنده‌ی دیگر دیده نشده هنوز.

6. چند تن از شاگردان شما آثار خوب و متفاوتی را منتشر کرده اند، یکی از آسیب های جدی کارگاه های داستان نویسی و رمان، شباهت عجیب آثار شاگردان به استاد خود است، کارگاه های شما از این آسیب به دور است، چطور این اتفاق افتاده است؟

ج: من در کلاس‌هام راهنما هستم فقط و نه بیش‌تر. مجموعه‌یی از عقاید و سلایق فکری و داستان‌نویسی نیستم که کسی را به همان سو هل بدهم. انواع داستان‌ها را با انواع شگردهاشان هم می‌شناسم و بنا به نوع داستانی که در کارگاه‌هام نوشته می‌شود، به نویسنده همان شگردها و تناسب‌شان با هم را گوش‌زد می‌کنم. همین و نه بیش‌تر.

7. از میان دهه هشتاد تا اوایل دهه نود شاهد رشد عجیب و بسیار زیاد رمان در کشور بوده‌ایم. تا چه حدودی آثار این چند ساله اخیر که نویسندگان جوان می نویسند را می‌خوانید و آیا آثار قابل توجهی در آنها دیده‌اید؟

ج: حتماً. بسیاری از دوستان جوان نویسنده استعدادهای بسیار خوبی هستند. آن‌قدر که من فکر می‌کنم اگر شرایط بد نشر و همه‌ی شرایط بد دیگر آن‌ها را نفله نکند، در آینده‌یی نزدیک چنان داستان‌هایی خواهند نوشت که ده سال بعد به زحمت اسمی از آدم‌هایی مثل من خواهد ماند. مگر این که خودم و خودمان را پابه‌پای آن‌ها پیش ببریم و داستان‌های به‌تری بنویسیم.

8. رمان دود که از شما منتشر شد تا چه میزان از ماندن در ارشاد لطمه خورد؟ چون به نظر می رسد در بازه زمانی که این اثر نوشته شده بود دارای جذابیتی خاص بود که اکنون با خواندن آن شاید تا حدودی مسئله آن برای مخاطب از دست رفته باشد؟

ج: این دو سوال متفاوت است. اول این که تقریبا هیچ لطمه‌یی نخورد. اگر می‌خورد که منتشرش نمی‌کردم و هشت سال دیگر هم صبر می‌کردم. صبر من زیاد است. دوم این که نمی‌دانم اگر آن موقع منتشر می‌شد چه تاثیری می‌گذاشت که حالا نتوانسته بگذارد. این واقعا قابل سنجش نیست. اما این مسئله‌ی مهمی است که این رمان و خیلی از ما با کارهامان، بیرون از زمان افتاده‌ایم. در زمانی که باید بازخورد کارهامان را نگرفته‌ایم. دست‌کم احساس‌های من حالا خیلی فرق می‌کند با احساسی که می‌توانستم همان موقع داشته باشم از انتشار کارم. و شاید تاثیری در جهت‌گیری کارهام می‌گذاشت، خوب یا بد. نمی‌دانم.

9. رمان هایی که کار کرده اید در عین پیوستگی مضمونی که در آنها دیده می شود دارای نوعی تفاوت های ساختاری نیز هستند و در عین حال گویی همه نخ یک تسبیح هستند.

ج: این نظر شماست و باید خوب، و احیاناً در یک نقد، بازش کنید، تا مگر من هم چیزهایی درباره‌ی خودم و کارهام بفهمم. در این حد کلی که تفاوت و تشابه بین کارهام دیده‌اید، به نظرم چیز عجیبی نیست و احتمالا در کار بقیه‌ی نویسنده‌ها هم با شدت و ضعف‌های متفاوتی می‌شود همین را دید.

10. جوایز ادبی را چگونه می بینید؟ این روزها که برخی از جوایز در حال شکل گیری و برخی دیگر در حال تعطیلی هستند؟

ج: متاسفانه در این جامعه‌ی ادبی اتمیزه‌شده و یا حتا خودخواه‌شده‌ی ما، اغلب فکر می‌کنند برگزاری جوایز برای دادن جایزه‌یی مادی و معنوی به یک نویسنده و کارش است و نه چیزی بیش‌تر از آن. برای همین هم اغلب اهمیتی به نبودش نمی‌دهند. به بودش چرا، می‌دهند. یعنی اغلب بدشان می‌‌آید از بودن جایزه‌یی که به آن‌ها تعلق نمی‌گیرد و تا بتوانند علیه‌اش موضع می‌گیرند و به بهانه‌های مختلف هم. از دولتی‌بودن گرفته تا رفاقتی‌بودن و غیره. متاسفانه چیزی که اغلبِ دوستان ما به‌اش توجه ندارند این است که جایزه‌ها فضایی برای بحث و گفت‌وگو درباره‌ی کتاب‌ها و موضوعات و نکته‌هاشان فراهم می‌کنند و هر چه خوب‌تر برگزار شوند، کمک بزرگ‌تری هم می‌کنند به کتاب‌خوانی؛ با کنج‌کاو کردن و توجه‌دادن خواننده‌ی کم‌تر کتاب‌خوان به کتاب‌های نسبتا خوبی که هر سال منتشر شده‌اند. درواقع متوجه اغلب نیستند که از بودن جوایز ادبی کل نشر و کتاب‌ها فایده می‌بیند و نه فقط کتاب‌های برنده. این است که همه علیه جوایز همه کار می‌کنند، حتا با سکوت‌کردن‌شان در هنگامی که جوایز دچار مشکل‌اند، و هیچ کاری برای پاگرفتن و راه‌انداختن جوایز اما نمی‌کنند. جالب‌ترینش هم همین سکوت کامل تمام داستان‌نویس‌ها بود در مقابل تعطیل‌کردن جایزه‌ی اکنون. به نظرم این سکوت نشانه‌ی ترسناکی بود از افسرده‌گی و خودخواهی باورنکردنی داستان‌نویسان ما. آن قدر که حتا خود بچه‌‌های آن انجمن هم کاملا سکوت کردند و اهمیتی ندادند که جایزه‌شان با فشار بیرونی تعطیل شده است. انگار که واقعا برای خودشان هم قضیه جدی نبود. یا بعضی‌شان فکر می‌کردند باید جایزه به بچه‌های خودشان برسد و وقتی نامزد نشدند، فکر کردند دیگی که برای آن‌ها نجوشد، به‌تر است که اصلا نجوشد.

11- با رمان نیمه غایب شروع کنیم، اثری که هم از سوی مخاطبین مورد استقبال واقع شد و هم از سوی منتقدین. ایده اصلی کار و نگاهی به نسل های متاثر از وضعیت اجتماعی در دانشگاه های آن دوران چطور روی این ایده کار کردید؟ و آیا گلشیری کار را قبل از چاپ خوانده بود و نظری داشت؟

ج: مثل بقیه‌ی کارهام؛ با پرونده‌سازی و پیداکردن ماجرا برای شخصیت‌ها، که بیش‌تر از یکی دو ماه طول کشید گمانم. و این که می‌دانستم باید چند فصل مجزا برای هر کدام از شخصیت‌ها داشته باشم. گلشیری هم بعد از تمام شدنش یکی دو فصل کوتاه را در جلساتی که داشتیم، شنیده بود و یک فصل بلند را هم خواند و یک فصل بلند دیگر را هم خودم براش خواندم. نظرِ خاصی هم نداشت. وقتی خودم براش آن فصل بلند را خواندم، هر دومان خسته شده بودیم. بلند شدیم و رفتیم پشت مجتمع‌شان راه رفتیم و از رمان‌نویسی و این چیزها، به طور کلی، حرف زدیم. یعنی تا جایی که یادم است حرف خاصی درباره‌ی نیمه‌ی غایب نزدیم. فقط همین یادم مانده که درباره‌ی شروعش گفت که برای خواننده سنگین است. به‌هرحال نیمه‌ی غایب نه بعد از نصفه‌نیمه خواندن گلشیری و نه در بازخوانی خودم تقریباً هیچ تغییری نکرد، مگر خط زدن یکی دو جمله از این جا و آن جا، که در مجموع حدود یک و نیم صفحه‌اش را کوتاه کرد.

12- به نظر می رسد رمان نیمه‌ی غایب ایجاد کننده موجی در میان نویسندگان جدید بود و آن را می‌توان ایجاد نوعی رمان نسلی دانست. رمان هایی که بازگو کننده وضعیت نسل های مختلف در ادبیات بود، چقدر با این تحلیل موافق هستید؟

ج: تحلیل تاثیر آن کتاب و هر کتاب دیگری برعهده‌ی منتقدان است، که با شواهد و توضیح کافی آن را روشن کنند. همین قدر می‌توانم بگویم که وقتی از یک کار خیلی استقبال می‌شود، معلوم است که جاش خالی بوده در ادبیات آن کشور. و حتماً موجی را هم به دنبالِ خودش می‌آورد. من بعد از آن گاهی در رمان‌های دیگر همان جوان سرگشته و به خصوص گاهی همان محیط‌های دانش‌جویی را دیدم. این لابد همان موجی است که شما می‌گویید.

13- در مورد رمان ویران می آیی، این پرسش برای من مطرح است که چرا فضای این اثر با توجه به نزدیکی که به نیمه‌ی غایب تا حدودی داشت، اما استقبال آن مانند رمان قبلی نبود و همین طور به نظر می رسد فرم روایت کمی خاص‌تر و پیچیده‌تر از نیمه‌ی غایب بود، چقدر این مسئله را در استقبال کمتر مخاطب می‌دانید؟

ج: این سؤال‌های شما مانند این است که من خودم کتاب‌های خودم را تحلیل کنم و درباره‌ی چند و چون و تاثیرات‌شان حرف بزنم. حتماً من هم نظراتی در این زمینه دارم، ولی ترجیح این است که منتقدان این مسائل را بکاوند. اما همین قدر که سؤال شما را بی‌جواب نگذاشته باشم، می‌توانم بگویم که "ویران می‌آیی" پشت‌سرش "نیمه‌ی غایب" را داشت از طرفی، و از طرف دیگر آن گسترده‌گی شخصیت‌ها و ماجراها را نداشت. شاید هم دلایل دیگری برای جواب سؤال شما بشود پیدا کرد.

14- با گارد باز مجموعه‌ای است که از رمان های شما فاصله دارد و برای من به عنوان یک مخاطب جذابیت خاصی در روایت داشت، نکته‌ای که در این مجموعه به نظرم به خوبی در آمده است، ریتم بسیار خوب داستان با گارد باز است و چیدمان کلمات به خوبی از عهده این کار برآمده اند. ریتم چقدر برای شما در آثارتان مهم است، با گارد باز را شاهد مثالی آوردم هر چند که سایر آثارتان هم دارای این خصیصه مهم هستند.

ج: سؤال سختی است. چون به ریتم یا ضرباهنگ ما معمولاً به صورت آگاهانه فکر نمی‌کنیم، برخلاف عناصر دیگر. به کاربردن درست آن به فهم درست داستان به طور کلی بسته‌گی دارد و به فهم مجموعه‌ی اتفاق‌هایی که دارد در هر صحنه می‌افتد و این که من نویسنده بتوانم هم‌زمان مثل یک خواننده هم به کارم فکر کنم و از چشم او ببینم که این صحنه دارد کُند پیش می‌رود یا زیادی تند. کش‌دار شده و اطلاعات زیادی و بی‌خودی دارد به خواننده داده می‌شود و این داستان را کُند کرده، یا برعکس، اطلاعات لازم داده نمی‌شود و داستان دارد بی‌خودی و تند تند پیش می‌رود. یعنی باید داستان‌خوان و تحلیل‌گر خوبی هم باشم و شیفته‌ی چیزهایی هم که می‌نویسم نباشم و بتوانم درست درباره‌شان قضاوت کنم تا بعد اگر لازم باشد، اصلاح‌شان کنم، که نتیجه‌اش شاید بشود همان ضرباهنگ درست.

15-به نظر می‌رسد در رمان دود نویسنده به سمت یک رمان شهری ( البته اگر قائل به رمان شهری باشیم) با تاکید بر شهر تهران رفته است، چقدر این امر برای شما دغدغه بود؟

ج: در رمان‌های نیمه‌ی غایب و ویران می‌آیی هم حتما این اتفاق افتاده است. در "دود" فقط شاید کمی مفصل‌تر و بیش‌تر. دغدغه‌ام هم خودآگاه و ناخودآگاه همیشه بوده، وگرنه در داستان‌هام بروز پیدا نمی‌کرد. درباره‌ی توجه به شهر هم جاهای دیگر به قدر کافی حرف زده‌ام و این جا مکررشان نمی‌کنم.

16- تنهایی راوی و درگیری‌اش با مسائل مختلف را می‌توان نکته مهم این اثر دانست، چقدر حس و حال راوی متاثر از شرایط روز اجتماعی زمان خودش بود؟

ج: این تنهایی و درگیری با مسائل مختلف را در رمان‌های دیگر من و دیگر دوستان هم می‌بینید. پس متاثر از یک سال و یک دهه نبوده. این به احساسی برمی‌گردد که احتمالاً همه‌‌ی ما، که به خصوص این طور کارهای فرهنگی می کنیم، داشته‌ایم در مواجهه با اجتماع‌مان. بعید می‌دانم که آدم‌های امثالِ ما، و خیلی‌های دیگر هم که جای‌گاه درستی را در اجتماع و حتا در زمانه‌شان نمی‌توانند پیدا کنند، این احساس را نداشته باشند. استقبال از این کارها هم یک دلیلش همین است. البته ماها هنوز با این شرایط داریم کلنجار می‌رویم تا جای‌مان را پیدا کنیم. کسان زیادی هم هستند، به‌خصوص در جوان‌ترها، که به کلی با این شرایط احساس بیگانه‌گی می‌کنند و هیچ نشانه‌یی از خودشان در آن پیدا نمی‌کنند. به همین دلیل هم معمولاً اصلاً کلنجاری با آن نمی‌رود. راحت پشت‌شان را به آن می‌کنند و زنده‌گیِ خودشان را، تا آن جا که مقدور است، می‌کنند؛ با رفتن به خارج، یا رفتن به انزوای گروه‌ها و محفل‌هایی که هیچ ارتباطی با جامعه‌شان ندارند. این را حتماً در داستان‌های بعضی از دوستان  هم می‌شود پیدا کرد.

17- به عنوان یک مخاطب تنهایی راوی و کمک نکردن به فردی که می شناختش برایم قابل درک است، اما پایان بندی اثر و صحنه ی کمی برایم عجیب آمد، به عنوان نویسنده چرا شخصیت دست به این عمل می‌زند؟

ج: درباره‌ی این پایان‌بندی قبلاً زیاد حرف زده‌ام و گفتنش این جا تکرار مکررات است. درک نسبتی که میان فکر و عمل حسام وجود دارد، به درک این عملی که گفتید، حتما کمک می‌کند.

18- در مورد سئوال بالا به نظر می‌رسد نویسنده نوعی عمل‌گرایی و حرکت رو به جلو توسط نویسنده بیان می شود، چقدر این امر آگاهانه انجام شده است؟

ج: نه. کاری که حسام در آن لحظه می‌کند هیچ ربطی به عمل‌گرایی ندارد. به ناخودآگاه و موقعیت‌هایی ربط دارد که ناخواسته ما را به عمل می‌کشانند و انگار خودِ ما در آن عمل‌ها هیچ کاره‌ایم.

19- و حالا در پایان گفت‌وگو، به کتاب های نظری شما هم نقبی بزنیم.، چطور شد به فکر جمع‌آوری و نوشتار در این حوزه افتادید؟

ج: ما هنوز و حتماً تا خیلی سال بعد از این هم، دچار فقر آموزشی و فقر نظری در حوزه‌ی داستان هستیم. من هم اعتقاد ندارم که باید بایستیم تا هر چه لازم است از کتاب‌های خارجی و ترجمه‌شده یاد بگیریم. خودمان باید با این مفاهیم کلنجار برویم. نمی‌شود در داستان‌نویسی رشد کنیم و در حوزه‌های نقد و نظر نه. این‌ها در یک کشور باید پابه پای هم پیش بروند، وگرنه رشدمان ناقص خواهد بود. اگر من کارگاهی می‌گذارم، معناش لابد این است که حرف‌هایی برای زدن در حوزه‌ی آموزش دارم، که در کتاب‌های آموزشیِ منتشرشده نیست. پس می‌توانم و باید آن‌ها را بنویسم. و اگر نمی‌توانم بنویسم، شاید معناش این است که چیزِ زیادی هم برای آموزش ندارم.

20- در حوزه مباحث نظری ما بسیار فقیر هستیم، و این چند اثر را می توان به فال نیک گرفت، در تدوین این کتاب های جستارهای داستان نویسی، از چه منابعی استفاده کردید و این منابع را چطور دستچین کردید؟

ج: اگر از منابعی استفاده کرده باشم، حتما در کتاب نوشته‌ام. اگر ننوشته‌ام، یعنی استفاده‌یی نکرده‌ام. منابع من تقریباً همیشه همان بحث‌هایی بوده که سرِ کلاس‌ها و کارگاه‌ها و بحث‌های نظری با دوستان داشته‌ایم. یعنی از فهم جزء به جزء و لحظه به لحظه‌ی داستان‌ها. البته با تکیه بر همه‌ی اطلاعات نظری که در کتاب‌ها و یا در حرف‌های دوستان بوده. درواقع من آن نکته‌ها و بحث‌هایی را که در کتاب‌های آموزشی‌ام نوشته‌ام، از لابه‌لای کتاب‌ها پیدا نکرده‌ام، که حالا به‌شان ارجاع بدهم. آن‌ها از مواجهه‌ی مستقیم من با داستان‌ها برمی‌آید. و البته باز تکرار می‌کنم که با تکیه بر چیزهایی که پیش از آن خوانده‌ام.

21_ و «شعر»؛ شعر را پیش از داستان می‌نوشتید یا هم‌زمان، یا شعر بعدها آمد؟

ج: از همان جوانی چیزهایی به تلاش شعر گفتن، می‌نوشتم. بعدها هم همیشه منقطع سراغش رفته‌ام. برای همین هیچ وقت شاعر تمام‌عیاری نشدم. تمام‌عیار هم منظورم خوب یا چیزی کیفی نیست. همین خود را وقف کاری کردن است.

22_ حالا که در سه حوزه، داستان و شعر و کتاب‌های تئوری و نظر ی داستان (و شاید بعدها شعر) به کارنامه ادبی‌تان نگاه می‌کنید، چه کارهایی را می‌بایست می‌کردید و نکردید یا دوست دارید  در آینده انجام بدهید؟

ج: دلم می‌خواست در هر سه زمینه بیش‌تر کار می‌کردم. از این جهت آدم‌های یک‌کاره لابد آدم‌های خوش‌بخت‌تری از من هستند. من همیشه احساس کرده‌ام داستان نگذاشته به قدر کافی شعر بنویسم و نقد و تئوری هم نگذاشته به قدر کافی داستان بنویسم و داستان هم نگذاشته کارهایی را که می‌خواسته‌ام در زمینه‌ی تئوری انجام بدهم.

23_ سوالی که مایل بودید از شما پرسیده شود و نشده، چیست؟ و پاسخ‌تان چیست؟

ج: سوال هر چه کم‌تر، بهتر.

24_ و پرسش آخر، برای خوانش بهتر کارهای‌تان، چیزی هست که بگویید؟

ج: برای خواندن کارهای من کار خاصی لازم نیست، اما من خودم خیلی از آثار را در جوانی با خواندن نقدشان به‌تر فهمیده‌ام. همین‌طور با خواندن نقد و تئوری به‌تر فهمیده‌ام که اصلاً بعضی کارها چه‌طور و به چه منظوری نوشته شده‌اند و منِ خواننده هم تمرکزم موقع خواندن باید برچه چیزی باشد و در متن دنبال چه چیزی باشم. به نظرم این می‌تواند مسئله‌ی خواننده‌های دیگر هم گاهی باشد. پس نقد و تئوری متن‌هایی تخصصی و ینگه‌ی داستان‌ها نیستند. بلکه کمک می‌کنند ما لذت بیش‌تری از کارهای بیش‌تری ببریم، به‌خصوص از آن‌ها که برامان دشوار است خواندن‌شان. صرف داستان‌خوانی همه‌ی عرصه‌ها را پیش روی ما نمی‌گشاید. همین.

کارآگاه والندر گاف می دهد.

سگهای ریگا

هنینگ مانکل

ترجمه هادی بنایی

نشر هرمس 1390 

هنینگ مانکل در این رمان که احتمالا از اولین کارهایش با حضور کارآگاه کورت والندر، افسر پلیس شهر «ایستد » سوئد است، مرتکب اشتباهات بزرگی در نوشتن داستانی پلیسی- جنایی شده است. به نظر می آید او برای نوشتن این رمان طرح از پیش اندیشیده ای نداشته و با تنها با پیشرفت ماجراها داستان را گسترش داده و پیش برده است.

داستان با رسیدن دو جنازه در قایقی به ساحل سوئد و تحقیقات اداره پلیس برای کشف راز این جنایت آغز می شود.همراه با پیشرفت تحقیقات وزارت امور خارجه «سرگرد لیپا» را از لتونی ،یعنی همان کشوری که دو جنازه از آن جا آمده اند به سوئد می آورد تا به والندر و همکارانش کمک کند.این کارآگاه لتونیایی با همه با هموشی و پشت کار به ظاهر چندان کاری از پیش نمی برد.تنها با زبان بی زبانی به والندر حالی می کند که نظام پیچیده ای در کشورش بر سر کار است که بی شک به این قتل ها مربوط است.سرگرد لیپا به لتونی باز گردانده می شود و چند روز بعد خبر می رسد او در کشورش به قتل رسیده است.

تا این جا داستان کاملا پلیسی- جنایی است و همه مولفه های این ژانر و کارهای خوب دیگر مانکل را داراست،اما کمی بعد نویسنده مرتکب خطایی بزرگ می شود و باعث می شود ژانر داستان از پلیسی یا جنایی به جاسوسی تغییر پیدا کند و والندر از افسر پلیسی که کارش کشف قاتلان و رسیدگی به جرایم است تبدیل به یک مامور امنیتی و جاسوسی شبیه به جیمز باند شود.پلیس لتونی درخواست می کند والندر به آن کشور سفر کند و در یافتن قاتل سرگرد کمکشان کند.این اولین سوالی است که در ذهن خواننده بی پاسخ می ماند.چرا آنها والندر را می خواهند ؟ مگر یک افسر پلیس معمولی سوئدی چه کمکی به آن نظام مافیایی و بلوک شرقی می تواند بکند؟ بخشهایی از داستان که در کشور لتونی می گذرد و حدود دو سوم رمان را تشکیل داده به هیچ وجه قابل باور نیست.به نظر می آید نویسنده این کشور را درست نمی شناسد و تنها چیزهایی دم دستی در مورد نظام حکومتی و فرهنگ و مردم آن خوانده یا شنیده است.

به هر حال تا همین جای داستان هم که والندر سعی می کند از هزارتوی مناسبات حاکم بر لتونی عبور کند و پی به قاتل یا قاتلان سرگرد لیپا ببرد را می شود به نوعی توجیه کرد و چندان خرده نگرفت، اما بعد از این نویسنده مرتکب اشتباه فاحش تری می شود که به شخصیت کارآگاه محبوبش لطمه زیادی وارد می کند.والندر پس از این که به نتیجه نمی رسد به سوئد بازگردانده می شود ولی به دلیل علاقه ای که به بیوه سرگرد لیپا پیدا کرده تصمیم می گیرد به لتونی باز گردد و با پیدا کردن قاتل سرگرد به دل همسر او راه پیدا کند. او از اداره پلیس مرخصی می گیرد و با پاسپورتی جعلی و با نامی دیگر به صورت قاچاقی به لتونی سفر می کند. اگر بتوان اشتباه والندر در علاقمند شدن به آن زنی که خلافکاران در داستان «دیوار آتش» سر راه او قرار داده بودند را به حساب شخصیت پردازی بی نقص مانکل گذاشت، در این داستان سفرش به لتونی تنها به دلیل علاقه به یک زن را به هیچ وجه نمی توان باور کرد و پذیرفت.

به هر حال او به وسط مهلکه پرتاب می شود. هیچ مقامی از سفر او خبر ندارد و اگر کشته شود هم هیچ کسی مطلع نخواهد شد.والندر در این بخش کاملا تبدیل به جیمز باند می شود.او حتی زبان آن مردم را بلد نیست و کسی را هم آن جا نمی شناسد.ماموران امنیتی همه را زیر نظر دارند،بنابراین جستجویی هم شکل نمی گیرد و نمی توان کاری از پیش برد.والندر به هر که می رسد آرزو می کند طرفش انگلیسی بلد باشد و از قضا همه هم اندکی بلد هستند و با همان اندک خوب هم حرف می زنند و کلی اطلاعات می دهند. پایان رمان هم در ادامه این لغزشها کاملا غیر قابل باور و سطحی است.سرهنگ هایی که سگهای بو کش و خشن ریگا را رهبری می کنند به جان هم می افتند تا همدیگر را از بین ببرند. از ابتدا هم معلوم بود قتل سرگرد حداقل کار یکی از آنهاست و می دانستیم پلیس فاسد لتونی پشت همه ماجراهاست و هرگونه جستجویی به آن ها ختم می شود.

والندر به سوئد برمی گردد و این بار هم موفق نمی شود با زنی که در یک نظر عاشقش شده رابطه طولانی برقرار کند. او همچنان تنهای تنهاست و نگران پدر پیر و دختر خیره سرش.شاید بهتر است این رمان را ندید بگیریم و به رمانهای دیگر مانکل بزرگ با حضور کارآگاه دوست داشتنی مان ، کورت والندر بپردازیم.

رقصیدن با قاتل

بازگشت استاد رقص

هنینگ مانکل

ترجمه جواد ذولفقاری

نشر هیرمند 1393

      رمان بازگشت استاد رقص، قصه آدمهایی است که قصد دارند کینه خود از گذشته های دور را همچنان حفظ کنند. آدمهایی که برای گرفتن انتقام از هر کسی که با آن ها و ذهنیاتشان مخالفت می کند یا مانعی سر راهشان ایجاد می کند لحظه ای تردید نمی کنند. این آدمها قادراند سازمانهای مخوفی از همفکرانشان ایجاد کنند و حتی در خفا و با هویتی دیگر به زندگی ادامه دهند در صورتی که بتوانند اهداف شوم شان را پی بگیرند.

استفان لیندمان افسر پلیس متوجه می شود غده ای که روی زبانش شکل گرفته سرطانی است و احتمالا او را خواهد کشت.در تمامی طول داستان او به این غده و بیماری اش و مرگ فکر می کند. حدودا چهل ساله است و حالا به آخر خط رسیده. می خواهد برای معالجه به بیمارستانی در شهر دیگری برود که متوجه می شود همکار سابقش هربرت مولین ، هفتاد و شش ساله، در ویلایش در منطقه ای جنگلی به قتل رسیده است. حالا پرده برداشتن از راز قتل همکار سابق برای او مهمتر از معالجه بیماری خطرناکش است. معماها مطرح می شوند. جای پاها در صحنه جرم نشان می دهد قاتل با جسد مولین در خانه اش تانگو رقصیده . این به چه معناست؟ نشانه ای برای پلیس یا صرفا نوعی انتقام؟ لیندمان به جستجو می پردازد و در ادامه به اطلاعاتی دست پیدا می کند که نشان می دهد مولین پنجاه سال قبل یک نازی بوده و به هیتلر خدمت می کرده. او متوجه می شود پدر خودش هم یک علاقمند به نازیسم بوده و حتی پس از مرگش هم مبلغی را برای کمک به یکی از این سازمانهای هوادار نازیسم اختصاص داده بوده است. سرطانی که دارد وجود لیندمان را فرا می گیرد شاید خاطرات پدرش هستند و تاثیر ناخوش آیندی که بر زندگی گذشته و حال او گذاشته. سرطان اصلی شاید همان افکار واپس گرا و خطرناک طرفداران نازیسم و سازمانهایشان باشد که جامعه سوئد را تهدید می کند. پس اول باید با آن ها بجنگد و بعد با بیماری خودش. او در پایان با قاتل مولین روبرو می شود و پازل معمای قتل همکار سابقش را کامل می کند. او حالا توانسته یک سازمان مخوف و بزرگ را که پس از پنجاه سال بعد از دفن نازیسم به هواداری از آن نحله فکری می پردازد از خفا در بیاورد و به جامعه معرفی کند . حالا باید به درمان خودش بپردازد.آیا بیماری خودش هم درمان خواهد شد؟

رمان بازگشت استاد رقص بی شک اثری قابل توجهی در ژانر پلیسی است. اطلاعات به موقع و روان به خواننده داده می شود و نویسنده موفق به خلق کارآگاهی جدید در ادبیات پلیسی شده که هوش افسانه ای مثل بعضی از نمونه های کلاسیک ندارد. معمولی و آسیب پذیر اما جسور است. آدمی معمولی که تصمیم گرفته با شر و بدی مبارزه کند.ماجراها باور پذیرند و جذاب.

شاید بتوان مهمترین اشکال در این رمان را تخطی نویسنده از زاویه دید دانست. در شروع ما صحنه ای را در سال 1945 در کشور آلمان می بینیم و در ادامه صحنه مرگ مولین که حذف آن ها لطمه ای به داستان وارد نمی کرده است. زاویه دید رمان بی شک سوم شخص محدود به ذهن است و در بعضی فصلها با لیندمان و در برخی فصلها با قاتل همراهی می کند. در این صورت فصلهای کوتاه آغازین قطعا به روایت داستان کمکی نمی کند و یک نوع خطاست.

 

ماجراجویی های عقاب.

سایه عقاب روی پیاده رو

فاطمه قدرتی

انتشارات نگاه.1394

 

    رمان (( سایه عقاب روی پیاده رو )) را می توان به دو سوژه یا داستان مجزا تقسیم کرد. اول داستان رئالیستی مونا و اختلافاتش با خانواده و ماجراهایش و دومی، داستان پلیسی - جنایی ستاره. این دو داستان در خیلی جاها بسیار خوب به هم پیوند خورده اند و مکمل یکدیگرهستند، اما در قسمتهایی هم به هم دیگر لطمه زده اند . سوال و مسئله اصلی در یک داستان جنایی (( قاتل کی است؟ )) است و تمام ماجراها و صحنه ها باید در خدمت گره گشایی از این سوال باشند. موازی بودن این دو داستان موجب شده در قسمتهایی ما پی گیری سوال قاتل کی است؟ را از دست بدهیم و غرق در مشکلات مونا بشویم. مثل آن قسمتی که سیروس مونا را غافلگیر می کند و متوجه می شویم خیلی به شناسایی قاتل یا قاتلان نزدیک شده ایم و یا حتی آن ها را اکنون می شناسیم ،در حالی که ندیده ایم چه طور ردشان پیدا شده و چه مراحلی را طی کرده اند.

 

در اغلب نمونه های کلاسیک و حتی مدرن ادبیات پلیسی- جنایی زندگی کارآگاه یا فردی که جستجو می کند در حاشیه قرار می گیرد و گاهی حتی اصلا مطرح هم نمی شود و به جای آن شاهد ماجراهایی هستیم که به فاش شدن هویت قاتل منجر می گردد. کارآگاه یا جستجوگر در خلال جستجوهایش شناخته می شود و مسائلش موضوع اصلی داستان نیست. اما در این رمان ما با زندگی و ماجراهای پر رنگ مونا بروجردی و دغدغه هایش مواجه می شویم که موضوعی جداگانه نسبت به موضوع اصلی است. شاید بهتر می شد که ما داستان ستاره را با ماجراهای بیشتری به غیر از خاطرات راوی دنبال کنیم و تنها کمی از مسائل روزمره راوی – کارآگاه را ببینیم و نه این همه مفصل. یا اینکه داستان رئالیستی و به نوبه خود جذاب مونا را ببینیم و ماجرای قتل هم در حاشیه و خیلی گذرا مطرح می شد. زنان و مردان این دو بخش هم با هم متفاوت اند. زنان داستان مونا سختی کشیده ، صبور و اهل زندگی هستند ( مثل مادر و مرضیه ) و مردها مستبد، بی منطق و خودخواه ( مثل پدر و حمید). زنان داستان ستاره بی رحم، لاابالی و مبتذل هستند ( حمیرا، گیسو و ستاره) و مردها بی عرضه و سوء استفاده گر ( هادی، تبت ).

 

از طرفی انتخاب دختری جوان برای ایفای این نقش ، آن هم به شکلی قهرمان گونه ( مثل بخش سالن تشریح و رفتن به خانه مظنونان) تا حدودی باورپذیری داستان را دچار مشکل می کند. در اجتماع حال حاضر ما حتی مردان که آزادانه تر هستند و می توانند مثلا به سرعت سوار ماشین شوند و به سمت مقصدی گاز بدهند یا بالای اتوبوسی بپرند و توی هر تاکسی ای و کنار هر کسی جا بگیرند و دنبال کارهاشان بروند هم تقریبا نمی توانند هم دانشجو باشند و هم در دندانپزشکی کار کنند و هم در دفتر وکالت کارآموز باشند و هم به جستجوی پرونده قتل بروند و هم غرق در مشکلات خانوادگی و معیشتی خود باشند. فلاش بک ها هم زیاد و بی فایده اند و در برخی جاها کمکی به داستان نمی کنند.

 

جدای از این ها فضاها و صحنه ها در سایه عقاب روی پیاده رو خوب ساخته شده اند . در هر فصل داستان حرکت و کشمکش مناسب وجود دارد و ماجراهایی که برای خواننده جذاب هستند. بهترین بخش شاید پایان کار باشد و نتایجی که مونا از جستجوها وتلاشهایش می گیرد. او دیگر می داند واقعیت چهره های مختلفی دارد که هیچ وقت همه آنها را نمی شود با هم دید.

 

دشمنان : یک داستان عاشقانه

 

دشمنان : یک داستان عاشقانه

نویسنده : آیساک باشویس سینگر

 مترجم : احمد پوری

 ناشر : باغ نو

سال چاپ : 1393

تعداد صفحات:264

 

"دشمنان"آقای باشویس سینگر حکایت زندگی بازماندگان  هولوکاست است و با زبانی عصبی و تلخ این فاجعه راکه از سر تک‌تک شخصیت‌های قصه  گذشته با جزییات و با دیدی داستان‌گونه و جذاب به ما نشان می‌دهد. زندگی کنونی شخصیت‌ها پس از مهاجرت از لهستان به آمریکا در آمیخته با  تجربه‌‌های تکان دهنده آنها از واقعه، چیزی‌ست که ما در این کتاب با آن مواجه‌ایم.

 همان سطرهای اولیه کتاب کافی‌ست که خواننده متوجه شود چه‌طور با یک روایت معرکه سروکار دارد، برخوردی سرراست و یک‌دست با آدم‌هایی با تجربه‌هایی بکر و بی نقص ،که قرار است قصه را پیش  ببرند.آدم هایی با ذهن‌هایی بیمار که هیچ راه نجاتی برای فرار از خاطراتی که لحظه‌به‌لحظه با آن‌ها زندگی می‌کنند، ندارند. وقتی از خاطرات شخصیت‌ها در کشتار یهودیان توسط نازی‌ها در لهستان‌و کوچ اجباری‌شان به آمریکا و از همه‌ی عناصری که کم‌و‌بیش شکل‌دهنده‌ی هویت این آدم‌های روان‌مریض است‌بگذریم،  توجه ما  درگیر  جای‌گیری درست اتفاقات کنار هم و چیدمان معقول‌ و ریتم درست و مرتب و حساب شده‌ی ماجراها و خرده‌روایت‌ها در خلال روزمره‌گی شخصیت اصلی می‌شود و قصد نویسنده در بازپروری این فاجعه و تاثیرش برروان و زندگی و سرنوشت قربانیان، از زاویه‌ای بدیع  و نگاهی نو به قصه‌ی جنگ و تبعات آن ،روشن می‌شود.

قصه سرراست با قهرمان‌ش یعنی هرمان برودرآغاز می‌شود. بازمانده‌ی فاجعه‌ی کشتار لهستانی‌ها که بعد از سه سال زندگی مخفیانه و بدوی در یک کاهدانی موفق به فرار از دست نازی‌ها و رسیدن به آمریکاشده است.دختری روستایی به نام‌یاودیگا که قبلن کلفت خانوده‌اش بوده در این سه سال  اسارت در انبار کاه‌ها در نهایت فداکاری و شجاعت و دور از چشم خانواده و نازی‌ها هرمان را ترو خشک کرده است.هرمان بعد از فرار به آمریکا با این ناجی و پرستار روزهای اسارت در کاهدانی، ازدواج می‌کند، درحالی که هنوز لحظه به لحظه خاطرات مهیب زندگی در کاهدانی را با خود به این‌طرف و آن‌طرف می‌برد. هرمان برای یک خاخام ثروتمند مقیم آمریکا ،متن سخنرانی و تحقیق می نویسد و با حداقل درآمد زندگی می‌کند.لایه‌ی اول قصه به ظاهر ساده و یک‌دست پیش می‌رود تا آنجایی که با شخصیت پیچیده‌ی هرمان روبه رو می شویم،درغگویی تمام عیار با نگاهی فلسفی،که همه را با زیرکی و به سادگی می‌فریبد. به خاخامی که برایش کار می کند دروغ می گوید و زنش و معشوقه اش ماشا- و  زن سابقش –تامارا-  را در نهایت خونسردی و بی‌قیدی می‌فریبد.تامارا،همسر سابق هرمان که  در ابتدای رمان با داستان مرگ او مواجه می‌شویم  بعدها با پیچش داستانی بی نظیری زنده و سرحال وارد قصه می‌شود و بعد تازه ای به زندگی فریبکارانه و آشفته‌ی هرمان می‌دهد.بی اعتمادی هرمان به همه چیز  و همه کس چنان در قصه جا می‌افتد که مارا باآدمی بدون اعتقاد و بریده از همه چیز و ناامید روبه‌رو می‌کند و تا آخر قصه پیچیده‌گی‌ها و عکس العمل های دور از انتظار شخصیت  آن‌قدر لایه به لایه و نرم نرم تغییر جهت می‌دهد که در آخر نمی‌فهمیم با چه شخصیتی روبه رو هستم. گیر افتادن هرمان در مثلث عشقی همسر غیر یهودی و کنونی‌اش  یادویگا و معشوقه‌اش ماشا و همسر اولش،  رمان را در اواسط ماجراها به اوج می رساند.جایی که هرمان زندگی می کند یعنی امریکا قواعد و مقررات سختی برای داشتن همزمان چند زن دارد.ولی هرمان که از طرفی مدیون به یادویگاس و از طرفی شیفته‌ی شخصیت ماشا وهمچنین نمی تواند از همسر اولش دست بردارد قادر به انتخاب نیست. در کنار این مثلث عشقی، هرمان مجبور است  گرفتاری‌های خود را با یهودیتی که دیگر به آن اعتقاد درستی ندارد،با مادر معشوقه اش، صاحب کارش و همسایگان فضولش رفع و رجوع کند. گرفتاری‌های هایی که بالاخره او را به اوج استیصال و بریدن هر چه بیشتر از زندگی می رساند..

ذهن نه چندان پیچیده‌ی شخصیت‌ها که به طرز غریبی سرنوشت همه‌شان به‌هم گره خورده و همه تجربیات مهیب خود را از گذشته به دوش می‌کشند شدیدن کنترل شده و حساب شده‌‌است وشکل گفتگوی‌های فیلسوف مآبانه آن‌ها آدم‌هایی را به تصویر می کشد که از شدت اندوه و بیزاری قادر به ادامه زندگی نیستند. تصویرهای رمان چنان واقعی ترسیم شده که اگربتوان به خوبی با قصه همراه شد از صحنه‌های ساخته شده از اردوگاه‌ها و زجرها و شکنجه‌ها بیزار می شویم.یک جاهایی می‌بینیم راوی چه‌قدر نزدیک‌مان نشسته و در لابه لای قصه دچار قضاوت می‌شویم و بعد با به چالش کشیدن قضاوت مواجه می‌شویم وبعد شخصیت پیچیده‌ی آدم‌ها با عاشقیت های نچسب و زیادی خوب جا می افتد می بینیم صحنه‌ها چه قدر نایاب و گرم و واقعی‌ست و روایت رابطه‌ی پیچیده و در هم تنیده ی آدم ها چه حال و هوای جاافتاده و مطلوبی دارد. همین هاست که باعث می‌شود خواننده پای بند بشود و دل بدهد به ماجرا و قصه برایش بشود واقعیت، و بعد آن طور، پایان داستان، پایان رویایی داستان، پایان عجیب و دوست داشتنی داستان، آدم را میخکوب کند و تا مدت‌ها رها نکند.از دیگر آثار این نویسنده‌ی لهستانی یهودی تبار و برنده جایزه نوبل ادبی سال 1978 می توان  به  : خانواده مسكات ٬ ملك اربابي ٬ شيطان در گوراي ٬ جادوگر لوبلين ٬ برده ٬ مدرك اشاره کرد.